• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان همسایه حیاط مشترک | پریا . ظ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع pariya_z
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 93
  • بازدیدها 3,013
  • کاربران تگ شده هیچ

pariya_z

کاربر سایت
رفیق جدید انجمن
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
93
پسندها
237
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
سطح
2
 
  • نویسنده موضوع
  • #91
از حرف بردیا شوکه بودم؛ بهم فهموند که خر نیست! چشمم به کتش افتاد که رو دست‌هام بود و سریع برگشتم که نزدیک بود با سر برم تو شکمش. درحالی‌که هول شده بودم و سعی می‌کردم نگاهش نکنم کتش رو پس دادم و با سر تشکر کردم. همین که سرم رو برگردوندم نگاهم با نگاه کاوه که کنار باران وایساده بود، یکی شد. از مدل نگاه کردنش فهمیدم که الان تو ذهنش کلی داستان ساخته، اومد سمتم و باران هم دنبالش می‌اومد و منم ترجیح دادم از بردیا دور بشم که چند قدم برنداشته صداش رو از پشت سرم شنیدم.
- هیچ معلومه کجایی تو؟
برگشتم و روبروش وایسادم که دیگه باران هم بهش رسید. از پشت سرش بردیا رو دیدم که سمت سهیل رفت و تو دلم نفس راحتی کشیدم.
باران: وای دختر کجا بودی؟ یه‌لحظه فکر کردیم برگشتی خونه!
- ببخشید نمی‌خواستم نگرانتون کنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariya_z

کاربر سایت
رفیق جدید انجمن
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
93
پسندها
237
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
سطح
2
 
  • نویسنده موضوع
  • #92
- فردا رو نیا حس می‌کنم زیاد حالت اوکی نیست. این همه سردرد غیرطبیعیه دیگه!
- خوبم! میام.
- اوکی می‌بینمت. فعلاً.
با سر از هم خداحافظی کردیم و کاوه هم همون‌جوری که دنده رو عوض می‌کرد یه بوق زد و پاش رو روی پدال گاز گذاشت. با حرفی که لیلا زد نگران کاوه شدم.
- چند ساعته سرتون درد می‌کنه؟
- چند روزه!
- چندروز؟! اونوقت دکتر رفتید؟ چکاپ دادید؟
- چیز خاصی نیست. بهش عادت دارم.
- حتماً دکتر برید چند روز واقعاً طبیعی نیست!
یه گوشه وایساد و از تو آینه نگاهم کرد.
- بیا جلو.
حوصله بحث در مورد عقب و جلو نشستن رو نداشتم. پیاده شدم و جلو نشستم و اونم حرکت کرد.
- تو حیاط... چیزی بهت گفت؟
سرم رو چرخوندم و نگاهش کردم که اونم برگشت و نگاهم کرد.
- نه!
- خوبه فکر می‌کردم الانه که باز بگی کی؟ کجا؟ چی؟
یه لحظه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariya_z

کاربر سایت
رفیق جدید انجمن
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
93
پسندها
237
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
سطح
2
 
  • نویسنده موضوع
  • #93
- ن...نه چه اتفاقی بیفته؟
دست‌هاش رو نگاه کردم که دو تا نایلون دستش دیدم و یادم افتاد کادوم و کتاب‌های بردیا رو برنداشته بودم. سریع ازش گرفتم.
- ببخشید یادم رفت بیارمشون. ممنونم.
خواستم برم تو اتاق که دوباره پرسید.
- اون بردیا حرفی که بهت نزده ناراحت بشی؟
- اووف!
نفسم رو پوفی بیرون دادم.
- هی می‌گفتم چرا تو ماشین بحث رو ادامه ندادین نگو گذاشته بودید واسه الان! بردیا هیچ کار اشتباهی انجام نداده اصلاً من از خودتون ناراحتم از این حرف‌ها و برخورداتون، از این‌که هنوز به من اعتماد ندارید. شبتون به‌خیر.
پشتم رو بهش کردم و سریع اومدم تو اتاقم و در رو بستم. همون پشت در نشستم و سرم رو روی پاهام گذاشتم. نفس عمیقی مثل آه از دهنم بیرون اومد. نمی‌دونم چقدر گذشته بود سرم رو بلند کردم، تابلو رو از تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariya_z

کاربر سایت
رفیق جدید انجمن
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
93
پسندها
237
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
سطح
2
 
  • نویسنده موضوع
  • #94
درحالی‌که نگاهش به سقف بود، زیر لبی گفت:
- حیف که دختری وگرنه یه‌جور دیگه بهت می‌فهموندم.
- شنیدما!
- خدایا خودت بهم صبر بده!
بی حوصله نگاهم کرد.
- اصلاً فکر کنید دختر نیستم چی‌کار می‌کردید مثلاً؟
دوباره یاد حرف اون‌روزش افتادم و ادامه دادم:
- مگه ما دوتا همسایه نیستیم که فقط حیاطشون مشترکه؟ قرار شد زیاد تو کارای هم دخالت نکنیم. مثل دو تا همسایه محترم مسالمت‌آمیز در کنار هم زندگی کنیم.
تو سکوت کامل نگاهم می‌کرد که دوباره ادامه دادم:
- پس بی‌خیال! مریض هم شدم پای خودم.
بعدش هم خوشحال از این‌که سکوت علامت رضایته لبخند زدم و خواستم از کنارش رد شم که این‌دفعه شونه‌هام رو از دو طرف گرفت. باتعجب نگاهش کردم. سرش رو آورد جلوتر و خیلی آروم گفت:
- میری بالا موهاتو خشک می‌کنی بعدش اجازه داری تا خود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 8)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا