- تاریخ ثبتنام
- 18/7/23
- ارسالیها
- 552
- پسندها
- 1,525
- امتیازها
- 10,973
- مدالها
- 10
- نویسنده موضوع
- #51
دومینیکا با شنیدن چنین حرفی از زبان پدرش، کمان ابروانش را درهم کشید و نیشخندی زد. به محض نزدیک شدن گرالت، لب زد:
- بهتره خاطرهی خوشی از شاهماران نداشته باشی، چون اون باعث و بانی خیلی از اتفاقهاست.
گرالت خندید و جزئیات صورت آرنولد را از دید گذراند و به ادامهی حرفش افزود:
- هیچوقت یه انسان بیدلیل از هیچ چیزی متنفر نمیشه، شاید دلیلش برای اطرافیانش تا حدی که باید، قابل هضم نباشه؛ ولی همین که خودت توی اون مسیر به سختی قدم برداشته باشی، میدونی لااقل برای خودت قابل درکه که چرا نسبت به یه انسان یا از یه خوراکی حس تنفر پیدا کردم.
آرنولد به سیب قرمز که میان انگشتانش بود خیره شد و گفت:
- باید بپذیری که نمیتونی از طرف هر کسی درک بشی، همین موضوع خودش یه دلیل برای هضم کردن تموم حسهاست.
- ولی...
- بهتره خاطرهی خوشی از شاهماران نداشته باشی، چون اون باعث و بانی خیلی از اتفاقهاست.
گرالت خندید و جزئیات صورت آرنولد را از دید گذراند و به ادامهی حرفش افزود:
- هیچوقت یه انسان بیدلیل از هیچ چیزی متنفر نمیشه، شاید دلیلش برای اطرافیانش تا حدی که باید، قابل هضم نباشه؛ ولی همین که خودت توی اون مسیر به سختی قدم برداشته باشی، میدونی لااقل برای خودت قابل درکه که چرا نسبت به یه انسان یا از یه خوراکی حس تنفر پیدا کردم.
آرنولد به سیب قرمز که میان انگشتانش بود خیره شد و گفت:
- باید بپذیری که نمیتونی از طرف هر کسی درک بشی، همین موضوع خودش یه دلیل برای هضم کردن تموم حسهاست.
- ولی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش