- تاریخ ثبتنام
- 15/12/24
- ارسالیها
- 185
- پسندها
- 897
- امتیازها
- 5,133
- مدالها
- 6
- نویسنده موضوع
- #41
بینیم رو بالا کشیدم. زل زدم تو چشمهاش و خیلی سرد گفتم:
- شما چه مسئولیتی در قبال من دارید؟
یه لحظه مکث کرد. انگار انتظارش رو نداشت. ادامه دادم:
-- اگه میخواد پیدام کنه زودتر بیاد. اصلاً برام مهم نیست! من باهاتون نمیام.
فکش سفت شد.
-- مجبوری بیای. راه دیگهای نداری.
ابروهام رو بالا انداختم و با همون آرامش گفتم:
-- آره باهاتون بیام که هرشب تهدیدم کنید به پلیس تحویلم میدید؟هر کاری کردم رو به حساب دزدی و دروغ بذارید و به چشم مجرم نگاهم کنید؟ الان فرصت خوبیه! خودش میاد تحویل پلیسم میده نگران نباشید.
یه لحظه اخمهاش از هم باز شد و نگاهش روم موند.
- حق بده! من نمیشناختمت.
- اون شب که گفتید این گردنبندو از باران دزدیدی، از حقیقت خبر داشتید؟
-- نه! منتظر بودم بهم ثابت کنی.
-- با توهین کردن؟...
- شما چه مسئولیتی در قبال من دارید؟
یه لحظه مکث کرد. انگار انتظارش رو نداشت. ادامه دادم:
-- اگه میخواد پیدام کنه زودتر بیاد. اصلاً برام مهم نیست! من باهاتون نمیام.
فکش سفت شد.
-- مجبوری بیای. راه دیگهای نداری.
ابروهام رو بالا انداختم و با همون آرامش گفتم:
-- آره باهاتون بیام که هرشب تهدیدم کنید به پلیس تحویلم میدید؟هر کاری کردم رو به حساب دزدی و دروغ بذارید و به چشم مجرم نگاهم کنید؟ الان فرصت خوبیه! خودش میاد تحویل پلیسم میده نگران نباشید.
یه لحظه اخمهاش از هم باز شد و نگاهش روم موند.
- حق بده! من نمیشناختمت.
- اون شب که گفتید این گردنبندو از باران دزدیدی، از حقیقت خبر داشتید؟
-- نه! منتظر بودم بهم ثابت کنی.
-- با توهین کردن؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش