• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان همسایه حیاط مشترک | پریا . ظ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع pariya_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 184
  • بازدیدها بازدیدها 10,653
  • کاربران تگ شده هیچ

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #91
از حرف بردیا شوکه بودم؛ بهم فهموند که خر نیست! چشمم به کتش افتاد که رو دست‌هام بود و سریع برگشتم که نزدیک بود با سر برم تو شکمش. درحالی‌که هول شده بودم و سعی می‌کردم نگاهش نکنم کتش رو پس دادم و با سر تشکر کردم. همین که سرم رو برگردوندم نگاهم با نگاه کاوه که کنار باران وایساده بود، یکی شد. از مدل نگاه کردنش فهمیدم که الان تو ذهنش کلی داستان ساخته، اومد سمتم و باران هم دنبالش می‌اومد و منم ترجیح دادم از بردیا دور بشم که چند قدم برنداشته صداش رو از پشت سرم شنیدم.
- هیچ معلومه کجایی تو؟
برگشتم و روبروش وایسادم که دیگه باران هم بهش رسید. از پشت سرش بردیا رو دیدم که سمت سهیل رفت و تو دلم نفس راحتی کشیدم.
باران: وای دختر کجا بودی؟ یه‌لحظه فکر کردیم برگشتی خونه!
- ببخشید نمی‌خواستم نگرانتون کنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #92
- فردا رو نیا حس می‌کنم زیاد حالت اوکی نیست. این همه سردرد غیرطبیعیه دیگه!
- خوبم! میام.
- اوکی می‌بینمت. فعلاً.
با سر از هم خداحافظی کردیم و کاوه هم همون‌جوری که دنده رو عوض می‌کرد یه بوق زد و پاش رو روی پدال گاز گذاشت. با حرفی که لیلا زد نگران کاوه شدم.
- چند ساعته سرتون درد می‌کنه؟
- چند روزه!
- چندروز؟! اونوقت دکتر رفتید؟ چکاپ دادید؟
- چیز خاصی نیست. بهش عادت دارم.
- حتماً دکتر برید چند روز واقعاً طبیعی نیست!
یه گوشه وایساد و از تو آینه نگاهم کرد.
- بیا جلو.
حوصله بحث در مورد عقب و جلو نشستن رو نداشتم. پیاده شدم و جلو نشستم و اونم حرکت کرد.
- تو حیاط... چیزی بهت گفت؟
سرم رو چرخوندم و نگاهش کردم که اونم برگشت و نگاهم کرد.
- نه!
- خوبه فکر می‌کردم الانه که باز بگی کی؟ کجا؟ چی؟
یه لحظه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #93
- ن...نه چه اتفاقی بیفته؟
دست‌هاش رو نگاه کردم که دو تا نایلون دستش دیدم و یادم افتاد کادوم و کتاب‌های بردیا رو برنداشته بودم. سریع ازش گرفتم.
- ببخشید یادم رفت بیارمشون. ممنونم.
خواستم برم تو اتاق که دوباره پرسید.
- اون بردیا حرفی که بهت نزده ناراحت بشی؟
- اووف!
نفسم رو پوفی بیرون دادم.
- هی می‌گفتم چرا تو ماشین بحث رو ادامه ندادین نگو گذاشته بودید واسه الان! بردیا هیچ کار اشتباهی انجام نداده اصلاً من از خودتون ناراحتم از این حرف‌ها و برخورداتون، از این‌که هنوز به من اعتماد ندارید. شبتون به‌خیر.
پشتم رو بهش کردم و سریع اومدم تو اتاقم و در رو بستم. همون پشت در نشستم و سرم رو روی پاهام گذاشتم. نفس عمیقی مثل آه از دهنم بیرون اومد. نمی‌دونم چقدر گذشته بود سرم رو بلند کردم، تابلو رو از تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #94
درحالی‌که نگاهش به سقف بود، زیر لبی گفت:
- حیف که دختری وگرنه یه‌جور دیگه بهت می‌فهموندم.
- شنیدما!
- خدایا خودت بهم صبر بده!
بی حوصله نگاهم کرد.
- اصلاً فکر کنید دختر نیستم چی‌کار می‌کردید مثلاً؟
دوباره یاد حرف اون‌روزش افتادم و ادامه دادم:
- مگه ما دوتا همسایه نیستیم که فقط حیاطشون مشترکه؟ قرار شد زیاد تو کارای هم دخالت نکنیم. مثل دو تا همسایه محترم مسالمت‌آمیز در کنار هم زندگی کنیم.
تو سکوت کامل نگاهم می‌کرد که دوباره ادامه دادم:
- پس بی‌خیال! مریض هم شدم پای خودم.
بعدش هم خوشحال از این‌که سکوت علامت رضایته لبخند زدم و خواستم از کنارش رد شم که این‌دفعه شونه‌هام رو از دو طرف گرفت. باتعجب نگاهش کردم. سرش رو آورد جلوتر و خیلی آروم گفت:
- میری بالا موهاتو خشک می‌کنی بعدش اجازه داری تا خود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #95
- یعنی دو دیقه فقط تو حیاط میری؟ اونم فقط هوا می‌خوری؟
انگار می‌دونست چی تو سرمه پس معطل نکردم و ازش گرفتم. وقتی پوشیدم سه تا انگشت من تو جای یکی از انگشت‌هاش جا میشد.
- بدون دستکش راحت ترما!
- می‌خوای نری بیرون کلاً؟
- نه‌نه! خیلیم عالیه به‌به!
ترسیدم پشیمون بشه و سریع پله‌ها رو بدو اومدم پایین و رفتم تو حیاط.
خدا رو شکر برف همینجوری با قدرت خودش می‌بارید. یه‌‎کم برف‌بازی کردم بعدش تصمیم گرفتم آدم برفی درست کنم شروع کردم و یه گلوله بزرگ درست کردم واسه شکمش و همین‌جوری واسه سرش و دست‌هاش. خیلی حس خوبی داشتم تو آرامش و سکوت داشتم واسه خودم بازی می‌کردم. به‌نظر خودم احتمال زیاد یک‌ساعتی گذشته بود. بارش برف کمتر اما قطع نشده بود. واسه دماغ و چشم‌هاش سریع برگشتم داخل. کاوه پایین نبود و حدس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #96
خندم گرفت. گلوله‌برفی تو دستش رو سمتم پرت کرد که جاخالی دادم و حالا منم شروع کردم به درست کردن گلوله‌های برفی بزرگ.
لامصب کاوه اصلاً بهم فرصت نمی‌داد؛ چپ و راست میزد. سرعت دستش خیلی بالا بود. یه دفعه‌ش رو که من پرت کردم جا خالی داد و به دماغ آدم برفیم خورد که جلو چشمم سه‌متر رو هوا پرتاب شد. کاوه با دیدن قیافه شوک‌زده من تو اون لحظه با خنده رو پاهاش افتاد و منم از فرصت استفاده کردم و تا می‌خورد زدمش... اصلاً مقاومت نمی‌کرد. راستش با دیدن خنده‌های کاوه، لبخند رو لب‌های منم اومده بود. تا الان انقدر خوشحال ندیده بودمش و این حالش رو انگار اولین‌بار بود که داشتم می‌دیدم. وقتی بلند شد و شلوارش رو تکون داد تازه فهمیدم که گردنش و گوش‌هاش از سرما قرمز شده. رفتم سمتش.
- هوا خیلی سرده، همه تجهیزات...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #97
خیلی تعجب کردم اما کاوه که خونه نیست یعنی اگه خونه بود از اتاقش می‌اومد بیرون یا یه صدایی از تو اتاقش می‌اومد.
- من خبر ندارم شاید یه جا دیگه کار داشته. درهرحال الان خونه نیست.
- اوکی گوشیش که آفه. اگه اومد خونه بهش بگو باهام تماس بگیره.
- آهان! باشه.
وقتی گوشی رو گذاشتم تو فکر رفتم. چجوری گوشیش خاموشه! دیشب گفت سر کار میره! الان بیرونه یعنی؟ یاد صدای در حیاط تو نصف‌شب افتادم و دلهره وحشتناکی همه وجودم رو گرفت. سریع بلند شدم و رفتم سمت اتاقش. تقه‌ای به در زدم جواب نداد. مردد بودم در اتاق رو باز کنم یا نه ولی خب نمی‌تونستم بی‌خیال فکرهای وحشتناکی که تو سرم اومده بود بشم! درو باز کردم و سرم رو چرخوندم که دیدم رو تخت خوابیده اما با دیدنش نزدیک بود قبض‌روح شم. هنوز لباسای دیشب تنش بود! آب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #98
- این گوشی لعنتی، شارژرش کجاست!
دوباره تکونش دادم خیس از عرق بود و جواب نمی‌داد. صدای قلبم رو تو دهنم حس می‌کردم. بالاخره گریه‌ای که به زور نگه داشته بودمش سرباز زد. کنار تختش روپاهام افتادم و با صدای بلند شروع کردم به حرف زدن درحالی‌که به شدت گریه می‌کردم.
- تو رو خدا منو نترسون پاشو. اگه چیزیت بشه من چیکار کنم؟
دوباره بلند شدم و تکونش دادم و ملتمسانه با هق‌هق گفتم:
- تو رو خدا بلند شو. من چیکار کنم؟ چه بلایی سرت اومده؟ خدایا یه‌کاری کن.
یه‌لحظه مغزم جرقه زد. بینیمو آروم بالا کشیدم. من گواهینامه دارم، ماشین کاوه هم که دم دره. اما من فقط دوبار با ماشین بابا اونم وقتی خودش کنارم نشسته بود بیرون رانندگی کرده بودم و یه چیز دیگه! اصلاً خیابونای اینجا رو بلد نیستم. دوباره لبام کج شد. پس من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #99
- نه من نمی‌تونم برگردم خونه. همین‌جا می‌مونم.
- آخه نمیشه اینجا بمونید. کاوه هم الان اگه خودش به‌هوش بود دلش نمی‌خواست شما اینجا بمونید. من هستم بخدا هرچیزیم شد بهتون خبر میدم.
- اگه نذارن من اینجا بمونم تو محوطه منتظر می‌مونم. بخدا برنمی‌گردم خونه.
با مهربونی نگاهم کرد.
- نه مشکلی که نداره بمونید. من نمی‌خوام اذیت بشید.
- اذیت نمی‌شم بخدا.
- ولی اخه...
- یعنی برم تو حیاط منتظر بمونم؟
آروم خندید و نایلون رو روی تخت گذاشت.
- پس اینا رو واسه شما می‌ذارم، بخورید حتماً. رنگ به روتون نمونده.
- دستتون درد نکنه. اگه امروز شما نبودید نمی‌دونم چه اتفاقی می‌افتاد.
لبخند زد و گفت:
- خداروشکر که شما اون لحظه کنارش بودید آوین خانوم. من الان میرم، فردا اول وقت میام.
- بابت همه‌چی ممنونم.
خواست بره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #100
- دیروز سکته‌م دادی جناب! خداروشکر که الان بهتری.
صدای شکمم بلند شد. آروم اطرافم رو نگاه کردم و خداروشکر کردم که کسی نشنید چون فاجعه بود و خودم خنده‌م گرفت. لحاف روی کاوه رو مرتب کردم که سهیل اومد.
سهیل: بیدار شدید؟
برگشتم و سهیل رو تو چارچوب در دیدم و بلند شدم.
- سلام صبحتون بخیر. چقدر زود اومدید.
- سلام؛ آره طاقت نیاوردم راستش زود اومدم. کاوه دوباره خوابید؟ بیدار بود که!
باتعجب یه‌نگاه به کاوه و یه نگاه به سهیل انداختم که خندید و گفت:
- من که اومدم بیدار بود ولی چون شما خوابیده بودید نذاشت حرف بزنم مبادا شما بیدار بشید و منو فرستاد بیرون.
کاوه: به جان خودم کمتر حرف بزنی نمی‌گن لالی!
سهیل: اِ؟ بیداری که ناقلا؟
سهیل موذیانه خندید. برگشتم سمت کاوه و با دیدن چشم‌های بازش با ذوق گفتم:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا