- ارسالیها
- 81
- پسندها
- 218
- امتیازها
- 1,078
- مدالها
- 3
- نویسنده موضوع
- #71
بامهربونی نگاهم کرد و گفت:
- قابلی نداره بهخدا آوین جدی میگم پیشت باشه. فکر کن یادگاری گرفتیش.
- ممنونم عزیز دلم. صاحبش قابل داره!
محکم بغلش کردم.
بردیا: آوین خانوم خیلی خوش گذشت واقعاً. تا باشه از این برنامهها و دیدارها!
سنگینی نگاه کاوه رو روی خودمون احساس میکردم. از بغل باران در اومدم و نگاهش کردم.
- خیلی ممنونم.
سعید: کاوه جان ماشینت رو کجا گذاشتی؟
سهیل: آره راستی ماشینت کجاست؟
- وقتی اومدم جای سوزن انداختن نبود. یهکم پایینتر نرسیده به باغ گذاشتمش. ما با اجازهتون بریم دیگه.
همه از هم خداحافظی کردیم. بعد از تبریک به عروس و دوماد از باغ بیرون اومدیم. من پشت سر کاوه تو سکوت حرکت میکردم که یهویی کاوه برگشت سمتم. جوریکه نزدیک بود برم تو سینهش و تعادلم رو از دست دادم که سریع از...
- قابلی نداره بهخدا آوین جدی میگم پیشت باشه. فکر کن یادگاری گرفتیش.
- ممنونم عزیز دلم. صاحبش قابل داره!
محکم بغلش کردم.
بردیا: آوین خانوم خیلی خوش گذشت واقعاً. تا باشه از این برنامهها و دیدارها!
سنگینی نگاه کاوه رو روی خودمون احساس میکردم. از بغل باران در اومدم و نگاهش کردم.
- خیلی ممنونم.
سعید: کاوه جان ماشینت رو کجا گذاشتی؟
سهیل: آره راستی ماشینت کجاست؟
- وقتی اومدم جای سوزن انداختن نبود. یهکم پایینتر نرسیده به باغ گذاشتمش. ما با اجازهتون بریم دیگه.
همه از هم خداحافظی کردیم. بعد از تبریک به عروس و دوماد از باغ بیرون اومدیم. من پشت سر کاوه تو سکوت حرکت میکردم که یهویی کاوه برگشت سمتم. جوریکه نزدیک بود برم تو سینهش و تعادلم رو از دست دادم که سریع از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر