- ارسالیها
- 81
- پسندها
- 218
- امتیازها
- 1,078
- مدالها
- 3
- نویسنده موضوع
- #81
به خونه کاوه رسیدیم و بعد از تعارفات معمول خداحافظی و پیاده شدم. منتظر شدم تا حرکت کنن و همین که واسه باران دست تکون دادم یادم افتاد که کلید ندارم ولی دیر شده بود و ماشین از پیچ کوچه گذشت. پیش خودم گفتم احتمالاً کاوه یادش بیفته و خودش زودتر برگرده.
نمیدونم چقدر گذشته بود همینجوری بیحرکت کنار در وایساده بودم. یعنی ساعت چنده الان؟ نزدیکای غروب بود، نفسم رو بیرون دادم، جلو دهنم حالت بخار گرفت. هوا سرد بود دستهام رو به هم مالیدم و گرفتم جلو دهنم و ها کردم. تصمیم گرفتم رو زمین بشینم، خیلی سرد بود ولی آنقدر رو پاهام وایساده بودم پام درد میکرد. یعنی کاوه نفهمیده هنوز که من کلید ندارم؟ نمیدونم چهقدر گذشته بود، هوا تاریک شده بود. یهدونه برف رو صورتم اومد. با خوشحالی سرم رو بالا گرفتم،...
نمیدونم چقدر گذشته بود همینجوری بیحرکت کنار در وایساده بودم. یعنی ساعت چنده الان؟ نزدیکای غروب بود، نفسم رو بیرون دادم، جلو دهنم حالت بخار گرفت. هوا سرد بود دستهام رو به هم مالیدم و گرفتم جلو دهنم و ها کردم. تصمیم گرفتم رو زمین بشینم، خیلی سرد بود ولی آنقدر رو پاهام وایساده بودم پام درد میکرد. یعنی کاوه نفهمیده هنوز که من کلید ندارم؟ نمیدونم چهقدر گذشته بود، هوا تاریک شده بود. یهدونه برف رو صورتم اومد. با خوشحالی سرم رو بالا گرفتم،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر