• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نبرد با کریستین بایتگ‌ها | زری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع •SONA•
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 42
  • بازدیدها بازدیدها 3,023
  • کاربران تگ شده هیچ

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #41
شب سنگینی بر دیوار عمارت افتاده بود. مشعل‌ها دیوارهای سنگی تالارها را روشن کرده بودند و انبوهی از جمعیت در کنار همدیگر ایستاده و بلاتکلیف و بی‌قرارانه، زیر باد سرد پاییزی، موج می‌خوردند. رهبر، دوناتا روی سکویی بلند ایستاد و صدای رسایش، در سکوت حزن‌آلود و نگران کننده‌ی مردم، پخش شد:
- درسته که سالیان‌سال به سرزمین‌مون و خاکش دل بسته‌ایم؛ اما امشب باید با همه‌ی شما صادق باشم! باتوجه به این‌که توی شرایط بحرانی و سختی به سر می‌بریم، با اطمینان کامل و بدون هیچ‌گونه شک و تردیدی، هیچ کجای این کشور و شهرهاش، امن نیست! هیچ اجباری در کار نیست؛ ولی کسایی که جون‌ خودشون و اعضای خانواده‌شون براشون حائز اهمیته، راهی پیش رو گذاشتم. تنها فقط صد و پنجاه نفر به صورت داوطلب به سرزمین دیگه‌ای فرستاده میشن،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #42
افکار دوناتا مثل مارها در سرش می‌خزیدند و هر کدامش را به سمت یک سم می‌کشاندند. پسری جوان چنگی به موهای مشکی‌رنگش زد و خطاب به دوناتا پرسید:
- اون مکان چطور جاییه؟
دوناتا از شدت عصبانیت، با انگشتانش روی میز ضربه زد، نگاهش به اجزای صورت پسر جوان دوخته شد. پاهایش بی‌قرارانه در زیر صندلی‌اش تکان خورد و پاسخ داد:
- جنگل‌های انبوه و جادویی داره که محل مدیتیشن و کشف دارویی و درک زیبایی پنهون طبیعت برای نوازیست‌هاست. قلعه‌های کوهی، مکانی الهام‌بخش برای اون‌هاست! درواقع می‌تونن با انرژی زمین و آسمون ارتباط برقرار کنن و احساسی از قدرت و آرامش رو تجربه کنن. سواحل آرام، دره‌های گل‌آلود و غارهای اسرارآمیز.
پسر جوان در چشمان دوناتا خیره شد.
- فقط محل زندگی نوازیست‌ها هست یا ما انسان‌ها هم می‌تونیم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #43
او دستش را در موهایش فرو برد و آن‌ها را بیش از پیش پریشان کرد؛ گویی می‌خواست با این کار، نظم گمشده‌ی افکارش را به زور پیدا کند. موهایش، رقص نامنظم اضطراب بود بر شانه‌هایی که سنگینی یک ذهن خسته را تاب می‌آوردند. بغض، چونان تکه سنگی سرد در گلویش نشست. هر بار که سعی می‌کرد کلمه‌ای بر زبان بیاورد، گلویش تنگ‌تر می‌شد و کلمات، پشت سد لرزان صدایش، بی‌صدا فرو می‌ریختند. چشمانش، نه از آب، بلکه از حرف‌های ناگفته‌ای که راهی برای بیرون آمدن نداشتند، نمناک شده بود. اشک‌ها بی‌هیاهو، همچون بارانی که بر شیشه‌ای غبارگرفته ببارد، از گوشه‌ی چشمانش سرازیر می‌شدند. بدون هیچ لرزشی در شانه، بدون هیچ صدای هق‌هقی؛ تنها رد خیسی که بر صورتش می‌ماند، گواهی خاموش ویرانی درونی‌اش بود.
سد صبرش شکست؛ انگار تمام دردهای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 1)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا