- تاریخ ثبتنام
- 26/4/24
- ارسالیها
- 387
- پسندها
- 1,849
- امتیازها
- 12,063
- مدالها
- 10
- نویسنده موضوع
- #21
بالأخره مشکل ترافیک حل شد و راه افتادم و بیست دقیقه بعد رسیدم. پیاده شدم، در حیاط رو باز کردم و ماشین رو بردم داخل. خسته و کوفته خودم رو رسوندم به مبل جلوی تلویزیون و روش لَم دادم. چند دقیقه بعد گوشیم رو روشن کردم و پیام کارن رو دیدم که گفته بود، «نگرانتم».
پوزخندی زدم و براش نوشتم «بیخود، مگه من نامزدتم که نگرانمی؟» گوشی رو روی میز گذاشتم و همونجا روی مبل خوابم برد.
با درد عجیبی که توی قفسهی سینهام احساس میکردم و علیرغم میل باطنیام، از خواب بیدار شدم. تابهحال همچین دردی رو تجربه نکرده بودم و اصلاً نمیدونستم دلیلش چی میتونه باشه. میخواستم از جام بلند شم ولی با هر تکونی که میخوردم دردش بیشتر میشد. ترجیح دادم چند دقیقه بشینم و بهتر که شدم، بلند شم دست و روم رو بشورم، شاید کمی...
پوزخندی زدم و براش نوشتم «بیخود، مگه من نامزدتم که نگرانمی؟» گوشی رو روی میز گذاشتم و همونجا روی مبل خوابم برد.
با درد عجیبی که توی قفسهی سینهام احساس میکردم و علیرغم میل باطنیام، از خواب بیدار شدم. تابهحال همچین دردی رو تجربه نکرده بودم و اصلاً نمیدونستم دلیلش چی میتونه باشه. میخواستم از جام بلند شم ولی با هر تکونی که میخوردم دردش بیشتر میشد. ترجیح دادم چند دقیقه بشینم و بهتر که شدم، بلند شم دست و روم رو بشورم، شاید کمی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر