- تاریخ ثبتنام
- 18/7/23
- ارسالیها
- 552
- پسندها
- 1,524
- امتیازها
- 10,973
- مدالها
- 10
- نویسنده موضوع
- #41
شب سنگینی بر دیوار عمارت افتاده بود. مشعلها دیوارهای سنگی تالارها را روشن کرده بودند و انبوهی از جمعیت در کنار همدیگر ایستاده و بلاتکلیف و بیقرارانه، زیر باد سرد پاییزی، موج میخوردند. رهبر، دوناتا روی سکویی بلند ایستاد و صدای رسایش، در سکوت حزنآلود و نگران کنندهی مردم، پخش شد:
- درسته که سالیانسال به سرزمینمون و خاکش دل بستهایم؛ اما امشب باید با همهی شما صادق باشم! باتوجه به اینکه توی شرایط بحرانی و سختی به سر میبریم، با اطمینان کامل و بدون هیچگونه شک و تردیدی، هیچ کجای این کشور و شهرهاش، امن نیست! هیچ اجباری در کار نیست؛ ولی کسایی که جون خودشون و اعضای خانوادهشون براشون حائز اهمیته، راهی پیش رو گذاشتم. تنها فقط صد و پنجاه نفر به صورت داوطلب به سرزمین دیگهای فرستاده میشن،...
- درسته که سالیانسال به سرزمینمون و خاکش دل بستهایم؛ اما امشب باید با همهی شما صادق باشم! باتوجه به اینکه توی شرایط بحرانی و سختی به سر میبریم، با اطمینان کامل و بدون هیچگونه شک و تردیدی، هیچ کجای این کشور و شهرهاش، امن نیست! هیچ اجباری در کار نیست؛ ولی کسایی که جون خودشون و اعضای خانوادهشون براشون حائز اهمیته، راهی پیش رو گذاشتم. تنها فقط صد و پنجاه نفر به صورت داوطلب به سرزمین دیگهای فرستاده میشن،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش