نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان همسایه حیاط مشترک | پریا . ظ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع pariya_z
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 81
  • بازدیدها 2,328
  • کاربران تگ شده هیچ

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #81
به خونه کاوه رسیدیم و بعد از تعارفات معمول خداحافظی و پیاده شدم. منتظر شدم تا حرکت کنن و همین که واسه باران دست تکون دادم یادم افتاد که کلید ندارم ولی دیر شده بود و ماشین از پیچ کوچه گذشت. پیش خودم گفتم احتمالاً کاوه یادش بیفته و خودش زودتر برگرده.
نمی‌دونم چقدر گذشته بود همین‌جوری بی‌حرکت کنار در وایساده بودم. یعنی ساعت چنده الان؟ نزدیکای غروب بود، نفسم رو بیرون دادم، جلو دهنم حالت بخار گرفت. هوا سرد بود دست‌هام رو به هم مالیدم و گرفتم جلو دهنم و ها کردم. تصمیم گرفتم رو زمین بشینم، خیلی سرد بود ولی آنقدر رو پاهام وایساده بودم پام درد می‌کرد. یعنی کاوه نفهمیده هنوز که من کلید ندارم؟ نمی‌دونم چه‌قدر گذشته بود، هوا تاریک شده بود. یه‌دونه برف رو صورتم اومد. با خوشحالی سرم رو بالا گرفتم،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariya_z

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
81
پسندها
218
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #82
- باشه جایی نمیرم؛ وایمیسیم تا بیادش. هوا هم برفیه هم سرد!
دستم رو از رو دستگیره در برداشتم و با کاور اون کاغذها ور می‌رفتم.
- یه سؤال!
برگشتم سمتش.
- بفرمائید.
- هرچی خودم فکر کردم به نتیجه‌ای نرسیدم پس خودت جوابم رو بده.
منتظر ادامه حرفش شدم درحالی‌که نگاهم می‌کرد گفت:
- ببینم تو کنکور زبان داری! نمی‌فهمم جریان درس خوندنت پیش کاوه چیه؟ یعنی درک نمی‌کنم!
سؤالش خیلی غافلگیرم کرد و نمی‌دونستم چه جوابی بدم. از استرس داشتم کاورِ تو دستم رو با ناخن‌هام پاره می‌کردم، ادامه داد:
- باران گفت که تک‌فرزندی، تک‌فرزند تو محیط آروم روستا که بهترین جا واسه درس خوندنه میاد تو یه جای شلوغ پیش یه آدم بی‌ربط درس می‌خونه! اگه تو بودی شک نمی‌کردی؟!
با ترس نگاهش کردم. طرز نگاهش مثل نگاه یه روانشناس به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 9)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا