نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان همسایه حیاط مشترک | پریا . ظ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع pariya_z
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 81
  • بازدیدها 2,328
  • کاربران تگ شده هیچ

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #71
بامهربونی نگاهم کرد و گفت:
- قابلی نداره به‌خدا آوین جدی میگم پیشت باشه. فکر کن یادگاری گرفتیش.
- ممنونم عزیز دلم. صاحبش قابل داره!
محکم بغلش کردم.
بردیا: آوین خانوم خیلی خوش گذشت واقعاً. تا باشه از این برنامه‌ها و دیدارها!
سنگینی نگاه کاوه رو روی خودمون احساس می‌کردم. از بغل باران در اومدم و نگاهش کردم.
- خیلی ممنونم.
سعید: کاوه جان ماشینت رو کجا گذاشتی؟
سهیل: آره راستی ماشینت کجاست؟
- وقتی اومدم جای سوزن انداختن نبود. یه‌کم پایین‌تر نرسیده به باغ گذاشتمش. ما با اجازه‌تون بریم دیگه.
همه از هم خداحافظی کردیم. بعد از تبریک به عروس و دوماد از باغ بیرون اومدیم. من پشت سر کاوه تو سکوت حرکت می‌کردم که یهویی کاوه برگشت سمتم. جوری‌که نزدیک بود برم تو سینه‌ش و تعادلم رو از دست دادم که سریع از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #72
واقعاً دیگه تحملم داشت تموم میشد و مغزم رد داده بود، درحالی‌که لبخندی از ناباوری رو لبم اومده بود گفتم:
- چه خبری؟ چه رابطه‌ای باهاش داشته باشم؟ چی می‌خواید از من بشنوید؟ به چیزی که نیست اقرار کنم؟ نمی‌دونم چرا همچین توهمی سر اون بدبخت زدید؟ اونا غریبه‌ان اگه این حرفو بزنن توقعی ندارم ولی حداقل فکر می‌کردم من و شما آنقدر غریبه نباشیم که منو نشناسید!
- اتفاقاً خیلیم غریبه‌ایم! تو هنوز هیچ شناختی از من نداری که اگه داشتی خودت از اولش قبول نمی‌کردی باهاشون بیای اینجا!
از کنارم سریع رد شد و رفت. کاملاً می‌دونستم سر بردیا حساس شده و دلیلش رو اصلاً نمی‌دونستم با این‌حال از برخوردش عصبی بودم. نگاهش کردم، اگه حرکت نمی‌کردم تو تاریکی اونجا تنها می‌موندم. چون کاوه خیلی سریع داشت ازم دور می‌شد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #73
به حرفم گوش کرد و جلوی یه داروخونه وایساد و برام گرفت. داخل ماشین پام رو قشنگ و محکم بستم و خیالم راحت شد که دیگه تو خونه، خودم می‌تونم بدون کمک کاوه برم تو اتاقم.
یه‌کم که گذشت به خاطر حرکت یکنواخت ماشین و سکوتی که حکم‌فرما بود پلک‌هام سنگین شد و اصلاً نمی‌دونم کی خوابم برد که صدای کاوه رو شنیدم.
- آوین!
- آوین!
- رسیدیم پاشو.
چشم‌هام رو باز کردم، کاوه جلو صورتم بود ولی خیلی‌نزدیک. بامهربونی داشت نگاهم می‌کرد، همین‌جوری تو عالم خواب و بیداری، مات و مبهوت به چشم‌هاش زل زده بودم که کاوه نگاهش تغییر کرد، سرش رو برگردوند و بدون این‌که من رو نگاه کنه، در قسمت خودش رو باز کرد و گفت:
- رسیدیم! برو بالا تو جات بخواب.
پیاده شد و در ماشین رو بست. یه‌خرده چشم‌هام رو باز و بسته کردم و اطرافم رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #74
حالا خودم از طرز حرف زدن خودم شوکه شدم! کی؟ لباس؟! کاوه رو نگاه کردم که دیدم به زور جلو خودش رو گرفته نخنده. سعی کردم خودم رو جمع‌ و‌ جور کنم.
- آهان... باران... لباسش... چرا حاضرش کنم؟
درحالی‌که حوله رو روی موهاش می‌کشید و به اصطلاح خشک می‌کرد، با تعجب گفت:
- خب نمی‌خوای پسش بدی؟ من ناهار رو با سهیل قرار دارم می‌برم پسش میدم.
- ولی آخه باید قبلش ببرمش خشک‌شویی. جرأت ندارم با دست بشورم می‌ترسم خراب شه.
ساعت دیواری رو نگاه کرد و گفت:
- خشک‌شوئی همین نزدیکیا یه‌دونه هست، آماده‌ش کن، می‌برمش.
انگار مردد بود اما ادامه داد:
- اگه دوست داری یه هوایی هم بخوری خودتم بیا باهم می‌بریمش.
- باشه تا شما آماده‌شید میام.
رفت بالا. زیر گاز رو خاموش کردم. یعنی فهمیده من گوشیش رو دیدم؟ فکر نکنم! اگه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #75
- نگفت کی بیام واسه تحویل؟
سرم رو چرخوندم سمتش.
- فردا ساعت چهار بعدازظهر؛ من مسیر رو بلد شدم، خودم فردا میام تحویلش می‌گیرم بعدشم با آژانس می‌برم دم خونه باران تحویلش میدم.
ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:
- نوچ
- یعنی چی؟
- یعنی نمی‌شه.
- گم نمی‌شم. آدرس خونه‌شون رو دارم.
- خودم فردا از سر کار برگشتنی از خشک‌شویی می‌گیرم و پس‌فردا دست سهیل میدم.
وایسادم و با حالت عاجزانه‌ای گفتم:
- نه تو رو خدا! آخه من خیلی بهش زحمت دادم، نمی‌شه. اون‌جوری خیلی بد میشه، بی‌احترامیه!
نفسش رو پوفی بیرون داد.
- چه بی‌احترامی! می‌خوای چهار زانو بشینم جلو سهیل لباس رو تقدیمش کنم؟
یه‌لحظه از تصور کردن کاوه و سهیل تو اون حالت خنده‌م گرفت که لبخندی رو صورت کاوه هم اومد و آروم گفت:
- حالا بذار ببینیم تا فردا چی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #76
نه تو مود بیرون رفتن بودم واقعاً، نه حوصله بهونه دست کاوه دادن برای عصبانیت! پس گفتم:
- باران اشکالی نداره خودت بری؟ من اینجا برا درس خوندن میام مثلاً!
دوتامون خندیدیم.
- حالا یه امروز رو استراحت بده. بیا زید کاوه رو هم می‌بینی تازه! من تا نیم ساعت دیگه دم در خونتونم. بجنب، خدافظ.
گوشی رو سریع قطع کرد. مردد درحالی‌که تو فکر بودم و لبم رو گاز می‌گرفتم با خوم گفتم خب چه اشکالی داره حالا یک ساعتی می‌ریم و برمی‌گردیم! درحالی‌که یه‌جورایی پریشون هم بودم رفتم تا خودم رو آماده کنم. راستش از واکنش کاوه می‌ترسیدم اما از طرفی هم نمی‌دونم چرا کنجکاو بودم تا محیط کارش و البته عشقش رو هم ببینم. هودی مشکیم رو روی شلوار بگم پوشیدم، یه شال هم روش و رفتم پایین تو حیاط منتظر شدم تا باران برسه که دیدم هوا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #77
لیلا جلوتر رفت. من و باران پشت‌سرش. نمی‌دونم چرا قلبم داشت تو دهنم می‌اومد. یه لحظه از استرس دست باران رو گرفتم و محکم فشار دادم، تقریباً از اومدنم پشیمون شده بودم. بارانم نگاهی بهم کرد و انگار فهمید. خیلی آروم و جوری که فقط خودم شنیدم گفت:
- چرا یخ زدی دختر؟ نترس کار بدی که نکردیم!
لیلا از تو راهرو وارد یه اتاق شد. بعدش باران و بعدش هم من با ترس وارد شدم .سهیل پشت سیستم بود و تند‌تند تایپ می‌کرد. کاوه هم بالا سرش وایساده بود و یه دستش رو گذاشته بود رو میز و خودش رو روی مانیتور خم کرده بود.
لیلا یه نگاهی به ما کرد و بعدش هم به اون دو تا و بعدش با صدای بلند گفت:
- بچه‌ها مهمون نمی‌خواید؟
کاوه و سهیل هم‌زمان سرشون رو بالا آوردن که ما سلام کردیم.
لیلا: من الان میام بچه‌ها راحت باشید.
لیلا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #78
سهیل: آوین خانوم خوبید شما؟ مامان خوبن؟ ببخشید اصلاً حواسم نبود زودتر بپرسم. این باران رو می‎ بینم کل سیستم هوشیاریم می‌پره.
بعدش هم خندید و برگشت سمت باران ولی باران انگار حواسش به کشیدن غذا بود، یه لحظه سرش رو بالا آورد و با تعجب گفت:
- تو باز به چی می‌خندی؟ پشت سر من حرف زدی؟ آره؟
بعدش هم من رو نگاه کرد که با سهیل خنده‌مون گرفت.
باران: بعدا به حساب دوتاتون می‌رسم.
- به‌خدا ازت تعریف کرد حواست نبود.
لیلا: آره راست میگه بنده‌خدا!
یه‌نگاه به کاوه کردم که دیدم کمی از غذاش مونده و انگار تو ظرفش داره باهاش بازی می‌کنه.
سهیل: باران، راستی چرا قبلش نگفتی بهم که خودم بیام دنبالت؟ با بردیا اومدید؟
یه لحظه دیدم کاوه قاشق تو دستش بی‌حرکت موند و به باران خیره شد و انگار منتظر جوابش بود.
باران: نه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #79
سکوت تو فضا حکم‌فرما شده بود که با صدای منشی همه نگاهشون سمت اون رفت.
منشی: جناب آریا، شرمنده آقای نوذری تشریف آوردن می‌خوان شما رو ببینن.
- راهنماییشون کن اتاق مهمان!
کاوه بلند شد که باران گفت:
- غذاتون رو نخوردید که.
- ممنونم باران زحمت کشیدی، عالی بود.
نگاهمون کرد و گفت:
- یه نیم ساعت دیگه برمی‌گردم.
سهیل: داداش من بیام؟
لیلا: کاوه بیام باهات؟
کاوه درحالی‌که داشت سمت در اتاق می‌رفت گفت:
- نه خودم باهاش حرف می‌زنم.
کاوه بیرون رفت و لیلا گفت:
- خب کجا بودیم؟ آهان کنکور!
سرش رو چرخوند سمتم و گفت:
- عزیزم به‌ هر صورت موفق باشی! رشته ما ورودیش سخته حالا اگه انسانی بودی اصلاً نمی‌خواست جایی بری، یه نگاه کردنی به کتاب‌ها حتماً قبول می‌شدی ولی خب ریاضی باید زحمت بکشی.
از حرفش ناراحت شدم ولی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #80
سهیل: آوین خانوم، لیلا همین‌جوریه. تو دانشگاه هم قابل‌تحمل نبود باور کنید.
من چیزی نگفتم و به زدن یه لبخند بسنده کردم.
باران: یعنی چی که هدفت دانشگاه بود یا چی؟ دختره عقده‌ای! مثل این‌که یادش رفته داستان‌های خودش و کاوه تو دانشگاه رو!
سهیل رو با عصبانیت نگاه کرد و گفت:
- مگه من سر راه تو اومدم؟ هان؟ مگه من قبل این‌که تو بیای سراغم از وجود تو خبر داشتم اصلاً؟
- نه عزیز دلم!
سهیل از تو آینه جلو یه‌نگاه به من کرد و درحالی‌که صورتش بین جدی بودن و ناراحت بودن مونده بود گفت:
- به‌خدا آوین خانوم، کاوه در جریانه من واسه رسیدن به باران حاضر بودم جونم رو بدم فکر می‌کنی بعد چه مدت باران جواب پیشنهاد من رو داد؟
با لبخند گفتم:
- چه مدت؟
- دقیقاً هشت ماه طول کشید تا فقط به حرف‌هام گوش بده!
حالا دیگه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 9)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا