• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان همسایه حیاط مشترک | پریا . ظ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع pariya_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 171
  • بازدیدها بازدیدها 9,182
  • کاربران تگ شده هیچ

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
171
پسندها
737
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #41
دستش رو محکم روی دهنم گذاشت و چاقو رو بالاتر آورد. زبونم قفل شد. سرمو کمی بالا گرفتم و همون لحظه کاوه رو پشت سرش دیدم. کاوه با انگشت اشاره به آرومی اشاره کرد ساکت باشم. نگاهم افتاد به صورت بهروز. وقتی چاقو رو به صورتم نزدیک‌تر کرد، ناگهان از پشت کشیده شد و هم‌زمان مشتِ کاوه محکم توی دهنش نشست.
هر دو با هم درگیر شدن. کاوه سعی می‌کرد چاقو رو از دستش بگیره. توی همین تقلا، کف دستش برید، اما انگار عصبانیتش بیشتر شد. چند مشت محکم به صورت بهروز کوبید و چاقو از دستش پرت شد.
کاوه خم شد که چاقو رو برداره، اما بهروز از پشت بهش حمله کرد و هر دو به زمین افتادن. دست‌هاش رو دور گلوی کاوه فشار داد. دوئیدم سمتشون و سعی کردم جداشون کنم، اما هلم داد و محکم به دیوار خوردم.
با وحشت بلند شدم. نمی‌دونستم چیکار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
171
پسندها
737
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #42
- درو باز کن… حالم بده.
قفل رو باز کرد. پیاده شدم و کنار جدول بالا آوردم. کاوه هراسون اومد سمتم. دستمو جلوش گرفتم، اما اهمیت نداد. کنارم نشست و دستش رو آروم روی پشتم کشید.
- فکرکنم از صبح چیزی نخوردی. فشارت افتاده.
کمکم کرد بشینم.
- الان برمی‌گردم.
چند دقیقه بعد با بطری آب و یه نایلون برگشت. وقتی بطری رو گرفت سمتم، چشمم به خون خشک‌شدهٔ روی دستش افتاد. چرا یادم رفته بود اون موقع بهروز زخمیش کرد! شالمو از پایین کشیدم و نصف کردم و تا وسط‌هاش پاره کردم. بلند شدم و روبروش نشستم. دستش رو گرفتم که پس‌کشید و گفت:
- نمی‌خواد، زخمش عمیق نیست.
بدون این‌که نگاهش کنم دوباره دستش رو گرفتم و این‌بار مقاومت نکرد. وقتی کف دستش رو دیدم قلبم مچاله و چشم‌هام پر از اشک شد. آروم اون نصف شال که پاره کرده بودمو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
171
پسندها
737
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #43
- بهروز ... من نمی‌خواستم... .
هق‌هق گریه‌م بی‌اختیار بلند شد. کاوه سرش رو بالا گرفت و با کلافگی نفسش رو محکم بیرون داد.
- بهروز؟ خاک به سرم. الان با اونی؟ اینجا اومده بود مادر؟ کجائی الان دخترم؟
پس بهروز قبل از اینکه پری‌خانوم به خونه برگرده از اونجا رفته. سعی کردم آروم باشم دلیلی نداشت بی‌خود با گفتن حقیقت ماجرا نگرانش کنم. بینیمو بالا کشیدم و آروم گفتم:
- نه، فقط ازش می‌ترسیدم واسه همین با آقا کاوه برگشتم.
- باهاش رفتی؟ با کاوه ای الان مادر؟ گوشی رو بده دستش.
مردد کاوه رو نگاه کردم که برگشت سمتم و آروم گوشی رو به سمتش گرفتم که ازم گرفت.
- سلام. جانم!
- نه‌بابا چه‌حرفیه!
- آره من اومدم نبودید گفتم نصف شب تو راه نمونیم، راه افتادیم. ببخشید خلاصه!
- چشم حتماً.
- از طرف من خدانگهدارتون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
171
پسندها
737
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #44
نمی‌دونستم چرا، اما دلم نمی‌خواست حرف بزنم. اصلاً نمی‌شد چیزی بگم. کاوه از ته‌ و بیخِ ماجرا خبر نداشت و بهتر بود که نداشته باشه.
- من… سرم… خیلی درد می‌کنه.
سرمو به شیشهٔ ماشین تکیه دادم و چشم‌هامو بستم. نمی‌دونم چقدر گذشت. وقتی چشم‌هامو باز کردم هوا تاریک شده بود و هنوز تو جاده بودیم. معلوم نبود چند ساعت خوابیده بودم. سعی کردم صاف بشینم.
- چقدر مونده برسیم؟
- یکی دو ساعت. این یکی دو ساعت رو هم بخواب دیگه.
نگاهش کردم. با یه لبخندِ کم‌رنگ، خسته و متمرکز به جاده نگاه می‌کرد. چند دقیقه بیرون رو تماشا کردم، بعد دوباره برگشتم سمتش.
- راستی… چطور مطمئن بودید که پری‌خانوم حالش خوبه؟
با لبخند گفت:
- تو خواب اینو یادت اومد بپرسی؟
یه‌لحظه خنده‌م گرفت و چیزی نگفتم.
- اصلاً مگه تو سؤالای منو جواب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
171
پسندها
737
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #45
کاوه سرشو کشید داخل.
- این باران روانیم کرده از بس می‌گه دخترخاله‌ت اومده؟ کی میاد؟ منتظر بودم بخیه بازوت رو بکشی بهت بگم، فردا بیاد اینجا؟
لبخند زدم
- بله! بهش بگید.
- واسه کی؟
- شما ناهارو معمولاً خونه نیستید. بگید واسه ناهار بیاد.
- باشه. چیزی لازم نداری برم بگیرم؟
یه‌کم فکر کردم.
- نه، امروز داخل یخچال رو نگاه کردم تقریباً همه‌چی بود.
- خب باشه.
صبح هم‌زمان با رفتن کاوه بیدار شدم و خورشت رو بار گذاشتم و سالاد رو درست کردم. برگشتم تو اتاق و یه دوش سریع گرفتم. تونیک سفیدی که کاوه قبل از برگشتنمون به تهران گرفته بود رو با شلوارجینم پوشیدم و موهامو محکم دم اسبی بالای سرم بستم که صدای آیفون بلند شد و اون‌لحظه یادم اومد که نکنه در قفل باشه! سریع اومدم پائین و در کمال تعجب دیدم در باز شد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
171
پسندها
737
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #46
خندید و منم باهاش خندیدم. باران خیلی دختر بی‌شیله‌پیله‌ای بود. راجع به آشنائی خودش و سهیل و بلاهایی که سر سهیل آورده بود تا بالاخره جواب مثبت بده رو گفت و من کلی باهاش خندیدم. مادامی که واسه سر زدن به برنج به آشپزخونه برگشتم، باران هم اومد و لیوان‌ها رو شست.
- آوین تو چه‌جوری لهجه نداری؟
نمی‌دونستم چی بگم؟ بعد از کلی فکر کردن گفتم:
- ما اصالتاً اهل اینجا نیستیم، به یه‌سری دلایل تقریباً یک‌ساله اومدیم.
- یه‌جورایی حدس می‌زدم آخه ثریا خانوم تهرانیه بازم گفتم شاید پدرت اینجائی باشه.
با سردرگمی گفتم:
- ثریا خانوم!؟
چندثانیه سکوت برقرار شد و اونم با تعجب منو نگاه کرد.
- آره دیگه! مامان کاوه.
یه لحظه انگار سوتی فجیعی دادم و سریع زیر خنده زدم.
-آهان! خاله ثریا رو می‌گی ببخش حواسم نبود!
انگار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
171
پسندها
737
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #47
- نه... چیزه... به کاوه نگی! تو دانشگاه باهم بودن انگار ولی همه‌چی یه‌دفعه عوض شد. دیگه رابطه‌شون درست نشد.
احساس عجیبی داشتم! هم این‌که کنجکاو بودم در موردش هم این‌که انگار دلم نمی‌خواست چیز بیشتری بدونم. باران هم غذاشو تموم کرده بود و شروع کرد به جمع کردن سفره که منم بلند شدم و به کمک هم ظرفا رو هم شستیم. یه‌کم میوه آوردم و بعدش چائی ریختم و نشستیم. بلند شدم تا تلویزیون رو روشن کنم که گفت:
- ببین من می‌گم باهم بودن ولی سهیل می‌گه این‌جوری نیست. اما پسرا نمی‌فهمن این‌چیزا رو ما دخترا بهتر می‌فهمیم. از این دختره اصلاً خوشم نمیاد.
- از لیلا؟ چرا؟
درحالی‌که داشت سیب تو دستش رو گاز می‌زد گفت:
- نمی‌دونم. یه‌مدل ایکبیری‌طوره! ببین کاوه لیست بلندبالائی از دخترای با قلب شکسته تو زباله‌دونی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
171
پسندها
737
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #48
هوا نسبتاً خنک بود. نفس عمیقی کشیدم و آروم‌آروم شروع به قدم زدن تو حیاط کردم. باغچه رو که نگاه کردم خاکش خشک بود. شلنگ آب گوشه حیاط افتاده بود، ورش داشتم و تو باغچه گذاشتم تا قشنگ سیراب بشه. هوس آب‌بازی به سرم زد. پاچه شلوار جینمو بالا زدم و آب رو روی پاهام گرفتم. خیلی حال می‌داد. آنقدر موهامو محکم بسته بودم سرم درد می‌کرد، کش موهامو باز کردم و شیلنگ رو، رو به بالا گرفتم بعدش با فشار بازش کردم و دستمو گذاشتم رو دهنه شیلنگ. آب با فشار رو به بالا پخش می‌شد و لباس و موهامو خیس می‌کرد و خلاصه داشتم حسابی کیف می‌کردم که یهو در حیاط باز شد و من با شلنگ تو دستم خشکم زد. اصلاً فکرشو نمی‌کردم آنقدر زود برگرده! کاوه اومد تو و همین که کلیدو از روی در برداشت منو دید. یه‌لحظه انگار به لکنت افتاده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
171
پسندها
737
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #49
گوشیش زنگ خورد و منم برگشتم داخل اتاقم. لباسامو عوض کردم و خودمو رو تخت انداختم و درحالی‌که نگاهم رو سقف مونده بود خوابم برد. داشتم خواب می‌دیدم که تو دانشگاه هستم و با سارا اونجا هم در حال کرم ریختن هستیم. چشامو باز کردم، ساعت هشت شب بود. بعد از مدت‌ها داشتم یه خواب خوب می‌دیدم. کف اتاق نشستم و تو یک‌لحظه کوله رو از زیر تخت درآوردم و اونجا خالیش کردم. دوباره به کتابا نگاه کردم، حرف‌های مامانم و سارا و باران تو مغزم دور گرفته بودن. یه جور حس مثل شرط بردو‌باخت درونم به وجود اومد. من معلوم نیست تا کی اینجا باشم اما آینده من چی می‌شه؟ اینجا یا تهران یا خونه خودم فرقی نداره. هیچ‌جوره نمی‌شد خودمو بدون تحصیلات دانشگاهی تصور کنم. من در هرصورت باید برم دانشگاه! دنیا به اخر نرسیده من موفق می‌شم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
171
پسندها
737
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #50
کارم که تموم شد برگشتم تو هال و بهش سلام کردم و کنار باران نشستم، کاوه روبرومون نشسته بود. یه نگاهی به کتاب‌ها و پول‌ انداخت و بعدش با تعجب گفت:
- قضیه چیه؟
- یه سری کتاب می‌خواست آوین. براش گرفتم اون‌وقت نگاش کن برداشته قیمتا رو جمع زده پول نقد آورده. زشت نیست تو رو خدا؟
کاوه درحالی‌که خیلی تعجب کرده بود ابروهاشو بالا انداخت و با یه لحنی که انگار می‌خواست بگه تو رو چه به کتاب خوندن، گفت:
- کتاب؟
- خب تو خیلی بیشتر از این‌حرف‌ها واسم زحمت کشیدی باران. این هیچی‌شو جبران نمی‌کنه که. تو رو خدا ورش دار بیشتر خجالتم نده.
- عمراً اگه ببرمش. راستی تا یادم نرفته... .
دستشو داخل کیفش برد و چند تا دفتر درآورد.
- اینا رو از بردیا گرفتم می‌گفت نکته‌های خوبی واسه درس زبان توش هست. راستی اگه تو زبان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 10)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا