- تاریخ ثبتنام
- 8/6/24
- ارسالیها
- 510
- پسندها
- 1,047
- امتیازها
- 7,473
- مدالها
- 15
- سن
- 17
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #21
***
لیزی نگاهی به ساعتش کرد. ده دقیقه بود که در سکوت، دور آتش نشسته بودیم و من هنوز به نقشه خیره بودم. به جیک نگاهی انداخت، نفس عمیقی کشید و به سمت من برگشت و گفت:
- راه حلی پیدا کردی؟
بدون اینکه سرم را از روی نقشه بالا بیاورم، با تلخی جواب دادم:
- آره؛ ولی بازم خطراتش زیاده. اگه چیزی درست پیش نره همه چیز خراب میشه.
- پس فقط باید مطمئن بشیم چیزی خراب نمیشه.
با لبخند دلگرمکنندهای جوابم را داد. لیزی همیشه خوشبین بود؛ اما خوشبینی توی همچین موقعیتی سودی برایمان نداشت. چیزی در نگاهش عوض شد، سرش را پایین انداخت و با لحن متفاوتی گفت:
- بنظرت همون لحظه براش برمیگرشتیم بهتر نبود؟
- اگه برمیگشتیم چه چیزی باعث میشد که ما هم گیر نیوفتیم؟ بدون برنامهریزی هیچ کاری ازمون برنمیاد! ما زمرد رو...
لیزی نگاهی به ساعتش کرد. ده دقیقه بود که در سکوت، دور آتش نشسته بودیم و من هنوز به نقشه خیره بودم. به جیک نگاهی انداخت، نفس عمیقی کشید و به سمت من برگشت و گفت:
- راه حلی پیدا کردی؟
بدون اینکه سرم را از روی نقشه بالا بیاورم، با تلخی جواب دادم:
- آره؛ ولی بازم خطراتش زیاده. اگه چیزی درست پیش نره همه چیز خراب میشه.
- پس فقط باید مطمئن بشیم چیزی خراب نمیشه.
با لبخند دلگرمکنندهای جوابم را داد. لیزی همیشه خوشبین بود؛ اما خوشبینی توی همچین موقعیتی سودی برایمان نداشت. چیزی در نگاهش عوض شد، سرش را پایین انداخت و با لحن متفاوتی گفت:
- بنظرت همون لحظه براش برمیگرشتیم بهتر نبود؟
- اگه برمیگشتیم چه چیزی باعث میشد که ما هم گیر نیوفتیم؟ بدون برنامهریزی هیچ کاری ازمون برنمیاد! ما زمرد رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش