• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نبرد با کریستین بایتگ‌ها | زری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع •SONA•
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 40
  • بازدیدها بازدیدها 2,951
  • کاربران تگ شده هیچ

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
550
پسندها
1,522
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
نبرد با کریستین بایتگ‌ها
نام نویسنده:
زری
ژانر رمان:
اساطیری، عاشقانه، فانتزی

کد رمان: 5416
ناظر: @miss_marynovel
1000059786.jpg
خلاصه:
او از آن دسته افرادی‌ست که در موقعیت‌های بحرانی، دست از جان شسته و خود را فدای مردم و آرمان‌های میهنش خواهد کرد! در مبارزه‌ای که در ظاهر، علیه دشمنان کشورش است، در این مبارزه، چیزی که او را زنده نگه می‌دارد و در برابر نابودی حفظ می‌کند، نه سلاح‌های گرم، نه دلاوری‌های فیزیکی، بلکه عشقی‌ست که به مردم و سرزمینش دارد؛ ولی آیا این عشق می‌تواند در برابر زخم‌هایی که از درون او را می‌خورد، تاب بیاورد؟ در این دنیای جنگی، آیا چیزی باقی می‌ماند که ارزش جنگیدن داشته باشد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

mersede

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
26/9/20
ارسالی‌ها
2,912
پسندها
38,753
امتیازها
66,872
مدال‌ها
58
سن
19
  • مدیرکل
  • #2
795136_60e37fa2aa8f2b5b6992be8bb9684e4c.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

[COLOR=rgb(184, 49...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
550
پسندها
1,522
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
در میان تاریکی بی‌پایانی که جهان را فرا گرفته است، هنوز هم امیدهایی در دل‌ها می‌درخشند، همان‌طور که ستارگان در عمق شب. مردی که جنگ‌ها را از سر گذرانده، اکنون در جنگی درونی گرفتار است که هیچ دشمنی نمی‌تواند آن را ببیند. در دنیای او، مرزهای میان دشمنان بیرونی و درونی محو شده‌اند؛ زیرا گاهی دشمن اصلی درون خود ماست. هر روزی که سپری می‌شود، او بیشتر متوجه می‌شود که در میدان نبرد نمی‌توان به سادگی از زخم‌های روحی گذشت. او باید نه تنها در برابر دشمنان خارجی بایستد، بلکه در برابر خود، در برابر دردهایش، در برابر خاطره‌ها و ترس‌ها نیز مبارزه کند. این داستان نه تنها نبردهای جسمانی یک مرد را روایت می‌کند، بلکه نبردی درونی‌ست که همه‌ی ما روزی آن را خواهیم شناخت. نبردی که در آن، خود را پیدا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
550
پسندها
1,522
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #4
فصل اول: نبرد کایدو، آتش در برابر سرنوشت.
در پیرامون، در دل یک سرزمین متروکه و پر از ویرانه‌ها، کایدو در آسمان تاریک پرواز می‌کرد. زمین زیر پاهای او به لرزه می‌افتاد، گویی طبیعت را به لرزیدن وادار کرده بود. آتش درون او شعله می‌کشید و برق‌هایی که از بدنش بیرون می‌آمد، همانند رعد و برق در دل شب، نور افکندند. کایدو هرگز نگران دشمنان خود نبود؛ اما این بار، دشمنی در کمینش بود که کمتر کسی در تاریخ، با او روبه‌رو شده بود. زرگان،، هیولایی عظیم با پوست سنگی و دستانی که می‌توانست درختان را از ریشه درآورد، آماده بود تا کایدو را به چالش بکشد.
شب فرا رسید و زندگانی و روزهای غم‌انگیز و گریه‌های شهر، آفتاب رخت بربست و چراغ خانه‌هایی که در کناره‌های سواحل موجی ویکتوریا (VIctoria) در میان درختان تنومند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
550
پسندها
1,522
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #5
در همین لحظه، از پشت سر، صدای اسب‌های دیگری شنیده شد. دوناتا، دختر کالین فریلز، سوار بر اسب سفیدش وارد غار شد. کمانش را کشید و تیری به سوی هیولای عظیم شلیک کرد. تیر به هدف خورد؛ ولی اژدها فقط کمی عقب نشست. دوناتا شمشیری از کمر کشید و به دوک نگاه کرد، سپس گفت:
- من هم این‌جا هستم تا دشمن‌های خونی‌مون رو شکست بدم!
دوک با لحنی پر از خشم گفت:
- چی تو رو به این‌جا کشوند؟
دوناتا با اعتماد به نفس پاسخ داد:
- من دختر کالین فریلز هستم! دختر همون کسی که در برابر دشمن‌های پدرت ایستاد و هیچ‌وقت شکست رو نپذیرفت.
دوک با نگاه خشمگینی به او زل زد.
- پس نشون بده چه‌قدر می‌تونی توی این جنگ، یه جنگجوی واقعی باشی
دوناتا به جلو دوید و نبردی سخت با اژدها آغاز شد. در همان لحظه، دوک نیز به همراه الکس،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
550
پسندها
1,522
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #6
دوک، سوار بر اسب خود به آخر غار رسید. از اسب خود پایین آمد. دوناتا، سوار بر اسب خود به سوی غار جنولان حرکت کرد. زمانی که به دهانه‌ی غار رسید هیولایی زخمی و آغشته به خون از روی زمین سرخ‌فام برخاست. دوناتا کمان خود را بیرون آورد و تیری در آن قرار داد، به سوی او پرتاب کرد و هیولا پخش زمین شد.
دوناتا، شمشیرش را در دست گرفت و کمانش را به شانه‌اش آویزان کرد. وارد غار شد؛ با دیدن هیولاهایی که با خاک یکسان شده‌ بودند؛ نیشخندی مزین ل*ب‌های قلوه‌ای و سرخ‌رنگش شد. کنار اسب بوسفال ایستاد، سپس از اسب خود پایین آمد و رو‌ به دوک گفت:
- من هم برای مبارزه با دشمن خاندانت این‌جا هستم!
دوک، رویش را برگرداند و با ابروانی که از شدت خشم درهم گره خورده بود ل*ب زد:
- چرا از کوه کازیسکو به غار جنولان اومدی؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
550
پسندها
1,522
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #7
مارک چشمانش را گشود و نفس عمیقی کشید و از میان خون و خاکسترهای نبرد، به دست دوناتا که آغشته به خون بود، نگاه کرد. چهره‌اش پر از زخم و درد بود؛ اما نگاهش هنوز هم شجاع و پر از امید!
- دوناتا... من هنوز... هنوز نمی‌تونم... .
صدای مارک ضعیف و لرزان بود؛ ولی هنوز هم در آن، عزم و اراده‌ای وجود داشت که هر کسی را به تپش می‌انداخت. دوناتا با تمام توانش دستش را به سمت او کشید، حتی زمانی که احساس می‌کرد خودش هم ممکن است از شدت درد و خستگی سقوط کند؛ اما نگاهش مصمم بود، این نگاه همان چیزی بود که مارک به آن نیاز داشت.
- بیا مارک! به هیچ چیزی فکر نکن، فقط بیا با من! هنوز خیلی کار داریم.
صدای او پر از انگیزه بود. دستش را محکم‌تر گرفت و با تمام قدرتش او را از زمین بلند کرد. مارک که حالا تمام تلاشش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
550
پسندها
1,522
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #8
او به آرامی گفت، در حالی که شمشیرش را از بدن هیورینمارو بیرون می‌کشید. در آن لحظه، او تنها ایستاده بود. جنگ تمام شده؛ اما در دل او هنوز چیزی بزرگ‌تر از همه‌ی این‌ها وجود داشت؛ احساسی از قهرمانی واقعی که به قیمت از دست دادن دوستان و عزیزانش به دست آمده بود. دوناتا به سمت افق نگریست. جایی که جنگ تمام شده بود. در دلش می‌دانست که هنوز به جنگ ادامه خواهد داد، تا همیشه یاد کسانی که برای آزادی و عدالت جان باختند، زنده بماند. دوناتا به آرامی شمشیرش را از بدن دشمن بیرون کشید. نفس‌هایش سنگین بود و زخم‌هایش بدنش را عذاب می‌داد؛ اما در دلش چیزی متفاوت‌تر از همیشه می‌لرزید. او که به‌تازگی جنگیده و خونریزی‌های زیادی دیده بود، اکنون احساس می‌کرد که انتقام مارک و همه آنانی که در راه حقیقت جان داده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
550
پسندها
1,522
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #9
بعد از ساعت‌ها تلاش، دوک از پشت کوه ظاهر شد. دوناتا که همچنان کنار آلبرت نشسته بود، سرش را بلند کرد و چشمانش برق زد. با دیدن دوک، احساس آرامش کرد. برای اولین بار در آن روز، لبخند روی ل*ب‌هایش نشست؛ اما این لبخند خیلی زود جای خود را به نگرانی داد
- دوک... تو... تو خوب هستی؟
دوک به آرامی نزدیک شد و دستش را روی شانه‌ی دوناتا گذاشت
- من خوبم، نگران نباش. جون برادرم رو نجات دادیم.
دوناتا سرش را تکان داد و نفس راحتی کشید؛ ولی دلش هنوز نگران بود. نگرانی از این‌که چیزی را از دست داده باشد. دلش برای مادرش و برادرش تنگ شده بود. وقتی دوک به سمت او آمد و دستش را گرفت، دوناتا برای یک لحظه فکر کرد که شاید همه چیز تمام شده باشد؛ اما چیزی در دلش به او گفت که هنوز امیدی هست.
- فکر می‌کنم باید به خونه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
550
پسندها
1,522
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #10
آدلاید کین، حس ضعف و ناتوانی داشت، گویا حرکت برایش دشوار شده بود و تنش می‌لرزید.
صدا و نفسش ضعیف‌تر از قبل شده و چشمان عسلی‌رنگش حالتی خسته و کم‌جان داشت. هر بار که دهانش را می‌گشود تا چیزی بگوید، گویا زبانش به سقف دهانش چسبیده و انگار جهان کندتر از آن‌چه که انتظارش را داشت، پیش می‌رفت. نگاهش سرشار از اندوه و یک وداع تلخ بود؛ ولی با از دید گذراندن اجزای صورت دوناتا، خنده مزین لبان باریک و خشکیده‌اش شد. دوناتا دست سرد و بی‌جان مادرش را میان انگشتان لرزیده‌اش گرفت و بوسید. ناخودآگاه، بغضش شکست و دانه‌های مرواریدی چشمانش باعث خیس شدن صورت زیبایش شد، انگار که سقف خانه بر سرش آوار شده بود. همگی در سکوت به سر می‌بردند، حتی برادرش کینان که همیشه پر جنب و جوش بود؛ حال ساکت و بی‌هیچ حرکتی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا