• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان چیناچین | دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع دردانه. ع.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 384
  • بازدیدها بازدیدها 13,813
  • کاربران تگ شده هیچ

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,159
پسندها
17,374
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #381
هومان همان‌طور که نگاهش به پسرها بود، سری تکان داد
- جالبه... یه برادر دکتر، اون یکی مکانیک، چه تضادی!
ابرویی بالا انداختم.
- خب این هم یه جورشه، همه که شبیه هم نیستن.
- کنجکاوم‌ با این زاله بیشتر آشنا‌ بشم.
کمی اخم کردم.
- نگو‌ زال! اسم داره، اسمش هم مرصاده.
شانه‌ای بالا انداخت.
- خب زاله دیگه!
- به هرحال خوب نیست، فکر‌ کن یکی به جای هومان بهت بگه هیکل خوبه؟
- نه که هوشمند نمیگه.
خندیدم. با یادآوری لقبی که هومان به خاطر تضاد موی سیاه خودش و موی قهوه‌ای‌رنگ برادرش روی او گذاشته‌بود، گفتم:
- تو هم بهش میگی قرمزی این به اون در.
خندید و گفت:
- حقشه! تا وقتی بگه هیکل، می‌شنوه.
موهای انبوه سرش را به عادتی که داشت از پشت بسته بود که اکنون کمی نامرتب شده‌بود. آن‌ها را از کش باز کرد و درحالی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,159
پسندها
17,374
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #382
همین که حرف‌های عمو به سرانجامی رسید و فرصتی دست داد از عموجان عذرخواهی کردم و به طرف مهری گام برداشتم. مهری قبل از همه متوجه من شد و‌ رو به طرفم برگرداند. نسیم‌ با دیدن من ترجیح داد نزد هوشمند برود و‌ من با رسیدن به مهری شنلش را روی سرش انداختم و در حال بستنش، آرام‌ پرسیدم:
- خوبی؟
مهر ی با پلک‌زدن گفت:
- بله!
با تمام وجود چشم به چشمانش دوخته‌ بودم که پریزاد رشته‌ی نگاهمان را برید.
- داداش من و مامان زودتر‌ می‌ریم.
با گفتن «صبر کنید ما هم راه میفتیم» خواستم‌ او‌ را از رفتن باز دارم. پریزاد همان‌طور‌ که دور میشد، گفت:
- عجله نکنید.
با نگاهم دور شدن پریزاد را دنبال کردم و بعد به طرف عمو که به سوی ما دونفر می‌آمد، چرخیدم.
- بچه‌ها شما‌ هم‌ دیگه راه بیفتید.
با «چشم» گفتن من عمو به من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,159
پسندها
17,374
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #383
همین که ماشین را در حیاط خانه پارک کردم، مادر و پریزاد از خانه بیرون زدند. مادر باز اسفند دود کرده‌ بود و سینی به دست جلوتر از پریزاد می‌آمد. پیاده شده و به طرف در حیاط برگشتم تا آن را ببندم. هنوز به در نرسیده‌ بودم که صدای بلند کل مرا برگرداند. پریزاد درحال کل کشیدن بود، سریع تشر زدم.
- هیس پری! دیروقته مردم‌ خوابن!
پریزاد ابروهایش را بالا داد و «داداش؟» گفت. مادر که از پله‌ها پایین آمده‌بود، گفت:
- به جای کل بیا اسفندو دست بگیر!
برای بستن در حیاط رو از بقیه گرفتم، اما صدای معترض پریزاد را شنیدم.
- عروسیه داداشمه، بذارید راحت باشم.
در را بسته و برگشتم. مادر در را برای مهری باز کرده و او از‌ ماشین پیاده شده‌ بود. پریزاد با یک دست سینی منقل را گرفته و با دست دیگر بشکن بی‌صدا زده و کمرش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] masihe.ch

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,159
پسندها
17,374
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #384
به مقابل اتاقم که رسیدیم. مادر در اتاق را که رویش بادکنک سرخ چسبانده‌ بودند را باز کرد. بعد بوسیدن روی هر دوی ما، باز هم برایمان آرزوی خوشبختی کرد و «بفرمایید» گفت. من و‌ مهری داخل شدیم. پریزاد منقل و سینی را به دست مادر داد و مادر با گفتن «راحت باشید بچه‌ها» ما را ترک کرد. پریزاد داخل اتاق قدم گذاشت و رو به مهری کرد.
- مهری‌جان خوشت میاد؟
اشاره‌ی او به اتاق تزیین شده‌ بود که البته هر دوی ما زمانی که پریزاد مشغول کار بود، آن را دیده‌ بودیم. تزیین اتاق بادکنک، پارچه‌ها و‌ تورهای سرخ‌رنگی بود که به در و دیوار و تخت و کمد چسبانده‌ شده‌ بود. مهری ذوق‌زده اطراف را نگاه کرد و گفت:
- خیلی قشنگ شده! ممنونم ازت! کلی زحمت کشیدی.
پریزاد ابتدا «خواهش می‌کنم» گفت و بعد نزدیک مهری شد.
- به هرحال...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,159
پسندها
17,374
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #385
کتم را بیرون آورده و نگاه به چشمان جادویی‌اش دوختم.
- بالأخره تنها شدیم.
کت را روی پشتی صندلی انداختم و دستانم را باز کردم و گفتم:
- عروس خوشگل‌ من نمی‌خواد یه خسته نباشید بهم بگه؟
مهری خنده‌ی سرخوشی کرد. دسته‌گلش را گوشه‌ای انداخت و خودش را تند به آغوش من رساند. دستانم را دور او محکم کرده و با تمام وجود از گرمای تنش لذت بردم.
- ممنونم که هستی مهرآواجان!
مهری چیزی نگفت و دستانش را محکم دور من حلقه کرد. دقایقی در‌ همان حال فشردمش تا بالأخره راضی شدم، کمی رهایش کنم. سرخ شده‌ بود و لبخند می‌زد. نگذاشتم دستانش را از کمرم باز کند. نگاهم را با لذت در صورتش گرداندم و به موهایش‌ رسیدم. شنل از روی سرش پایین افتاده‌ بود. آن را باز کرده و رها کردم تا زمین بیفتد. چهار انگشتم را درون موهای دو طرف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 8)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا