• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رمان رفیق فابریک | فاطمه بهار کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع فاطمه بهار
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 167
  • بازدیدها بازدیدها 3,486
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #21
بالأخره مشکل ترافیک حل شد و راه افتادم و بیست دقیقه بعد رسیدم. پیاده شدم، در حیاط رو باز کردم و ماشین رو بردم داخل. خسته و کوفته خودم رو رسوندم به مبل جلوی تلویزیون و روش لَم دادم. چند دقیقه بعد گوشیم رو روشن کردم و پیام کارن رو دیدم که گفته بود، «نگرانتم».
پوزخندی زدم و براش نوشتم «بیخود، مگه من نامزدتم که نگرانمی؟» گوشی رو روی میز گذاشتم و همون‌جا روی مبل خوابم برد.
با درد عجیبی که توی قفسه‌ی سینه‌ام احساس می‌کردم و علی‌رغم میل باطنی‌ام، از خواب بیدار شدم. تابه‌حال همچین دردی رو تجربه نکرده بودم و اصلاً نمی‌دونستم دلیلش چی می‌تونه باشه. می‌خواستم از جام بلند شم ولی با هر تکونی که می‌خوردم دردش بیشتر میشد. ترجیح دادم چند دقیقه بشینم و بهتر که شدم، بلند شم دست و روم‌‌ رو بشورم، شاید کمی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #22
خونه‌ی من تقریباً چند تا خیابون با خونه‌ی پدرِ کارن فاصله داشت و از این بابت خیالم راحت بود که خیلی زود کارن خودش رو می‌رسوند. ده دقیقه بعد صدای درِ حیاط رو شنیدم، اما نمی‌تونستم حتی انگشتم رو تکون بدم، اصلاً نای حرکت نداشتم، برای بار هزارم خودم رو بابت سهل انگاری‌ام در تعمیر آیفون لعن و نفرین کردم! آیفون از چند هفته پیش خراب بود. نه صدا به بیرون می‌رفت، نه از بیرون صدایی شنیده میشد و نه حتی در رو باز می‌کرد. کلّاً جنبه‌ی دکور داشت! صدای زنگ رفته‌رفته داشت اعصابم رو خُرد می‌کرد و خداخدا می‌کردم کارن از روی دیوار پایین بپره که خوشبختانه همین‌طور هم شد! از هوش رفته بودم که چند لحظه بعد با صدای کارن چشم‌هام رو باز کردم. تپش قلبم کمتر شده بود ولی همچنان توی سَرم احساس سبُکی می‌کردم و زانوهام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #23
نگاهم همچنان دکتر رو تعقیب می‌کرد که کارن وارد اتاق شد و شروع به حرف زدن کرد:
- نصف جونم کردی بچه، داشتم می‌مردم وقتی تو اون حال دیدمت.
- من خواب بودم؟
- آره، بهت آرامبخش زدن. گفتن از فشارِ کاری به این روز افتادی. ضعف هم داشتی ظاهراً... چی‌کار کردی با خودت؟ ببین یه روز بالا سرت نبودما!
فکر کردم تَوَهُّم زدم ولی چیزی که می‌دیدم توهّم نبود. کسی که کنار تختم نشسته بود کارن نبود. در واقع بدنش بدنِ کارن، اما سرش بزرگ‌تر و وحشتناک‌تر از سرِ آدمیزاد بود. کلّه‌ای بزرگ با موهای قرمزِ بهم ریخته و چهره‌ی خشن! گوش‌هایی شبیه گوشِ خرگوش. کلّه‌اش رو نزدیک صورتم آورد و شروع کرد به حرف زدن. با دیدن دندون‌های تیز و وحشتناکش، فریادم تو کلّ فضای اتاق پیچید. ناخواسته دست‌هام رو جلوی صورتم گرفتم و بدبختانه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #24
راست می‌گفت، از صبح توی دفتر حتی یه چایی هم نخورده بودم. بعد از کار هم از خستگی خوابم برده بود و دیگه فرصت نشده بود چیزی بخورم. حالا می‌فهمم چرا با آب‌قندی که کارن برام درست کرد، حالم بهتر شد.
- پس تپش قلبم چی؟ حس سبُکی توی سرم؟ مطمئنی مشکل خاصی ندارم؟
نگاهش رو ازم دزدید.
- خودتو لوس نکن بابا، گفت چیزیت نیست دیگه.
داشت موضوع مهمی رو از من پنهون می‌کرد، اما به روش نیاوردم.
***
تازه از خواب بیدار شده بودم، نگاهی به ساعت روی میز انداختم، هشتِ صبح بود و کارن توی آشپزخونه مشغول آماده کردن صبحونه. بوی املتی که داشت درست می‌کرد کلّ خونه رو برداشته بود. بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. وارد آشپزخونه که شدم با دیدن کارن که پیش‌بند بسته و پای گاز وایساده بود، حسابی خنده‌ام گرفت. جلو رفتم و شیر آب رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #25
- یه سوال بپرسم راستش رو میگی؟
لپش باد کرده بود، صبر کردم لقمه رو قورت بده. چند لحظه بعد گفت:
- صددفعه گفتم وقتی دارم غذا می‌خورم زل نزن به من، یا مجبورم نکن حرف بزنم... معذّب میشم. تو آدم نمی‌شی نه؟
خندیدم.
- باشه بابا، حالا خوبه از بچگی با هم بزرگ شدیما. این حرفا رو با هم نداریم که.
- درسته رفیقیم، ولی دلیل نمی‌شه یه سری چیزا رو رعایت نکنیم.
- این اخلاقت هم دخترونه است‌ها.
بعد با شیطنت ادامه دادم:
- فقط کاش توی باشگاه هم از این اخلاق‌ها داشته باشی!
- یعنی چی؟
- یعنی معذّب بشی، لباس‌های گشادتر بپوشی.
- باز تو روت خندیدم؟ یه روز سرِ این پررو بازیات کتک می‌خوری ازم، ببین کی گفتم.
خندیدم.
- واسه خودت میگم بدبخت، بَر و بازوت رو چشم می‌زنن.
- اگه خیلی نگرانمی، پاشو برام اسپند دود کن.
- اونم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #26
با تعجّب نگاهم کرد:
- کدوم تهدید؟!
- خودت رو به اون راه نزن. یادت نیست اون روز گفتی این کارت رو تلافی می‌کنم؟ می‌دونم با نیروانا دست به یکی کردین من رو بترسونین.
- عجب! تو به من شک داری؟
- رفتارت که اینو میگه!
زُل زد تو چشم‌هام.
کارن: اَبلَه!
خندیدم.
- جانم؟
- کِی دیدی من به جادو و جادوگری اعتقاد داشته باشم؟ خوبه هزار بار جلوی خودت گفتم این‌جور آدما شیّادن. بعدش هم من چرا باید واسه ترسوندن تو دست به همچین کار احمقانه‌ای بزنم؟ حالا من اون لحظه عصبی بودم یه چیزی گفتم.
سعی کردم خودم رو قانع کنم، بنابراین به درِ بی‌خیالی زدم و دیگه چیزی نپرسیدم.
بعد از صبحونه، آماده‌ی بیرون رفتن شد. خواستم بپرسم «کجا»، که پیش‌دستی کرد:
- من دارم میرم داروهات رو بگیرم، به ظرفا دست نزنیا، خودم میام می‌شورم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #27
پیرمرد همین‌طور ورّاجی می‌کرد و من از ترس خشکم زده بود. خوابی که اون شب دیده بودم با تمام جزئیاتش داشت مثل فیلم از جلوی چشم‌هام رد میشد. دیگه نه تنها صدای آقای صفایی رو نمی‌شنیدم بلکه حتی قیافه‌اش رو هم نمی‌دیدم. چند لحظه بعد با تکون دست کارن جلوی صورتم، به خودم اومدم.
- با توأم، واسه چی خُشکت زده؟
با تعجب به اطراف نگاه کردم، کسی توی کوچه نبود. پرسیدم:
- تو این یارو رو دیدی؟
- کدوم یارو؟
- همین پیرمرده که الان داشت با من حرف میزد.
- اوه‌اوه، فکر کنم وضعت خیلی خرابه، بریم تو.
داخل حیاط شدیم و قبل از این‌که در رو ببندم، نگاهی به اطراف انداختم و دوباره پیرمرد رو دیدم، این بار سر کوچه ایستاده و با لبخند مرموزی بهم زل زده بود!
ترسی که با اومدن کارن از بین رفته بود، دوباره سرتاسر وجودم رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #28
بعد رو به ما کرد و ادامه داد:
- می‌دونین ما جن‌ّها اصولاً از مردهای مو‌ بور خوشمون نمیاد چون به نظرمون زیادی قِرتی‌ان، اما موهای مشکی و خرمایی و تیره‌ رو خیلی دوست داریم!
ناخواسته دست به موهام کشیدم و بلافاصله به موهای کارن نگاه کردم. نمی‌دونستم از این‌که گفته بود از مردهای مو بور خوشش نمیاد خوشحال باشم یا از این‌که گفت موهای تیره‌ رو دوست داره نگران باشم.
زیر لب آروم پرسیدم:
- کارن؟
با صدای لرزان جواب داد:
- ها؟
- این خانم چی میگه؟
قبل از این‌که جوابی بده، نیروانا شروع به صحبت کرد.
- آره، جنّ... بهتون حق میدم این‌جوری خشکتون بزنه. هرچی باشه اولین بارتونه که جنّ می‌بینین!
نزدیک بود پس بیفتم. می‌تونستم صدای نفس‌هام رو بشنوم. نمی‌دونستم کارن در چه حاله، جرأت هم نداشتم چشم از نیروانا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #29
نگاهی به صفحه تلویزیون انداخت و بعد با حسرت گفت:
- حیف شد، نمی‌تونم ادامه‌‌اش رو ببینم. اگه بدونین من چقدر این سریال رو دوست دارم! آخ، داشت یادم می‌رفت. اومده بودم بهتون بگم سعی کنید یه قرآن کوچیک همیشه همراهتون باشه. مخصوصاً شب‌ها موقع خواب.
کارن پرسید:
- تأثیری هم داره؟
- شک نکن. کدوم سِحر و جادویی می‌تونه در مقابل قرآن مقاومت کنه؟ باید خدا رو شکر کنین که مسلمونین.
و بلافاصله غیب شد!
نفس راحتی کشیدم و رو به کارن گفتم:
- راستی قضیه‌ی این دکتر چی بود؟
چند لحظه چشماش رو بست و «خداروشکر»ی گفت و بعد رو به من گفت:
- اگه حرفای این دختره راجع به دکتر و سلامتی تو واقعی باشه، یه گوسفند قربونی می‌کنم حتماً.
با کلافگی پرسیدم:
- میشه واضح توضیح بدی چی شده؟
- باشه بابا چرا عصبی میشی؟ هیچی، دکتر دیشب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #30
- یه جوری میگی بچه، انگار پنج سالمه. حالا مطمئن باشم تسخیر نمی‌شی؟
کوتاه خندید.
- من اگه تسخیر هم بشم، هر بلایی هم سرت بیارم، مطمئن باش نمی‌کُشمت!
از جام بلند شدم و سمت کمد رفتم، کاپشنم رو بیرون آوردم و مشغول پوشیدن شدم. توی تاریکی نگاهم کرد و پرسید:
- جایی تشریف می‌بَرین؟
با خنده گفتم:
- آره دارم میرم خونه‌ی مامانم اینا، این‌جا امنیتِ جانی ندارم.
با حالتی تهدیدآمیز گفت:
- فِری یا همین الان میای می‌تَمَرگی سر جات یا به این سوی چراغ بلند میشم می‌بندمت به تخت!
دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم، با صدای بلند خندیدم و پرسیدم:
- یعنی چی؟
- چی یعنی چی؟
- این‌که میگی «به این سوی چراغ قسم».
یه کم مکث کرد:
- راستش خودمم نمی‌دونم، منم از عزیز جونم یاد گرفتم.
اومدم سر جام وِلو شدم و پتو رو تا زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا