• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نبرد با اسپارتاکوس و گلادیاتور | زری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع •SONA•
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 64
  • بازدیدها بازدیدها 1,173
  • کاربران تگ شده هیچ

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #41
لئو به آرامی خود را به عقب کشید و سیاه‌‌چاله‌ی نگاهش را پایین انداخت و به دو جفت کفشی که تمیزی آن و درخشش، چشمان پرینستون و دیگر دوستانش را کور می‌کرد، خیره شد. با جویدن پوست نازک لبش برای ساکت ماندن تلاش کرد؛ اما پرینستون خشمگین شد و چانه‌ی او را محکم فشرد که انگشتش در پوستش فرو رفت. هر دو چشم لئو بر روی چشمان سرشار از خشم و ترکیبی از اندوه پرینستون، با بی‌قراری لغزید. به‌قدری فشار دست پرینستون بر روی صورت لئو افزایش یافت که درد در گوشتش پیچیده و به مغز و استخوانش نفوذ کرد. دومینیکا که دیگر از این بحث و جدل‌هایی که شروع کننده‌اش پرینستون و تمام کننده‌اش لئو بود، خسته شده بود. از شدت خشم ابروان کمانی‌اش درهم فرو رفت و از لای دندان‌هایی که بر روی هم می‌سایید، فریاد نه چندان بلندی زد:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak~

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #42
پس از این‌که مسیری طولانی که راه آن مستقیم و بی‌هیچ پیچ و خمی بود را رد کردند، دومینیکا جلوتر از همه کنار درخت آتش ایستاد و دستانش را پشت کمرش نهاد و انگشتانش را درهم گره زد و گفت:
- یکم جلوتر به دریا می‌رسیم، متاسفانه خبری از کشتی و قایق نیست و باید شنا کنیم. کدومتون شنا کردن رو بلد نیستین؟
لئو مات و مبهوت مانده به دومینیکا خیره شد و طولی نکشید که از فرط هیجان و خجالت، گونه‌ی گلگونش به دو گل سرخ بدل شد و سیاه‌چاله‌ی نگاهش را پایین انداخت. در حینی که انگشتانش را به بازی گرفته بود، دومینیکا چند گام استوار و شتابان به سمت آن‌ها برداشت و به ادامه‌ی حرفش افزود:
- پرسیدم که کدومتون شنا کردن رو بلد نیستین؟ چرا انگار مجسمه خشکتون زده و از هیچ‌کدومتون صدا در نمیاد؟ الان زمانی نیست که وقتمون رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #43
پرینستون در حین صحبت کردن با او، متوجه‌ی این حرکت لئو و آن دختر شد که به بهانه‌ی صحبت کردن با همدیگر، تغییر مسیر داده و مشخص نیست که برای مدت طولانی‌ای یا کوتاه صحبتشان به اتمام می‌رسد و از این مسیر می‌آیند، یا از همان مسیر خود را به طریقی به راه ورودی تونل می‌رسانند؛ اما از نظر دومینیکا بهترین راه از مسیری‌ است که خود با پرینستون همراه شده و همکاری با همدیگر است. دومینیکا که متوجه شده بود آن دو تغییر مسیر داده‌اند و مستقیماً به تونل نمی‌روند و فقط سعی می‌کردند تا از زیر کار در بروند، از راهی شنا کرد که می‌دانست می‌تواند از طریق این راه، جلوی راه آن دو را سد کرده و با آن‌ها برخورد می‌کند، سپس نگاه سردی به پرینستون انداخت و کمان ابروانش را درهم کشید‌. در حینی که شنا می‌کرد، پرینستون لب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #44
با تصور کردن تونل، بدنش شروع به لرزیدن کرد و حلقه‌ای از اشک چشمان نافذش را پوشاند. با اضطراب بزاق دهانش را به سختی قورت داد و گفت:
- تعداد بی‌شمار و عاری از مردم اون‌جا در بخش‌های مختلفی زندونی شدن. شرط آزادی مردم از تونل اینه‌که هر تعداد سکه یا الماس و چیزهایی که گرون‌بها هستن پیدا کنن و تحویل شاه‌ماران بدن. اگر برحسب تعدادی که بهشون گفته باشه و به همون تعداد رسیده باشه، آزادن. البته از چندین نفر شنیدم که می‌گفتن این کارش جز حقه‌بازیه و تا زمانی که شاه‌ماران توی این سرزمین باشه، ما راه نجاتی نداریم و تا ابد باید عذاب بکشیم.
لئو لبان خشکیده و کبودش را به وسیله‌ی زبانش تر کرد و گفت:
- پس شما و بقیه چطور داخل تونل نیستین؟
- چون ما به سختی از دست اون‌ها فرار کردیم، حتی ممکنه امروز هممون رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #45
لئو، پوزخندی بر لب‌ نشاند و با بالا انداختن نمایشی ابروان بورش، خشمگین و نیش‌آلود پاسخ داد:
- بعضی از خصوصیاتت شبیه به برادرمه، اون هم مثل تو خوداهه و تا زمانی که مجبور به انجام کاری نشه، سعی می‌کنه از اون راه دوری کنه تا جونش در امان باشه؛ اما اگر اجباری توی کارش باشه، نمی‌تونه فقط به خودش فکر کنه. درواقع یه خصوصیات دیگه‌ای هم که داره، اینه که از هیچ‌کس درخواست کمک نمی‌کنه و تا جایی که در توانشه، سعی می‌کنه که خودش از پس کاری که برعهدشه، بر بیاد.
ناخودآگاه، یک تای ابروان هشتی و بلند آن‌شرلی بالا پرید و با دو چشمان گرد شده از شدت تعجب، لب زد:
- عجیبه که خصوصیات من تا این حد شبیه به خصوصیات برادرته!
لئو سرش را بالا آورد و با دیدن راه ورودی تونل که شبیه یک اژدهای وحشتناک و با دو دندان تیز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #46
لئو نفسش را فوت کرد و مسیری که به طرف آن‌ها ختم میشد را طی کرد. آن‌شرلی لنگان‌لنگان پشت سر لئو راه را در پیش گرفت و گفت:
- ترسیدیم، فکر کردیم که شاه‌ماران هست.
دومینیکا تک خنده‌ای سر داد و گفت:
- شاه‌ماران برای کسایی که می‌خواد به دام بیفته سوت نمی‌زنه، مارهاش رو می‌فرسته که آدم‌ها رو توی دام بندازه.
پرینستون قلنج انگشتانش را شکست و خطاب به دومینیکا گفت:
- الان باید چه کاری انجام بدیم؟
دومینیکا، شقیقه‌اش را ماساژ داد و پس از اندکی مکث، گفت:
- باید نگهبان‌های جلوی در رو بکشیم. بعدش وارد تونل بشیم و با کمک پدرم، مردم رو نجات بدیم.
پرینستون کش و قوسی به تن خسته‌اش داد و یکی یکی قلنج انگشتانش را شکست.
- اگر فقط جلوی تونل نگهبان نباشه و داخل تونل مارها هم باشن چی؟
دومینیکا با ولعی تمام به طرف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #47
دومینیکا به چشمان به رنگ یاقوت پرینستون نگاه کرد و سپس نگاهش به طرف دو چشم زیبا و سرخ رنگ لئو که از فرط بی‌خوابی بود، چرخ خورد. پرینستون پس از اندکی اندیشیدن دست سردش را بر روی دست گرم دومینیکا که در هوای سرد به طرز عجیبی گرم مانده بود، نهاد. با بسی امید، قدرت در وجود دومینیکا شکوفه زد و از شدت خوش‌حالی احساس می‌کرد که چیزی مثل یک نیرو یا شادی و انرژی در درون رگ‌هایش جاری شده است. لئو دستش را بر روی دست پرینستون قرار داد و گفت:
- گرچه برادرم من رو به عنوان یه منجی شجاع نمی‌پذیره؛ اما من برای نبرد با پادشاه مارها آماده‌ام‌‌.
لبخندی زیبا پهنای صورت دومینیکا را پوشاند. آن‌شرلی از لحن هیجان‌زده لئو، شادی به دلش سرازیر شد و دست زخم‌آلود سردش را بر روی دست مردانه‌ی لئو گذاشت و مردمک چشمانش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #48
شاه‌ماران اندکی فکر کرد و پس از اندکی سکوت، لب برچید.
- یعنی اگر من به انسان‌ها کمک کنم، این امر باعث محبوبیت من میون مردم میشه؟
مقابل گرالت ایستاد و چشمان دل‌ربایش را رأس چشمان او قرار داد و به ادامه‌ی حرفش افزود.
- یه روز یه پسر جوون که مشخص بود شکارچیه و برای شکار به جنگل ملبورن اومده و در جست‌وجوی شکاره، خیلی اتفاقی وارد غار شد. وقتی که چشم‌هاش رو به طرف من چرخوند، ترس عجیبی توی چشم‌هاش و دلش موج زد؛ اما با قدم برداشتنش به طرفم، متوجه شدم که اون قصد داره با من صحبت کنه.
گرالت متعجب پرسید.
- خب! بعدش چه اتفاقی افتاد؟
- من ظاهری انسانی دارم، شاید فکر می‌کرد من یه موجود نیکوکار و خوبم؛ اما برخلاف این افکارش، من خیلی بخیل و بدجنسم و فقط می‌تونم به خودم خوبی کنم. نمی‌دونم چیشد که من دلم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #49
گرالت بازدم عمیقش را از پره‌ی بینی‌اش بیرون فرستاد و با حسی که سرشار از ناامیدی بود، پاسخ داد:
- متأسفانه به نتیجه‌ی مطلوبم نرسیدم؛ اما دارم یه نقشه خوب می‌کشم که انسان‌ها رو نجات بدم.
- چه نقشه‌ای پدر؟
- باید کمکم کنید که غذا پیدا کنم. اگر میوه هم باشه تا حدودی شکم‌شون رو سیر می‌کنه که لااقل توان فرار کردن داشته باشن. نیاز به پیدا کردن سلاح سرد نیست، چون خودم تعداد بی‌شماری سلاح یه‌جا مخفی کردم.
دومینیکا لبانش را به داخل دهانش فرو برد و پس از اندکی مکث، گفت:
- بهت کمک می‌کنم؛ اما این وقت شب نمی‌تونم و خستمه.
- یه مخفیگاه همین نزدیکی‌ها هست که می‌تونید امشب رو استراحت کنید؛ اما فردا تا خودم به مخفی‌گاه نیومدم، هیچ‌کدومتون از اون‌جا خارج نشید.
- پدر! پس خودت کجا می‌مونی؟
- تونل، کنار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #50
رالت یکی از مشعل‌ها را به طرف دومینیکا گرفت و گفت.
- جنگل داین‌تری.
- اون که خیلی دوره.
- ولی امنه!
دومینیکا خندید و نگاه سراپا تمسخرش را به او داد.
- ولی مسیرش خطرناکه.
- پس کجا بمونید؟
- به‌نظرم غار و رودخونه‌ی مارگارت هم نزدیکه و هم امن‌.
گرالت تک خنده‌ای کرد و زبانش را روی لبان خشکیده‌اش کشید.
- شوخیت گرفته؟ توی همچین شرایطی هم دنبال جای شیکی؟
- اوه نه پدر! اصلاً. شما گفتی یه جای امن، من هم نظرم رو مطرح کردم.
- مطرح نکن دومینیکا! همون جنگل داین‌تری بهتره.
پای دومینیکا از حرکت باز ایستاد و از شدت عصبانیت دستانش مشت شد.
- خیلی‌خب! پس خودت برو.
گرالت که از دومینیکا دور شده بود، روی پاشنه‌ی پایش چرخید و به سرعت به طرفش قدم برداشت. زمانی که مقابلش قرار گرفت، نگاهی گذرا در جزئیات صورت او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا