• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نبرد با کریستین بایتگ‌ها | زری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع •SONA•
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 40
  • بازدیدها بازدیدها 2,956
  • کاربران تگ شده هیچ

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
550
پسندها
1,523
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #21
دوناتا، ناخودآگاه یک تای ابروان شلاقی‌اش را به بالا هدایت کرد و لبانش را میان دندانش کشید و با عصبانیت، به دوک چشم دوخت. زن، یقه‌ی لباس کاس‌پلی‌اش را صاف کرد و خیره به هر دو چشمان دوک، ل*ب زد:
- رسیدیم؟
دوک، با تن صدای زن، همانند فنر از جای پرید و نفسش را با کلافگی از پره‌های بینی‌اش بیرون فرستاد و در حینی که کفش‌هایش را می‌پوشید، غرید:
- اگر زیاد عجله داری، می‌تونی شنا کنی تا زودتر برسی.
آن زن، سرش را پایین انداخت و پشت سر دوک، از کشتی خارج شد. ترنت، به طرف آن گام برداشت و با صدایی بشاش گفت:
- خانم، متأسفم؛ ولی از دستشون دلخور نشو چون به خاطر اتفاقی که چند ساعت پیش داخل جنگل برای دوناتا رخ داده، باعث شده که این دو نفر عصبی و خبیث بشن.
بی‌اراده گره کور و چین عمیقی به پیشانی‌اش زد و از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
550
پسندها
1,523
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #22
هنوز از اولین پله بالا نرفته بود که بر روی پاشنه‌ی پایش چرخید و لبخند مرموزی بر ل*ب طرح زد و گفت:
- بفرما داخل!
ترنت یک تای ابروانش را بالا انداخت. با نگاه کردن به تابلوی ورودی درب عمارت که با خطی خوش نوشته شده بود: «به عمارت دوناتا خوش آمدید.» از شدت خنده لبانش کش آمد، سرش را کج کرد و خطاب به دوناتا، ل*ب برچید:
- البته.
پس از این حرفش، به سرعت از پله‌ها پایین رفت. نگاهش حول گلدان‌هایی که کنار پله‌ها س*ی*نه به س*ی*نه هم‌دیگر چیده شده بودند، چرخ خورد. بوی خوش گل زنبق، مشامش را قلقلک داد. دوناتا نگاهی کوتاه به گلدان‌ها انداخت و زیر ل*ب زمزمه کرد:
- ای کاش مادرم به سفر دور و درازی نرفته بود، اگر به اون سفر نمی‌رفت، الان کنارم بود. تنها یادگاری‌ای که از اون برام باقی مونده، همین گل‌هاست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Sara_D

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
550
پسندها
1,523
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #23
دوناتا چند قدم عقب‌گرد کرد و به دو جفت پوتین دوک خیره شد و با لبخند زیبایی که گوشه‌ی لبانش طرح بسته بود، مردمک چشمانش را در اجزای صورت او چرخاند و ل*ب زد:
- طبق معمول درست‌ترین تصمیم‌ها رو از ز*ب*ون تو می‌شنوم.
دوک با صدای نازک و دل‌ربای دوناتا نگاهش را بالا کشید و به استقبال از او، چند قدم کوتاه برداشت و مردمک چشمانش را رأس و مماس چشمان آبی رنگ دوناتا قرار داد و ل*ب زد:
- اگر تو کمکم نمی‌کردی، شاید هیچ‌کدوم از این کارها رو نمی‌تونستم انجام بدم، پس به خودت افتخار کن.
ترنت طبق معمول سگرمه‌هایش درهم بود؛ اما این‌بار به طرز عجیبی کمان ابروانش را درهم کشیده بود. چند قدم نامتعادل برداشت و از میان انبوهی از درختان گذر کرد. در حینی که گام برمی‌داشت، بینی‌اش را بالا کشید و با صدای تحلیل رفته؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
550
پسندها
1,523
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #24
زن جوان لاغری با گیسوانی مشکی رنگ پر کلاغی، در حالی که دست دو کودکش را گرفته بود و به اجبار می‌کشید، از میان انبوهی از درختان، بیرون آمدند. از نوع پوشش، حتی اجزای صورت و طرز صحبت کردنشان، مشخص بود که بومی هستند. دوناتا چشمانش را از آن‌ها گرفت و رأس و مماس دو چشم آبی رنگ دوک، قرار داد.
- بی‌تکلیفی.
دوک با لبخند اجزای صورت دوناتا را از نظر گذراند.
- قرار نیست همیشه بی‌تکلیف باقی بمونه.
- به نظرت، کونوئل می‌تونه راهنماییمون کنه که راه و چاره‌ای پیدا کنیم؟
دوک با مهربانی به سؤال او این‌گونه پاسخ داد:
- قطعاً برای حل کردن مشکلات، یه راه چاره‌ای وجود داره؛ اما بهترین تصمیم‌ها رو کونوئل می‌گیره.
دوناتا شانه‌ای بالا انداخت.
- حق با توهه.
دوک دندان قروچه‌کنان، لب برچید:
- یه موضوعی خیلی برام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
550
پسندها
1,523
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #25
نیشخندی مزین لبان خشکیده‌ی دوناتا شد؛ اما ترنت با آه و حسرت به ادامه‌ی حرفش افزود:
- شاید یه غریبه‌ی آشنا!
این حرفش را به‌قدری با صدای ضعیف و تحلیل رفته‌ای گفت که دوناتا متوجه‌ی آن نشد، فقط با چشمانش، لبان ترنت که چند مرتبه تکان خورد و کلمات نامفهومی از زبانش جاری شد را از نظر گذراند. به دستور دوناتا، ترنت برای مدت کوتاهی به زندان منتقل شد، زیرا او حد و مرز خود را ندانسته و بی‌‌گدار به آب زده بود، این یک مجازات نبود، یک راه صحیح برای قدم برداشتن ترنت، در آن بود که بتواند هوشیاری خود را به‌‌دست آورده و عاقل و بالغ شود. دوناتا از مجازات کردن فرد گناه‌کار و با از دست انداختن جماعت، تفریح نمی‌کرد، بلکه به آن‌ها کمک می‌کرد که راه صحیح را در پیش بگیرند.
دوک به خوبی می‌دانست که هیچ گوشه‌ای از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] GHOGHA❁

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
550
پسندها
1,523
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #26
دوناتا شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و از میان انبوهی از درختان گذر کرد و با صدای رسایی لب زد:
- کینان!
کینان از میان انبوهی از درختان گذر کرد تا پشت سر دوناتا قرار گرفت. دوناتا هم‌زمان با برگرداندن سرش، روی پاشنه‌ی پایش چرخید. با به چرخش در آوردن مردمک چشمانش روی اندام و قامت بلند و اجزای صورت برادرش، به طرف او قدم برداشت. صدای پوتین‌های مشکی‌رنگ کینان به وضوح بیش از پیش در چاهسار گوش دوناتا پیچید. به محض رسیدن به هم، دستانشان همدیگر را در آغوش کشیدند. کینان به زحمت لبانش را گشود.
- دلم برات تنگ شده بود خواهر!
به علت توطئه‌ و دسیسه‌چینی‌های دشمنان، کینان مجبور شده بود که به کشور انگلستان اعزام شود؛ زیرا هشدار داده بودند که اگر او را در کشور استرالیا ببیند، اجازه‌ی بقا و زنده ماندن را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] GHOGHA❁

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
550
پسندها
1,523
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #27
دوناتا لحظه‌ای ایستاد و منتظر ماند تا برت خودش را به او برساند، زمانی که رسید، دوناتا با گذاشتن انگشت سبابه‌اش روی لبان گوشتی برت، مجال حرف زدن به او نداد.
- اگر بحث پشیمون شدن باشه که من هرگز از انجام کاری پشیمون نمی‌شم؛ چون بی‌گدار به آب نمی‌زنم و با مدت زیادی فکر کردن برای انجام کاری که در نظر دارم، اقدام می‌کنم؛ ولی خب از اون‌جایی که پشیمونی هیچ جایی توی زندگی من نداره، میشه گفت که تو ناامیدم کردی! هر دقیقه از تایم من می‌تونه مشکلی رو از میون برداره و فرصتی سرشار از آرامش و آسایش رو برای افرادی محیا کنه. چه بومی و چه مردم کوهستان. پس با این اوصاف، انتظار دارم تایم با ارزشم رو صرف حرف‌های بیهوده نکنی و صرف حرف‌هایی بکنی که بی‌شک مربوط به افراد بومی و کوهستانی باشه که لااقل بتونم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] GHOGHA❁

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
550
پسندها
1,523
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #28
پس از این صحبت‌هایش، از برت دور شد؛ ولی برت با عصبانیتی بی‌منطق رفتنش را تماشا کرد و زیر لب زمزمه‌کنان، گفت:
- یه روز بخاطر این‌که این سیلی رو به من زدی پشیمون میشی!
دوناتا به آسمان که رنگ آبی آن در اثر هوای بارانی بی‌رنگ به نظر می‌رسید، چشم دوخت. هوا چون ابری بود، به وضوح تمامی مردمانی که در عمارت حضور داشتند، می‌توانستند صدای رعد و برق و ابرهای شکننده را بشنوند. با فکر کردن به صحبت‌های برت، بدنش شروع به لرزیدن کرد، شاید هر کس دیگری هم جای دوناتا بود، هرگز نمی‌توانست صحبت‌های او را هضم کند، چون فکر می‌کرد شاید این یه نوع دسیسه‌چینی یا دوز و کلک باشد یا شاید هم نه؛ اما تا حدی امکان این‌که دشمنانشان قصد داشته باشند طعم سرنیزه‌هایشان را به مردمان کوهستان بچشانند، وجود دارد. سردرگم یک مسیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] GHOGHA❁

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
550
پسندها
1,523
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #29
دوناتا روی پاشنه‌ی پایش چرخید تا رأس و مماس کای قرار گرفت.
- اما با این وجود حق زندگی کردن دارن و تو می‌دونی چرا، پس نیازی به توضیح و توجیه نیست؛ اما نتیجه‌ای که حرف‌های تو به من داد این بود که اگر شخصی قصد آسیب زدن به من رو داشت، بهترین گزینه اینه‌که جون محافظ‌هام و مردم کوهستان رو به خطر بندازم که در آخر جون خودم آسیب نبینه. به نظرت این کار خودخواهانه نیست؟
کای در چشمان آتش‌بار دوناتا خیره شد و به تبعیت از او لب برچید.
- مطمعئناً خودخواهانه‌ست؛ ولی با خواست خودشون محافظ تو شدن.
- محافظ شدن؛ اما من برای نجات جون افرادم دست به هر کاری می‌زنم، حتی به قیمت جونم هم که شده.
- دوناتا! این کارت... .
با بالا آمدن دست دوناتا به نشانه‌ی «کافیه» کای از او فاصله گرفت و گوشه‌ای که خلوت بود ایستاد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
550
پسندها
1,523
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #30
کونوئل دست گرمش را روی دست سرد و لرزیده‌ی دوناتا گذاشت و به نرمی فشرد، سپس لبخندی به لب طرح زد و گفت:
- تو دختر باهوشی هستی! مطمئنم که درست‌ترین راه رو پیدا می‌کنی و مقابل دشمن‌هات ایستادگی می‌کنی و تا موفق و پیروز نشی، بی‌خیال نمی‌شی.
دوناتا پوزخندی زد و با لحنی قاطع و محکم لبانش را گشود.
- اگر خودم به تنهایی از پس این مشکل برمی‌اومدم که این همه راه رو نمی‌اومدم که با شما صحبت کنم تا بلکه بتونم با کمک‌تون مشکل رو از میون بردارم.
کونوئل با صدای دوناتا که بیش از حد بالا رفته بود، سرش سوت کشید و بدنش به لرزه افتاد.
- خون‌سردی خودت رو حفظ کن! من نیمه شب با محافظ‌هام به محله هوبارت برمی‌گردم.
دوناتا سری تکان داد و با شتاب فراوان از میان درختان زرد‌رنگ پاییزی گذشت و سوار اسبش شد. موهایش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Abra_.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا