• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان همسایه حیاط مشترک | پریا . ظ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع pariya_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 184
  • بازدیدها بازدیدها 10,642
  • کاربران تگ شده هیچ

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #41
بینیم رو بالا کشیدم. زل زدم تو چشم‌هاش و خیلی سرد گفتم:
- شما چه مسئولیتی در قبال من دارید؟
یه لحظه مکث کرد. انگار انتظارش رو نداشت. ادامه دادم:
-- اگه می‌خواد پیدام کنه زودتر بیاد. اصلاً برام مهم نیست! من باهاتون نمیام.
فکش سفت شد.
-- مجبوری بیای. راه دیگه‌ای نداری.
ابروهام رو بالا انداختم و با همون آرامش گفتم:
-- آره باهاتون بیام که هرشب تهدیدم کنید به پلیس تحویلم می‌دید؟هر کاری کردم رو به حساب دزدی و دروغ بذارید و به چشم مجرم نگاهم کنید؟ الان فرصت خوبیه! خودش میاد تحویل پلیسم میده نگران نباشید.
یه لحظه اخم‌هاش از هم باز شد و نگاهش روم موند.
- حق بده! من نمی‌شناختمت.
- اون شب که گفتید این گردنبندو از باران دزدیدی، از حقیقت خبر داشتید؟
-- نه! منتظر بودم بهم ثابت کنی.
-- با توهین کردن؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #42
--- من فدای اون اشک‌هات بشم الهی. دلم آشوبه! دیشب کلی خواب بد دیدم. الانم که گفت این مرتیکه اومده بیرون دلم هوری ریخت، به دلم نیست اینجا بمونی، برو دخترم. کاوه پسر بدی نیست، بد تو رو نمی‌خواد، می‌تونه ازت مراقبت کنه. اگه اون لندهور اینجا بیاد منِ پیرزن چه‌جوری جلوشو بگیرم باهات کاری نداشته باشه؟ اگه بلائی سرت بیاره من از غصه دق می‌کنم مادر.
--- من نمی‌تونم باهاش برم. چرا واسش دردسر درست کنم؟ اون مسئول مشکلات من نیست همونجوری که شما نیستید. دو روز بهم فرصت بدید یه جا برا خودم پیدا کنم میرم. نمی‌خوام دردسر واستون درست و شما رو هم اذیت کنم.
- وای مادر! مگه من گفتم تو اینجا اذیتی برام؟ چرا اینجوری می‌گی؟ به‌ولا من... .
زنگ درو زدن. جفتمون برگشتیم سمت صدا.
- کیه این وقت شب؟
اومدم بلند شم که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #43
اطرافم رو نگاه کردم. زن‌عمو نبود. فقط من و عمو و اون دو تا آدم بهروز که عین بادیگارد نزدیک به در وایساده بودن. صدای زنگ ایفون اومد. بهروز با دستش به یکی از اون پسرا اشاره کرد.
- باز کن مجدِ
چند دقیقه بعد مجد با همون کت شلوار اتوکشیده‌ی همیشگی و کیف سامسونت تو دستش اومد. چیکار می‌خواستن بکنن؟
من رو نگاه کرد و نیشش باز شد.
- پس بابات درست می‌گفت. پیداش کردی بالاخره.
بهروز خندید و سمتش رفت. مجد یه برگه رو دست بهروز داد.
- امروز رو دور شانسیا! گزارش پزشکی و پرونده بیمارستان، اون گزارش فرار و استشهاد محلی و البته آشناهای بنده کار خودشون رو کردن. فعلاً دادگاه دستور داده تحت سرپرستی موقت قرار بگیره.
بهروز و عمو همدیگه رو نگاه کردن و عمو ناباورانه خندید و سمتشون رفت و برگه رو از بهروز گرفت و با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #44
تموم بدنم به یه تیکه عرق خالص تبدیل شده بود. دنیا دور سرم چرخید. صدای بهروز انگار از ته یه چاه می‌اومد. زانوهام خالی شد و آخرین چیزی که دیدم، قیافه نحس بهروز بود.
بوی عطر مادرم تو مشامم بود... یا شاید فقط خیال می‌کردم. چشم‌هام رو باز کردم. تو اتاق پدر و مادرم بودم و رو تختشون دراز کشیده بودم. ساعت رو نگاه کردم؛ چهار نصف‌شب بود. سِرٌم رو با حرص کندم و بلند شدم و سمت در اتاق رفتم اما هرچی دستگیره رو بالا و پائین کردم باز نشد. شروع کردم به کوبیدن به در و داد زدن.
- باز کنید این در لعنتی رو. بازش کنید...
انقدر جیغ و داد کردم تا بالاخره در باز شد. عمو بود.
-- چته؟ نمی‌فهمی نصف‌شبه! خوابیدیم.
-- می‌خوام برم بیرون. همین الان.
اخم‌هاش تو هم رفت و با یه حالت دعوایی طور سمتم اومد.
-- بشین سرجات...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #45
-- چرا غذات رو نمی‌خوری؟ می‌خوای خودت رو به کشتن بدی؟ ندیدی چقدر ضعیف و لاغر شدی؟
یعنی بهروز نگران منه؟ همین‌جوری بهش خیره بودم که آروم گفت:
-- با بابام حرف زدم. گفت اگه جای سندا رو بهش بگی ولت می‌کنه بری پی زندگیت. قول داده یه خونه نقلی هم واست بگیره بی‌جا نمونی. مطمئن باش منم نمی‌ذارم تلخی بکشی.
نفس عمیقی کشیدم. پس دلیل این مهربون شدنش این بود. پوزخند آرومی زدم که برگشت و نگاهم کرد.
-- اگه جفتتون باهام بیاید اون دنیا اونوقت شاید بهتون گفتم.
سریع بلند شد و جلوم وایساد.
--- حماقتت فقط به خودت ضرر نمی‌رسونه. می‌دونی پیدا کردن کسایی که برات مهمن واسه من کار ساده‌ایه!
نگاهش کردم که لبخند مضحکش دوباره رو لبش پدیدار شد.
-- اون پیرزن نمی‌دونستم انقدر دل‌نازکه!
نفسم حبس شد و بی‌اختیار بلند شدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #46
در اتاق باز شد. همون پسر نگهبان با دیدن خون روی دیوار و زمین خشکش زد. یک قدم عقب رفت و با صدای بلند داد زد:
-- آقافرید... آقافرید
چند ثانیه بعد عمو فرید خودش رو رسوند. یه نگاه به زمین کرد، بعد به من که نیمه‌بیهوش کنار تخت افتاده بودم.
ـ لعنتی... این بمیره دستمون به هیچی نمی‌رسه. بهروز! بهروز! بیا بالا.
زیر بغلم رو گرفتن و روی تخت خوابوندم. عمو همون موقع گوشیش رو درآورد.
ـ سریع بیارش... دختره حالش خراب شده.
نمی‌دونم چند دقیقه گذشت. چند نفر وارد اتاق شدن. پلک‌هام سنگین بود اما هنوز کامل از هوش نرفته بودم.
یه مرد بالای سرم خم شد. صدای خش‌خش باز شدن یه بسته اومد. یه سرمای تیز روی رگ دستم نشست.
خواستم دستم رو بکشم اما حتی انگشت‌هام هم تکون نمی‌خورد. فقط تونستم زیر لب بگم:
ـ ن... نه...
سوزش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #47
پسره چند لحظه فقط نگاهم کرد. انگار نمی‌دونست چی باید بگه. بعد از چند ثانیه آروم گفت:
-- مادرت اینجا نیست.
اخم‌هام تو هم رفت.
-- همینجا بود. خودم دیدمش.
پسره سریع از رو تخت بلند شد. وقتی سرم رو چرخوندم عمو رو تو چارچوب در دیدم. چند ثانیه بهم خیره شد و بعدش به نگهبان گفت:
-- اینجا چیکار می‌کنی؟
پسره دست‌پاچه شد و گفت:
- هیچی... فقط... حالش اصلاً عادی نیست!
عمو بدون اینکه نگاهم کنه با بی‌تفاوتی گفت:
-- به تو ربطی نداره. غذاشو بده و درو قفل کن.
-- چشم.
هنوز از اتاق بیرون نرفته بودن که صدای قدم‌های تند از راهرو پیچید. بهروز با اخم وارد شد. رنگش از عصبانیت قرمز شده بود.
--اون حرومزاده هنوز ول‌کن نیست!
عمو سرش رو بلند کرد.
— باز چی شده؟
بهروز با حرص دستش رو لای موهاش کشید.
— از روزی که دختره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #48
- باشه فقط من می‌ترسم... حمله ممله نکنه یه‌وقت؟
- نه بابا! اتفاقاً الان بی‌آزار شده. کاری نمی‌کنه.
خانومه آروم سمتم اومد و با فاصله کنارم نشست.
-- منو... می‌شناسی؟
صداش یه جوری بود... انگار از ته یه خاطره می‌اومد. سرم رو بلند کردم و با دقت نگاهش کردم.
-- مامان؟
خانومه یه نفس راحتی کشید.
-- آره عزیزم... بیا بریم یه حموم کنیم.
بدون هیچ حرفی بلند شدم و وایسادم. رفت و از تو کشوها یه چیزهایی درآورد و بعدش رو به در اتاق گفت:
-- آی پسر جون...
در باز شد و نگهبانه نگاهش کرد.
-- بله خانوم!
-- می‌تونی یه قیچی تیز برام پیدا کنی؟
پسره مردد من رو نگاه کرد و بعدش آروم گفت:
-- الان می‌گم بیارن واستون.
با اون خانومه با هم رفتیم داخل حموم. وقتی لباسم رو درآوردم خانومه نگاهش سمت بازوم رفت.
-- بازوت چرا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #49
دوباره اون خانومه رو نگاه کردم که داشت گریه می‌کرد. لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
-- مامان... چرا داری گریه می‌کنی؟
گریه خانومه شدت گرفت.
-- الهی بمیرم برات آوین که تحمل این سوگ انقدر برات سخت بود. بمیرم...
حالا فرید هم با شدت بیشتری شروع به گریه کردن کرد. اون مرد کنارم تو سکوت فقط نگاهم می‌کرد. آروم از فرید پرسید:
-- چند وقته این وضعیت رو پیدا کرده؟
فرید یه آه کشید و گفت:
-- بعد از فوت برادر و زن‌برادرم، کم‌کم حالش بد شد. اولش فکر می‌کردیم از شوکه... اما بعد شروع کرد به فرار از خونه، بدبینی، پرخاشگری... چند بار هم خودش رو زده بود... یه مدت مقاومت می‌کردیم بستریش نکنیم، ولی دیگه نشد.
مرد پرسید:
-- پرونده پزشکی هم داره؟
-- بله بله آقا! ما از نگرانی نذاشتیم دکتر از کنارش جم بخوره. همه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #50
شیرینی رو چند لحظه جلوی صورتم گرفتم. لبخند زدم.
ــ مامان... ببین برام شیرینی آوردن...
بعد نصفش رو کنار بالش گذاشتم.
ــ اینم سهم تو.
بهروز با خنده به نگهبان گفت:
-- انقدر احمقه که حتی نمی‌دونه شیرینی چیه داره می‌خوره.
خودش یه شیرینی دیگه برداشت و تو دهنش گذاشت.
ــ از امروز دیگه رسماً هیچ اختیاری نداره... نه روی خودش، نه روی اموالش.
بعد شیرینی دیگه‌ای سمتم گرفت.
ــ بخور... اینم شیرینیِ قیومیتته.
خندیدم حتی خودمم نمی‌دونستم به چی دارم می‌خندم؟ بهروز با دیدن خنده من زیر خنده زد و حالا پخش زمین شد. به نگهبان نگاه کردم که با تاسف داشت نگاهم می‌کرد. چرا نمی‌خندید؟
وسط خنده های بهروز مجد اومد و رو به پسره گفت:
-- بهروز اینجاست؟
اونم سرش رو آروم تکون داد. مجد داخل اومد و یه نگاه به من و یه نگاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا