• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نبرد با اسپارتاکوس و گلادیاتور | زری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع •SONA•
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 64
  • بازدیدها بازدیدها 1,177
  • کاربران تگ شده هیچ

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #51
دومینیکا با شنیدن چنین حرفی از زبان پدرش، کمان ابروانش را درهم کشید و نیشخندی زد. به محض نزدیک شدن گرالت، لب زد:
- بهتره خاطره‌ی خوشی از شاه‌ماران نداشته باشی، چون اون باعث و بانی خیلی از اتفاق‌هاست.
گرالت خندید و جزئیات صورت آرنولد را از دید گذراند و به ادامه‌ی حرفش افزود:
- هیچ‌وقت یه انسان بی‌دلیل از هیچ چیزی متنفر نمی‌شه، شاید دلیلش برای اطرافیانش تا حدی که باید، قابل هضم نباشه؛ ولی همین که خودت توی اون مسیر به سختی قدم برداشته باشی، می‌دونی لااقل برای خودت قابل درکه که چرا نسبت به یه انسان یا از یه خوراکی حس تنفر پیدا کردم.
آرنولد به سیب قرمز که میان انگشتانش بود خیره شد و گفت:
- باید بپذیری که نمی‌تونی از طرف هر کسی درک بشی، همین موضوع خودش یه دلیل برای هضم کردن تموم حس‌هاست.
- ولی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #52
گرالت به سرعت دوید، در حین دویدنش خطاب به بقیه گفت:
- این‌جا یه غار هست که می‌تونیم پناه بگیریم.
همگی وارد غار شدند. اسپارتاکوس به طرف گرالت قدم برداشت و گفت:
- حال دومینیکا خوبه؟
- نه، وندیگو به اون آسیب زده، نزدیکی‌های این جنگل یه گیاه هست که می‌تونم از این طریق زخم‌هاش رو درمون کنم.
اسپارتاکوس زبانش را روی لبانش کشید و سری تکان داد.
- خیلی‌خب، پس من میرم دنبال اون گیاه بگردم.
گرالت دست زمختش را دور مچ دست اسپارتاکوس حلقه کرد و گفت:
- نه! تو نمی‌تونی بری.
- چرا؟ می‌ترسی گیاه اشتباهی بیارم که باعث مرگ... .
گرالت به او مجال این‌که به حرفش ادامه دهد و کاملش کند نداد؛ اما خودش در برابر این سؤال اسپارتاکوس این‌گونه پاسخ داد:
- متأسفانه مه اسیدی توی هوا پخش شده و اگر تو از این غار بیرون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #53
- تو قدرت این رو نداری که پیش‌بینی کنی کی می‌میری، پس هر چه زودتر برای از بین بردن دشمن‌هات اقدام کن.
اسپارتاکوس تک ابرویی بالا انداخت و با تحکم گفت:
- شاید من هم دارم همین کار رو انجام میدم، منتها بی‌سروصدا نه همه جا جار بزنم که دشمنم زودتر وارد عمل ضربه زدن بشه.
آندرومدا چند قدم به جلو برداشت و به مسیری که ناهموار بود، خیره شد. با این‌که هوش و حواسش سمت حرف‌های اسپارتاکوس بود، متوجه شد که شاید منظور او از دشمن و ضربه زدن، خودش و خواهر و پدرش بود؛ اما چیزی که باعث شک و تردید آندرومدا شده، این است که اگر اسپارتاکوس سر از حقایق در آورده بود، هرگز سکوت نمی‌کرد و اولین ضربه‌اش را می‌زد، پس زمان موعود فرا نرسیده و اسپارتاکوس متوجه‌ی حقایق نشده است؛ ولی با این اوصاف، می‌دانست که اسپارتاکوس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #54
آندرومدا نیشخندی زد و بی‌آن‌که سرش را برگرداند که اجزای صورت اسپارتاکوس را برای بار هزارم تماشا کند، به تمسخر شانه‌ای بالا انداخت و جملاتش را محکم ادا کرد.
- هدفم مشخصه، همراهم باعث شده راه گم کنم.
اسپارتاکوس لب باز کرد که چیزی بگوید؛ اما با دیدن دختر و پسر جوانی که آغشته به خون بودند و دست خون‌آلودشان را به طرف اسپارتاکوس و آندرومدا دراز کرده بودند، از شدت ترس بدنش شروع به لرزیدن کرد و صدایش با لرزش و ترس گرائید.
- آندرو... آندرومدا... چه... چه
آندرومدا به سرعت روی پاشنه‌ی پایش چرخید و خطاب به او گفت:
- باید بهشون کمک کنیم.
لئو به همراه آرنولد که هر دو، صدای آندرومدا و اسپارتاکوس را شنیده بودند به طرف‌شان قدم برداشتند، آن‌ها که تماشاگر این دو جوان بودند، هین کشداری از گلوی‌شان خارج شد؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #55
آندرومدا پوزخندی زد و نگاه آتش‌بارش را نثار چشمان خشمگین او کرد.
- قبل ازحرف زدن، بهتره یکم فکر کنی، چون متوجه میشی کسی که مقابلت وایستاده، پرستاره.
سپس نیشخند مرموزی روی لبانش نشاند و به چشمان مغرور اسپارتاکوس خیره شد و پس از اندکی سکوت، ادامه داد:
- داخل غار، توی کول پشتی‌ام برام باند طبی و عصاره کامفری بیار.
آندرومدا آستین لباسش را چند تا زد و مردمک چشمانش را روی اجزای صورت آرنولد به چرخش در آورد.
- همین نزدیکی‌ها یه چشمه هست، برام مقداری آب بیار.
اسپارتاکوس که نمی‌دانست کدام‌یک از این داروها، عصاره‌ی کامفری‌ست، کلافه چنگی به موهایش زد و نوشته‌هایی که روی ظرف داروها حکاکی شده بود را زیر لب خواند. دومینیکا به وسیله‌ی تکه دستمالی که میان انگشتان لرزیده‌اش بود، دانه‌های ریز عرق را پاک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #56
اسپارتاکوس سری تکان داد و لباس پسر جوان که تار و پودی از آن باقی مانده بود را از تنش خارج کرد و لباس‌ نو را تنش کرد. آندرومدا چند میوه از کوله پشتی‌اش خارج کرد و خطاب به دختر جوان و پسر، گفت:
- تا صبح چیز دیگه‌ای نمونده، فعلاً شکم‌تون رو با این‌ها سیر کنید تا صبح به فکر غذا باشیم.
دختر جوان به میوه‌ای که در دست آندرومدا قرار داشت، نیم‌نگاهی گذرا انداخت، سپس دست زخم‌آلودش را به طرف سیب گرفت و گاز کوچکی به آن زد. پسر جوان گاز بزرگی به سیب زد و با صدای ضعیف و دردمندش خطاب به آندرومدا که جان‌شان را نجات داده بود، گفت:
- ممنونم.
آندرومدا در نزدیکی دومینیکا نشست و لبخندی زد و
اسپارتاکوس شقیقه‌اش را ماساژ داد.
- خیلی‌خب استراحت کنید، صبح کارهای زیادی داریم که باید انجام بدیم.
هر کسی یک گوشه از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #57
دختر جوان سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد.
- آره، بیشتر هم کسایی اون‌جا اسیرن که جوونن و جنگجو هستن، البته تعداد زیادی جنگلی و دریایی هستن که آدم‌خوارها اون‌ها رو برای زمستون‌شون توی قفسه بزرگ اسیر کردن، اگر دیر بجنبیم، ممکنه نتونیم جون‌شون رو نجات بدیم.
- تا الان متوجه‌ این‌که توی اون مکان حضور ندارید، شدن؟
- متوجه شدن؛ اما چون تعداد بی‌شماری انسان اون‌جا حضور دارن، برای خوراک‌شون دنبال ما نمی‌گردن، مگر این‌که انسان‌هایی که تحت نظر خودشونه تموم شن، بعد برای غذاشون، زمستون‌گردی کنن.
اسپارتاکوس از سرجایش برخاست و چند مرتبه چنگ به موهای مجعدش زد و با خود به این اندیشید که شاید دشمن اصلی شاه‌ماران، آدم‌خوارها باشند که ملکه مارها برای حفظ جان آن‌ها در برابر آدم‌خوارها، قصد دارد که هر چقدر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #58
همگی سرشان را به نشانه‌ی تأیید تکان دادند و پشت سر دومینیکا، به راه افتادند.
آندرومدا جرعه‌ای آب نوشید و گفت:
- پس پدر چی میشه؟
- مگه پدر کجا رفته؟
آندرومدا نیشخندی زد و نگاه سردی به او انداخت.
- رفته بود برای تو گیاهی پیدا کنه که دارو درست کنیم حالت خوب شه.
دومینیکا سرجایش ایستاد و کمان ابروانش را درهم کشید.
- چرا اجازه دادی بره؟ با اسلحه که به مغزم شلیک نکرده بودن، یکم بیمار شده بودم که با استراحت کردن، خوب می‌شدم!
دومینیکا از روی تمسخر خندید و با چند قدم به جلو برداشتن، جلوتر از همه ایستاد و دستانش را بالا گرفت.
- ولی من فکر می‌کنم با یه گلوله به مغزت شلیک شده، چون خودت با وجود این‌که می‌دونستی بیرون چقدر می‌تونه برای پدر خطرناک باشه و مه اسیدی هست، ازش خواستی غار رو ترک کنه که فقط...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #59
اسپارتاکوس با چشمانی گرد شده، لب برچید:
- اما می‌دونستم که این جنگل، محیط زندگی جانورهای منقرض شده، مثل دایناسورها هست!
- ولی توی این جنگل، هنوز هم گونه‌های نادر و در معرض انقراض وجود داره.
لئو به جمع آن دو پیوست و با حسی کنجکاوانه پرسید:
- مثلاً؟
دومینیکا لبان گوشتی‌اش را به داخل دهانش کشید و انگشتانش را درهم گره زد.
- از جمله، کانگوروی درختی دینتری، اپوسوم خال‌دار دینتری، البته جونورها، از بومی‌ترین گونه‌های این منطقه و جنگل، محسوب میشن به همین جهت هم، نسل‌شون در حال منقرض شدنه.
لئو دستش را به پهلویش زد و با لحنی مهربان گفت:
- محل زندگی پرنده‌ها هم هست؟
- البته! جنگل دینتری میزبان طیف گسترده‌ای از گونه‌ها، از جمله بیش از ۴۳٠ پرنده هست. یکی از پرنده‌ها، کسوروی جنوبیه. پرنده‌ای بزرگ‌جثه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #60
اسپارتاکوس به تبعیت از دومینیکا، گفت:
- حق با دومینیکاست، چرا؟ چون اگر دومینیکا یا آندرومدا نبود، ما مسیر رو بلد نبودیم و نمی‌دونستیم این‌جا چه‌خبره و توی دام دشمن‌هامون می‌افتادیم. اگر هم چیزی میگه، جز این‌که خیر و صلاح ما رو می‌خواد، هدف دیگه‌ای نداره آن‌شرلی!
لئو دستانش را در آب زلال رودخانه شست و سپس لب برچید:
- این‌جا، کسی از کسی برتر نیست، بلکه تمامی ما در یه سطحیم و هدف‌مون یکیه! جنگ و نجات جون‌مون و ایستادن در برابر دشمن!
دومینیکا سری تکان داد و گفت:
- لئو و آندرومدا و آن‌شرلی و آرنولد، مسیر مستقیم رو برید و بگردید!
سپس دستش را پشت کمرش گره زد و صاف ایستاد.
- اِلای و...
به پسر جوان که رسید، مکث و تعللی کرد و انگشت سبابه‌اش را به طرفش گرفت و به ادامه‌ی حرفش افزود:
- تو اسمت چیه؟
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا