• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رمان رفیق فابریک | فاطمه بهار کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع فاطمه بهار
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 167
  • بازدیدها بازدیدها 3,496
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #31
بدون این‌که فرصتِ قایم شدن داشته باشم، سرشون رو برگردوندن و نگاهم کردن.
پیرمرد با همون لبخند مسخره‌ بهم زُل زده بود. قیافه‌ی کارن و حالت چشم‌هاش ترسناک به‌ نظر می‌رسید. قدرت تکون خوردن نداشتم، سرِ جام خشکم زده بود. صفاییِ بی‌ریخت همچنان مثل مجسمه نگاهم می‌کرد. چند لحظه بعد کارن از جاش بلند شد، سرعتش زیاد بود. تو یه چشم به هم زدن خودش رو بهم رسوند. ازش می‌ترسیدم، دلم نمی‌خواست تو صورتش نگاه کنم. فقط با یک حرکت من رو از روی زمین بلند کرد و سرم رو محکم به دیوار کوبید. چشم‌هام سیاهی رفت و روی زمین افتادم. گرمای خونی که از سرم می‌رفت رو حس می‌کردم. چند لحظه بعد آقای صفایی بالای سرم حاضر شد. تو حالت بیهوشی صداشون رو می‌شنیدم.
صفایی: کارش رو تموم کن.
کارن: آخه رفیقمه.
صفایی: اگه این کار رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #32
با دست دیگه‌ سرش رو خاروند و گفت:
- به من نگی به کی می‌خوای بگی؟ بگو راحت باش.
با تردید گفتم:
- راستش کم‌کم دارم می‌ترسم از اتفاقایی که داره میفته.
چشم‌هاش رو باز کرد، گردنش رو پیچ و تابی داد و گفت:
- اوّلاً که خداروشکر مثل این‌که بالأخره به عمق فاجعه پی بردی، دوّماً هم این‌که غلط کردی! تا وقتی من کنارتم حق نداری بترسی.
- من که فقط واسه خودم نمی‌گم، نگران تو هم هستم.
- آره جون خودت... .
می‌دونستم اون هم از اتفاقای این چند روز به اندازه‌ی من ترسیده ولی خودش ‌رو خونسرد نشون می‌داد تا من سکته نکنم!
چند لحظه بعد برق قطع شد و صدای بلند و وحشتناکی توی خونه پیچید. نور کمرنگی فضای اتاق رو روشن کرد و سایه‌های کوتاه و بلندی اطرافمون ظاهر شدن.
مثل فَنَر از جا پریدم و محکم دست کارن رو گرفتم. این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #33
دمِ در، درحالی‌که داشتیم سوار ماشینِ کارن می‌شدیم، پرسیدم:
- ماشینِ من چی پس؟
کارن که کاملاً دستپاچه بود، بهم توپید.
- جای این‌که به فکر اون ابوطیّاره‌ باشی، به فکر جونت باش. نترس، جنّ‌ها خودت رو می‌خوان، کاری با ماشینت ندارن.
نشستیم و استارت زد.
قبل از این‌که راه بیفتیم، برای چند لحظه توی آینه بغل، چشمم به سایه‌ی بلند سیاهی خورد که به سرعت سمت ما می‌اومد. با دستپاچگی گفتم:
- کارن برو! توروخدا برو... برو برو.
اون لحظه حتی به فکرم هم نمی‌رسید که نمی‌شه از دست موجودات ماورایی به این راحتی فرار کرد. فقط دلم می‌خواست هرچه زودتر از اون‌جا بریم.
- گیریم من تند رفتم، ولی اون جنّ‌ِ، سرعتش از من و تو بیشتره... می‌رسه بهمون!
- یعنی تو هم چیزی که من دارم می‌بینم رو می‌بینی؟
صداش می‌لرزید.
- آره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #34
برای چند لحظه تعادلم رو از دست دادم، سکندری خوردم، اما میزِ پشت سرم مانع افتادنم شد. سرم به گوشه‌ی مانیتور خورد و چشم‌هام سیاهی رفت. تا به حال توی عمرم حتی از پدر و مادرم هم سیلی به اون محکمی نخورده بودم! می‌دونستم دست کارن سنگینه ولی فکر نمی‌کردم یه روزی با یه سیلیش تعادلم رو از دست بدم و چشم‌هام سیاهی بره! چند لحظه بعد نگاهش کردم، خون جلوی چشم‌هاش رو گرفته بود. یاد خواب دیشبم افتادم که روی سینه‌ام نشسته بود و داشتم به رفاقتمون قسمش می‌دادم! خواست سیلیِ دیگه‌ای مهمونم کنه، اما وقتی سِپَرِ دست‌هام رو جلوی صورتم دید، گمونم دلش سوخت و بی‌خیال شد.
بعد از چند لحظه که همچنان بِهِم خیره مونده بود و نفس‌نفس میزد، با بی‌حوصلگی گفت:
- ببین دارم بهت میگم فرزاد، می‌خوای رفیق من باشی، سعی کن اوّل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #35
- کیه؟
- باز کن، منم.
- منم کیه؟!
با بی‌اعصابی گفتم:
- فرشاد میام یه جوری می‌زنمت صدای سگ بد‌‌ی ها، تو برادرت رو نمی‌شناسی؟ باز کن میگم.
با پر‌روییِ تمام گفت:
- عه؟ پس بشین تا باز کنم.
و گوشی رو گذاشت. زیر بارون، خیس آب شده بودم. با کلافگی دستم رو روی زنگ گذاشتم و تا می‌تونستم فشار دادم تا این‌که این‌بار مامان گوشی رو برداشت.
- بله، کیه؟
- منم مامان، خیس شدم.
در رو برام باز کرد. سریع رفتم داخل و در رو پشت سرم بستم. پله‌ها رو یکی‌یکی طی کردم و به درِ ورودی پذیرایی که رسیدم، صدای مامان رو شنیدم که با تشر به فرشاد گفت: «ذلیل شده چرا در رو باز نمی‌کنی؟»
تو این فکر بودم که تا رسیدم، کتکِ چربی نثارش کنم تا دیگه از این به بعد با آدم بی‌حوصله شوخی نکنه. تا در رو باز کردم، با مامان روبه‌رو شدم،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #36
***
اطلاعی از زمان نداشتم. با توجّه به احساس گرسنگی شدیدی که بهم دست داده بود، از خواب بیدار شدم. معده‌ام رسماً در حال سوراخ شدن بود. روی تخت نشستم و قولنج گردنم رو شکوندم که همون لحظه درِ اتاق باز شد و فرزانه با لباس مدرسه توی چارچوب در ایستاد. با دیدن من با خوشحالی گفت:
- عه سلام داداش، چه عجب از این‌وَرا؟
لبخند زدم و جواب سلامش رو دادم:
- به‌به سلام آبجی کوچیکه، خوبی؟
اشاره به صورتم کرد.
فرزانه: من که خوبم؛ ولی تو مثل این‌که خوب نیستی!
گوشه‌ی لبم رو با دستم پوشوندم و با بی‌خیالی گفتم:
- آها، این؟ نه، چیزی نیست. درِ کابینت خورده تو صورتم.
- درِ کابینت یا دستِ کارن؟!
می‌دونستم فرشاد همه‌چی رو بهش گزارش داده و احتمالاً تا اون لحظه با مخِ معیوبش صدها نقشه‌ی خیالیِ انتقام کشیده!
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #37
فرشاد: ایشالا تو رو زودتر کَفن کنن، خلاص شیم از دستت.
این دفعه فرزانه هم شاکی شد!
- عه مامان؟
مامان با پشت دست به دهن فرشاد ضربه زد و بهش توپید:
- دو دقیقه ببند اون دهن صاحاب مُرده‌ات رو.
یک آن احساس کردم بی‌دفاع‌ترین موجود عالم هستم. نه تنها از کارن و حرف‌های فرشاد، بلکه دلم از کلّ دنیا گرفته بود؛ قاشق و چنگال رو پرت کردم توی بشقاب، میز ناهار رو ترک کردم و درحالی‌که پشت سرم صداشون رو می‌شنیدم، به اتاق فرزانه پناه بردم.
مامان: لال بمیری فرشاد.
فرشاد: بده می‌خوام بدونم چرا کتک خورده؟
مامان: بزرگ‌ترش منم، به وقتش خودم از زیر زبونش می‌کشیدم؛ تو چی‌کاره‌ای؟
فرزانه: نمی‌تونی دو دقیقه جلوی دهنت رو بگیری؟
فرشاد: تو خفه، دختره‌ی لوسِ نُنُر!
فرزانه: باشه بذار بابا بیاد، بهش میگم.
مامان: بسه دیگه،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #38
زیاد مشتاق نبودم درباره‌اش بدونم؛ گفتم:
- به سلامتی.
- خیلی بی‌احساسی! مامان گفت بهت بگم آماده شی، شب همه با هم بریم.
با بی‌میلی گفتم:
- نه حوصله مهمونی دارم، نه لباس درست و حسابی.
گیر سه‌پیچ داده بود.
- وا خب برو از خونه‌ی خودت لباس‌هات‌ رو بیار.
- فرزانه گیر نده دیگه؛ یه بار گفتی، گفتم نمیام.
چند ثانیه بعد پرسیدم:
- حالا مناسبتش چیه؟
- تو که نمیای، دیگه چه فرقی برات داره؟
- باشه، نگو.
کمی فکر کرد و بعد گفت:
- چطور نمی‌دونی؟ نامزدیِ پسرِ عمو منوچهره دیگه؛ سامان!
- مبارکه!
- پس من به مامان بگم نمیای دیگه؟
- آره بابا، بگو فرزاد نمیاد. آخه با این قیافه‌ی داغون کجا بیام؟
بلند شد و اومد سمتم؛ بغلم کرد و با کلّی شوق و ذوق گفت:
- ایشالا دومادیِ خودت داداش خوشگلم!
دستی به سرش کشیدم و گفتم:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #39
از دروغش حرصم گرفت. قطعاً می‌دونست بین کارن و خانم مؤمن چی گذشته، اما نمی‌خواست بگه! گوشی رو چند لحظه از خودم دور کردم و زیر لب گفتم «آره جونِ خودت» و دوباره به گوشم چسبوندمش.
متأسفانه صدام رو شنیده بود؛ بلافاصله پرسید:
- چیزی گفتی فرزاد جون؟
خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:
- جان؟ نه قربونت با تو نبودم.
- فرزاد؟
- جونم، بگو؟
- میگم حالا با هم قهرین؟
خندیدم.
- بله، اگه از نظر شما اشکالی نداشته باشه!
- می‌خوای من یه جوری واسطه شم، آشتی کنین؟!
حالم از سؤالش به هم خورد.
- لازم نکرده، همینم مونده بود تو آشتیمون بدی!
- عه، مگه من چمه؟
- هیچی بابا، ولش کن.
سریع خداحافظی کردم و گوشی رو قطع کردم. تنهایی بدجوری حوصله‌ام رو سر برده بود. آهی از سر ناچاری کشیدم و سمت آشپزخونه رفتم؛ کمی قرمه‌سبزی از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #40
از شدّت کمبودِ اکسیژن، پاهام رو بین زمین و هوا تکون می‌دادم و همچنان سعی داشتم دست‌هاش رو از گردنم جدا کنم. کم‌کم داشتم از حال می‌رفتم که یادِ جمله‌ی همیشگی کارن افتادم: «یادت باشه خدا همیشه تو تیمِ ماست».
چشم‌هام رو بستم و همه‌چی رو به خدا سپردم... .
***
هیچ فشاری روی گلوم احساس نمی‌کردم. بی‌حال روی تخت افتاده بودم و صدای زد و خورد می‌شنیدم! به زور چشم‌هام رو باز کردم و سعی کردم دقیق بشم. درِ اتاق باز بود و دو نفر با هم درگیر شده بودن؛ یک هیبت زنونه با کسی که چند دقیقه پیش در حال خفه کردنم بود! خوب که دقت کردم، نیروانا رو شناختم. این قدرت از یه دختر واقعاً عجیب بود. فقط با یک حرکتِ دست، طرف رو سمت دیوار پرت کرد. جوری‌که بعد از برخوردش با دیوار، بی‌حال روی زمین افتاد. بعد رفت و بالای سرش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا