نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان چیناچین | دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع دردانه. ع.
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 180
  • بازدیدها 4,194
  • کاربران تگ شده هیچ

دردانه. ع.

کاربر فعال
سطح
21
 
ارسالی‌ها
1,597
پسندها
13,083
امتیازها
35,373
مدال‌ها
20
  • نویسنده موضوع
  • #151
وقتی برای انتظار کشیدن نداشتم. ناراضی حوله را به طرف خودم کشیدم.
- نه ممنون، همینو می‌برم، فقط یه برس هم بهم بده.
ابروهایش بالا رفت.
- برای خودتون؟
- مگه من چمه؟
لب‌هایش را با زبان هیس کرد.
- آخه آقا برس مال زناس.
در لحظه نگاهم پوکر شد.
- آقا غفور؟ برس مگه زن و‌ مرد داره؟
غفور‌ شانه‌ای بالا انداخت و به طرف یکی از قفسه‌های سمت راست مغازه‌اش رفت.
- والا از زمانی که یادمون میاد برس مال زنا بوده و‌ مردا یه شونه می‌کشیدن به سرشون، ولی حالا شما شهریا همه‌چی رو عوض کردید.
برس سیاه‌رنگی را درون بسته‌بندی پلاستیکی آورد و روی حوله گذاشت. دلخور از اینکه برس هم رنگ شادی ندارد گفتم:
- خواهشاً برس رو دیگه زنونه مردونه نکنید، همه‌چیز همین‌جوری مال زناس، موهای ما که گناهی نکردن یه برس به خودشون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر فعال
سطح
21
 
ارسالی‌ها
1,597
پسندها
13,083
امتیازها
35,373
مدال‌ها
20
  • نویسنده موضوع
  • #152
صبح همین که مهری رسید و تا میان سالن آمد، دست به سینه مقابلش ایستادم و باچشم اشاره‌ای به سرش کردم.
- بازش کن ببینم.
با کمی تردید آهسته دستانش را روی گره روسری که پشت گردن می‌بست، برد. آن را باز کرد و دو‌ سوی روسری را جلو آورد و با دو دست همان‌طور که نگاه به زمین دوخته‌بود آن را عقب برد. از دیدن موهای شانه‌شده‌اش لذت بردم. لبخند رضایتی روی لب‌هایم نشست. جلوی موهایش را عقب برده و با کش سیاهی بسته بود و بقیه موهای پشت سرش به صورت افشان رها بودند.
- خیلی خوبه! آفرین!
روسری‌اش را روی سرش برگرداند، پشت گردنش بست و همان‌طور‌ سر به زیر ماند. به طرف کیف و وسایلم که روی مبل گذاشته‌بودم، رفتم و حین برداشتنش گفتم:

- چیزایی که روی میزه مال توئه.
به طرفش برگشتم. نگاه متعجبش روی حوله‌ و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر فعال
سطح
21
 
ارسالی‌ها
1,597
پسندها
13,083
امتیازها
35,373
مدال‌ها
20
  • نویسنده موضوع
  • #153
دست آزادم را به کمرم زدم.
- مگه قراره عموت بفهمه؟ این وسایلا همین‌جا می‌مونه تا وقتایی که خونه‌ی منی استفاده کنی.
نگاهش روی حوله و برس رفت و پیچش انگشتانش قطع شد. کمی به طرفش خم شدم.
- خوب گوش کن مهری چی میگم... .
نگاهش را به طرفم چرخاند.
- من دوست دارم توی تمیزی و مرتب بودن بهترین باشی.
سرش را تکان داد.
- پس هر دو روز یا سه روز یه بار باید بری حموم، چون خونه‌ی عموت نمی‌تونی خونه‌ی من میری، لباسات هم همیشه باید تمیز باشه، هرچی هم خواستی برات می‌خرم، اون کشویی که حوله‌های من هست یه طرفشو خالی کردم تا تو وسایلاتو‌ بذاری، توی حموم شامپو و صابون دست‌نخورده هم گذاشتم، دلم نمی‌خواد با من تعارف کنی، هر چیزی لازم داشتی فقط به خودم بگو.
- این زشت نیست آقا؟
راست ایستادم.
- زشته چی؟ قرار نیست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر فعال
سطح
21
 
ارسالی‌ها
1,597
پسندها
13,083
امتیازها
35,373
مدال‌ها
20
  • نویسنده موضوع
  • #154
ظهر همین که وارد خانه شدم، از دیدن حوله‌ی قهوه‌ای‌رنگ روی بند رخت لبخندی به لبم نشست. وارد راهرو شدم، باز بوی مرغ‌آلوی مهری به مشامم خورد. چقدر این دختر مرغ‌آلو دوست داشت که زیاد آن را می‌پخت، یا شاید هم پختنش برای او راحت‌تر از بقیه غذاها بود.
مهری آن روز سرخوش‌تر از روزهای دیگر بود و طراوت و شادابی قابل توجهی گرفته بود. حتی سعی کرده‌بود تربچه‌های روی سبزی را با برش‌های دندانه‌دار زیبا کند که البته چیز جالبی از آب درنیامده‌بود. وقتی پای سفره نشستم، نگاه رضایتمندی روی همه‌ی سفره انداختم و متوجه انتظار مشتاقانه‌ی او شدم. با طمأنینه قاشقم را درون ظرف مرغ فرو کرده، مقداری از آب قرمزرنگ آن را برداشتم و در دهان گذاشتم. طعم مطلوبی از ترشی آلو به مذاقم نشست و هیچ اثری از زهم مرغ هم حس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر فعال
سطح
21
 
ارسالی‌ها
1,597
پسندها
13,083
امتیازها
35,373
مدال‌ها
20
  • نویسنده موضوع
  • #155
زمانی که آخرین ناهار دونفری‌مان قبل از تعطیلات عید را می‌خوردیم، به این فکر می‌کردم که من تعطیلات را چگونه بدون دیدن او سر کنم؟ وقتی سفره را جمع کرد و پشت سینک ایستاد تا ظرف بشوید من که تماماً چشم شده‌بودم تا از آخرین دقایقم هم استفاده کنم، بالاخره زبان باز کردم و پرسیدم:
- مهری! عیدی چی دوست داری برات بخرم؟
سرش را برگرداند و با ابروهای بالا رفته گفت:
- عیدی؟ واسه من؟
- آره! چی دلت می‌خواد وقتی برگشتم برات بیارم.
سرش را برگرداند و لحظاتی به بالا نگاه کرد و بعد دوباره مشغول کارش شد.
- هیچی آقا! دستتون درد نکنه، لازم نیست.
اخم کردم.
- یعنی چی لازم نیست، خودم می‌خوام عیدی بگیرم ایرادش چیه؟
همان‌طور که مشغول شست‌وشو‌ بود گفت:
- آقا واقعا لازم نیست، هرچی بخرید وقتی عموم ببینه منو دعوا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر فعال
سطح
21
 
ارسالی‌ها
1,597
پسندها
13,083
امتیازها
35,373
مدال‌ها
20
  • نویسنده موضوع
  • #156
تا به طرف رگال بروم، او به طرف مشتری دیگری که تازه وارد مغازه شده‌بود رفت.
- بفرما آبجی!
ابروهایم از مردانه رفتار کردن دختر فروشنده بالا پرید، اما سعی کردم بی‌توجه مانده و‌ لباس‌های درون رگال را تک‌به‌تک ورق زده و چک کنم. دیدن لباس‌های آستین کوتاه مرا به وجد می‌آورد که تصور کنم مهری درون آن لباس‌ها چگونه می‌شود، اما خوب می‌دانستم فعلاً دیدن او در چنین لباس‌هایی را باید عقب بندازم، چرا که نه مهری آن‌ها را پیش من می‌پوشید، نه مرام من اجازه می‌داد تا قبل از محرم‌شدنمان او را به چنین کاری وادارم؛ پس از همه‌ی آن‌ها صرف‌نظر کرده و در انتها به دو لباس آستین بلند رسیدم. یکی قهوه‌ای‌روشن بود و طرح‌هایی به رنگ تیره‌تر داشت و دیگری زردرنگ که تک به تک گل‌های بنفشی روی آن خودنمایی می‌کرد. یکی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر فعال
سطح
21
 
ارسالی‌ها
1,597
پسندها
13,083
امتیازها
35,373
مدال‌ها
20
  • نویسنده موضوع
  • #157
در تمام طول تعطیلات عید، فقط به مهری فکر کردم و روز به روز دلتنگ‌تر شدم. مدام روزها را می‌شمردم که کی این تعطیلات تمام شده و من به روستا پیش مهری برمی‌گردم. مثل هر سال همراه مادر و‌ پریزاد سال را تحویل کردیم و یک روز به خانه‌ی عموبرزو و روز دیگر به دایی‌فریبرز سر زدیم. دایره‌ی اقوام ما همین دو خانواده بود. سر زدن به خانه‌ی عمو کار همیشگی ما بود، اما خانه‌ی دایی را مادرم فقط سال به سال، عیدها سر میزد. رابطه‌ی خوبی با هم نداشتند و این اصلاً برایم اهمیت نداشت. کلاً من تنهایی را به بودن در جمع ترجیح می‌دادم. طول تعطیلات را بیشتر به استراحت و فکر کردن به مهری گذارندم تا بالاخره دوباره با اعتراض هر ساله‌ی پریزاد روبه‌رو شدم که‌ چرا هیچ‌وقت ما برنامه‌ی مسافرت نداریم. در این مورد مادر همیشه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر فعال
سطح
21
 
ارسالی‌ها
1,597
پسندها
13,083
امتیازها
35,373
مدال‌ها
20
  • نویسنده موضوع
  • #158
پنج‌شنبه به روستا برگشتم. جمعه کارهای عقب‌افتاده‌ی خود و مدرسه‌ را انجام دادم و وقت نکردم برای دیدن مهری به قهوه‌خانه بروم. منتظر شنبه ماندم که سیر او را از نزدیک ببینم. شنبه صبح خبری از مهری نشد و وقتی ظهر به خانه‌‌ای برگشتم که سوت و کور بود، دلگیر شدم. عادت کرده‌بودم زمانی که از مدرسه برمی‌گردم بوی خوش غذای مهری به مشامم برسد، با خود فکر کردم شاید خبر ندارد برگشته‌ام و حتماً فردا می‌آید. فردای آن روز هم خبری از مهری نشد، برای فهمیدن دلیل نیامدن مهری به خانه‌ام، مصمم شدم که به قهوه‌خانه بروم و علت را از یحیی پرس‌ و جو کنم.
درحال بستن در مدرسه بودم که متوجه مهری شدم که با قدم‌های تند به صورت واضحی مرا نادیده گرفته و به سوی قهوه‌خانه می‌رود. متعجب از رفتارش برگشتم و صدایش کردم. اول خود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر فعال
سطح
21
 
ارسالی‌ها
1,597
پسندها
13,083
امتیازها
35,373
مدال‌ها
20
  • نویسنده موضوع
  • #159
بدون آنکه لباس‌هایم را عوض کنم، وسایلم را روی میز پرت کردم و خودم را روی مبل انداختم. سرم را به پشتی مبل تکیه داده و به سقف خیره شدم. چه اتفاقی افتاده‌بود؟ چیزی جز آنکه زبان خود مهری به گفتن اتفاقات خانه‌ام باز شده‌باشد در ذهنم نچرخید. کلافه راست نشستم. نگاهی به آشپزخانه انداختم. میلی به خوردن غذا نداشتم. باید راهی برای حل و فصل موضوع پیدا می‌کردم. بلند شدم، طول سالن را قدم زدم و به این فکر کردم که اگر مهری چیزی گفته‌باشد چگونه باید ماستمالی کنم؟ فکرم به جایی قد نمی‌داد. نمی‌دانستم مهری چه گفته که آماده شوم در جوابش چه به یحیی بگویم. باید منتظر آمدنش می‌ماندم. نگاهم را به ساعت روی مچم دوختم که با سرعت لاک‌پشتی پیش می‌رفت و خبری از مهری نبود. بالاخره طاقتم سرآمد و به حیاط رفتم. آنقدر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر فعال
سطح
21
 
ارسالی‌ها
1,597
پسندها
13,083
امتیازها
35,373
مدال‌ها
20
  • نویسنده موضوع
  • #160
سرم را به طرف مهری برگرداندم.
- کرمعلی برای کی اومده‌بود تو رو بگیره؟
لب‌هایش را با زبان خیس کرد و نگاهش را به زمین دوخت.
- برای خودش.
چشمانم به آنی گرد شد و دویدن خون زیر پوستم از عصبانیت را حس کردم.
- اون پیرمرد زوار در رفته‌ی لندهور مگه زن نداره؟
مهری سرش را بلند کرد.
- چرا آقا! ولی زنش بلقیس سه چهار ماه پیش خورد زمین، لگنش شکست، علیل شد، یه ماه هم بردنش شهر بیمارستان، اما دکترها گفتن پیره خوب نمی‌شه حالا علیل افتاده خونه رو دست دخترش... اون روز خودم از پشت پنجره‌ی اتاق شنیدم کرمعلی به عموم گفت با اینکه دختر شومی هستم، اما حاضره به خاطر اینکه بلقیسو بالا و پایین کنم و خونه‌شو سرپا نگه دار‌م منو عقد کنه.
از خشم هر دو دستم را درون موهایم فرو کرده و‌ درحالی‌که رو از مهری برمی‌گرداندم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا