- تاریخ ثبتنام
- 26/4/24
- ارسالیها
- 387
- پسندها
- 1,849
- امتیازها
- 12,063
- مدالها
- 10
- نویسنده موضوع
- #31
بدون اینکه فرصتِ قایم شدن داشته باشم، سرشون رو برگردوندن و نگاهم کردن.
پیرمرد با همون لبخند مسخره بهم زُل زده بود. قیافهی کارن و حالت چشمهاش ترسناک به نظر میرسید. قدرت تکون خوردن نداشتم، سرِ جام خشکم زده بود. صفاییِ بیریخت همچنان مثل مجسمه نگاهم میکرد. چند لحظه بعد کارن از جاش بلند شد، سرعتش زیاد بود. تو یه چشم به هم زدن خودش رو بهم رسوند. ازش میترسیدم، دلم نمیخواست تو صورتش نگاه کنم. فقط با یک حرکت من رو از روی زمین بلند کرد و سرم رو محکم به دیوار کوبید. چشمهام سیاهی رفت و روی زمین افتادم. گرمای خونی که از سرم میرفت رو حس میکردم. چند لحظه بعد آقای صفایی بالای سرم حاضر شد. تو حالت بیهوشی صداشون رو میشنیدم.
صفایی: کارش رو تموم کن.
کارن: آخه رفیقمه.
صفایی: اگه این کار رو...
پیرمرد با همون لبخند مسخره بهم زُل زده بود. قیافهی کارن و حالت چشمهاش ترسناک به نظر میرسید. قدرت تکون خوردن نداشتم، سرِ جام خشکم زده بود. صفاییِ بیریخت همچنان مثل مجسمه نگاهم میکرد. چند لحظه بعد کارن از جاش بلند شد، سرعتش زیاد بود. تو یه چشم به هم زدن خودش رو بهم رسوند. ازش میترسیدم، دلم نمیخواست تو صورتش نگاه کنم. فقط با یک حرکت من رو از روی زمین بلند کرد و سرم رو محکم به دیوار کوبید. چشمهام سیاهی رفت و روی زمین افتادم. گرمای خونی که از سرم میرفت رو حس میکردم. چند لحظه بعد آقای صفایی بالای سرم حاضر شد. تو حالت بیهوشی صداشون رو میشنیدم.
صفایی: کارش رو تموم کن.
کارن: آخه رفیقمه.
صفایی: اگه این کار رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر