• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رمان رفیق فابریک | فاطمه بهار کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع فاطمه بهار
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 167
  • بازدیدها بازدیدها 3,498
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #51
- کارن چیزی شده؟ من کاری کردم؟ چته خب؟ یه چیزی بگو.
تو یک چشم به هم زدن به سرعت بهم حمله کرد، گلوم رو محکم گرفت و فشار داد. چشم‌هام رو بستم و شروع به دست و پا زدن کردم. هول شده بودم، برای نجات جونم، تمام زورم رو توی دستم جمع کردم و چاقو رو تا نیمه تو شکمش فرو کردم.
وقتی چشم‌هام رو باز کردم، کارن بی‌حال و غرقِ خون روی زمین افتاده بود و گرمای خون رو روی دستم احساس می‌کردم. با وحشت چاقو رو روی زمین پرت کردم، دست‌هام رو روی سرم گذاشتم و داد زدم:
- یا خدا، کارن!
بیچاره و درمانده دَرِ اطاق رو باز کردم و از پلّه‌ها پایین رفتم. باورم نمی‌شد چه غلطی کردم. دنبالِ تلفن می‌گشتم که خودم رو تحویل پلیس بدم. همین‌طور توی خونه دورِ خودم می‌چرخیدم و بلند‌بلند گریه می‌کردم که با فرشاد و فرزانه روبه‌رو شدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #52
- توی اتاق بودی.
- خب؟
- کُ...کُشتمت!
مثل مادری که بخواد بچه‌اش رو آروم کنه، با آرامش گفت:
- نه قربونت برم، من توی اتاق نبودم، من و فرزانه تازه رسیدم... آروم باش.
لرزش صدام رو حس می‌کردم. دست‌هام رو جلوی صورتم گرفتم و گفتم:
- وای کارن، فکر کردم کشتمت.
کنارم نشست و بازو‌م رو گرفت و درِ گوشم گفت:
- این‌جوری نکن، بچه‌ها می‌ترسن.
فرشاد درحالی از پلّه‌ها پایین اومد که چاقوی توی دستش در کمال تعجب تمیز بود! نه اثری از خون بود و نه لکّه.
همه با نگرانی نگاهم می‌کردن.
فرزانه با گریه پرسید:
- عمو داداشم چی شده؟
کارن با مهربونی جواب داد:
- عه چرا گریه می‌کنی عمو؟ چیزی نیست، خواب بد دیده.
- من که بچه نیستم، چاقو تو اتاق چی‌کار می‌کنه؟
کارن با حوصله جواب داد:
- گفتم که عمو، چیزی نشده. چاقو رو من دیشب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #53
- الان بهتری؟
- آره، فقط رویِ رفتن به خونه و روبه‌رو شدن با بچه‌ها رو ندارم.
- می‌خوای بریم دکتر؟
- نه بابا، دکتر که کاری از دستش برنمیاد، فوقش می‌خواد تو تیمارستان بستری‌ام کنه... به‌نظرم بهتره بریم پیش جن‌ّگیر.
دستی به سرم کشید:
- عه دور از جونت بابا! باشه، فعلاً بریم خونه یه کم استراحت کن.
- میشه یه کم دیگه بمونیم، بعد بریم بالا؟
با نگرانی نگاهم کرد.
- هر جور راحتی.
***
با حسِ حضورِ نیروانا توی اتاق، از خواب پریدم. کنار تخت ایستاده بود و داشت نگاهم می‌کرد. از جا پریدم و بهش زُل زدم. هوای اتاق خیلی گرم بود. نورِ خورشید از پنجره می‌تابید و به نظر می‌رسید ساعت دو و نیم یا سه بعد از ظهر باشه. برای این‌که به خودم بیام، گفت:
- نترس، منم نیروانا.
پرسیدم:
- چی شده؟
- هیچی، اومدم بهت آدرس دو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #54
تکّه کاغذی که توی دستش بود رو سمتم گرفت و گفت:
- از اون‌جایی که کارشون دُرُسته، تجربه دارن... با کارن برین به این آدرس. راستی اونی که تو اتاق داشت خفه‌ات می‌کرد، از جنّ‌های کافر بود.
- حدس می‌زدم.
- گفتم شاید ندونی!
و بلافاصله ناپدید شد. بعد از رفتنش هوای اتاق به طرز عجیبی خنک شد.
آدرسی که نیروانا داده بود رو نشونِ کارن دادم. با دقّت آدرس رو بررسی کرد و گفت:
- این‌جا رو می‌شناسم. حالا این‌ها می‌تونن برامون کاری کنن؟
- نمی‌دونم، نیروانا که گفت می‌تونن. گفت کلّی تجربه دارن، کارشون خیلی درسته!
- من نمی‌دونم این نیروانا اگه همزاد منه، پس چرا فقط سراغ تو میاد؟
کمی مکث کرد و ادامه داد:
- ولی من بازم میگم به این چیزا اعتقادی ندارم!
کمی فکر کرد و چند لحظه بعد پرسید:
- به نظرت الان بریم یا بعداً؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #55
پیرزن غرزنان از جلوی در کنار رفت و زیر لب گفت:
- دستم می‌شکست آخر عمری به این دوتا دختر چشم سفید خونه اجاره نمی‌دادم. هر روز یه داستان با جن‌ّها دارم!
بعد با دست، به اون طرفِ حیاط اشاره کرد و گفت:
- توی اون خراب‌شده هستن!
امتداد دستش رو که گرفتیم، به یک ساختمون رنگ و رو رفته‌ی قدیمی رسیدیم که دو پنجره بیشتر نداشت. از صاحب‌خونه تشکر کردیم و راه افتادیم.
توی مسیر چندباری احساس کردم یک نفر صدام کرد؛ دور و برم رو نگاه کردم ولی خبری نبود. خواستم به راهم ادامه بدم که دوباره صدا رو شنیدم. صدا از من می‌خواست جلوتر نرم. ترسیده بودم و همین باعث شد کارن رو در جریان بذارم.
- کارن؟
کارن که با عجله به سمت ساختمون حرکت می‌کرد، جواب داد:
- هوم؟
- میگم تو هم این صدا رو می‌شنوی؟
- نه، کدوم صدا؟
- هیچی،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #56
صحبت کردنِ غریبه‌ی دوست‌داشتنی به زبانِ فارسی، انقدر بامزّه بود که دوست داشتم تا ساعت‌ها حرف بزنه. داشتم فکر می‌کردم حدأقل تا زمانی که خواهرش بیاد، سرگرم می‌شیم که جمله‌ی کارن، افکارم رو به هم ریخت:
- خانم ما زبانمون خوبه‌، نیازی نیست انقدر خودتونو اذیت کنید.
تمام آمال و آرزوهام رو داشت بر باد می‌داد، می‌خواستم اعتراض کنم که خداروشکر خودِ کلارا به دادم رسید:
- خوشحالم براتون. اما من دوست دارم فارسی یاد گرفتم...
چند لحظه به صورت کارن خیره شد، چشم‌هاش رو تنگ کرد، بعد لبخند ملیحی زد و سریع فعلش رو تغییر داد:
- یاد بگیرم... دوست دارم فارسی یاد بگیرم! آره...
و بلافاصله داخل یکی از اتاق‌ها رفت.
ناخواسته به صورت کارن نگاه کردم که لبخند قشنگی به لب‌اش نشسته بود و داشت رفتنِ کلارا رو تماشا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #57
شروع کردم به توضیح دادن تمام بلاهای طبیعی و غیرطبیعی که چند وقتی بود گریبانم رو گرفته بودن و به صورت خلاصه خدمت جنّ‌گیر محترمه عرض کردم:
- چندوقته خیلی زود خسته میشم، انرژیم تحلیل میره، کابوس می‌بینم و حتی توی بیداری تَوَهُّم می‌زنم.
کمی توی صورتم دقیق شد و پرسید:
- خب احیاناً چیز خاصّی مصرف نمی‌کنید؟ مواد مخدر یا قرص‌های روان‌گردان یا از این قبیل؟!
برای چند لحظه خشکم زد. توقّع چنین سؤالی رو نداشتم. با حالتی عصبی جواب دادم:
- چرا خانم، اتفاقاً شیشه می‌زنم!
نگاهِ کارن رو دیدم که برای چندثانیه روی صورتم قفل شد.
برگشتم سمت سارا و بهش گفتم:
- من تا حالا لب به سیگار هم نزدم، این چه سؤالیه؟
سارا دستپاچه گفت:
- شرمنده، من منظوری نداشتم. می‌دونین توی آمریکا بیشتر افراد در حالتی بهمون مراجعه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #58
درحالی‌که غمگین به نظر می‌رسید و داشت یادداشتی روی یک برگه‌ می‌نوشت، گفت:
- من و کلارا تو سن بیست و سه سالگی خانواده‌هامون رو در اثر یه حادثه از دست دادیم. برای فراموش کردن غم و غصّه‌مون، به پیشنهاد یکی از دوستان یه مدّت رفتیم کلیسا تا به عنوان راهبه فعالیت کنیم. فکر می‌کردیم کارهای معنوی یا کمک به آدم‌ها باعث میشه کمتر به غصه‌هامون فکر کنیم. اون‌جا یاد گرفته بودیم که همدیگه رو خواهر صدا کنیم.
خنده‌ای کوتاه کرد و ادامه داد:
- ظاهراً این عادت هنوز از سر کلارا نیفتاده!
چندلحظه‌ نگاهمون کرد. چشم‌های کنجکاوِ من و کارن رو که دید، سرش رو دوباره پایین انداخت و ادامه داد:
- یه روز پسر جوونی رو به کلیسا آوردن؛ پدرش می‌گفت از طناب دار نجاتش داده. اون می‌خواسته خودش رو از بین ببره! به خاطر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #59
از خونه بیرون زدیم و سوار ماشین شدیم. کارن طبق معمول پشت فرمون نشست و من کنارش و به راه افتادیم. هوا عجیب سرد بود. احساس می‌کردم از لحظه‌ای که از خونه‌ی جن‌ّگیرها بیرون اومدیم، راحت‌تر می‌تونم نفس بکشم. جوِّ اون خونه به شدّت سنگین بود! انگشتر رو دستم کردم و پرسیدم:
- راستی هنوز ماشینت رو از تعمیرگاه تحویل نگرفتی؟
با کَفِ دست آروم به پیشونی‌اش ضربه زد:
- آخ آخ، خوب شد یادم انداختی. انقدر این چندوقته صنم ریخته رو سرم که ماشینم این وسط یاسمنه! عروسکم رو پاک یادم رفته بود، فردا باید برم بگیرمش.
انگشتر رو انداختم توی انگشتم و گفتم:
- داداش شرمندتم به خدا، تو هم گرفتارِ من شدی.
دستی به سرم کشید:
- نه بابا، این چه حرفیه؟ تا باشه از این گرفتاریا، یه دونه آقا فرزاد که بیشتر نداریم!
چه حامیِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #60
مِن و مِن می‌کرد؛ من هم که خسته بودم و حوصله نداشتم، دلم می‌خواست زودتر تلفن رو قطع کنم که یک‌دفعه به حرف اومد:
- آقای آریا من شب‌ها تا صبح به شما فکر می‌کنم، خواب و خوراک ندارم، می‌دونید عکساتون رو از توی مجلّه در میارم و می‌چسبونم به در و دیوار اتاقم.
تازه فهمیده بودم قضیه از چه قراره! اصلاً حوصله‌ی این بازی‌های دخترونه رو نداشتم. با کلافگی پرسیدم:
- خانم میشه بپرسم شماره‌ی من رو کی به شما داده؟!
با پُر رویی جواب داد:
- اونِش مهم نیست.
داشت حرف میزد که اعصابم خُرد شد، گوشی رو قطع کردم و سعی کردم بخوابم، اما خوابم نبُرد!
یک تماس تلفنی باعث شده بود خواب و خستگی از سرم بِپَره! هر چه‌قدر از این پهلو به اون پهلو شدم، نتونستم بخوابم. فکرم درگیر شده بود. بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم؛ کارن با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا