نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان دژ آگاه | مهدیه کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Benji
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 25
  • بازدیدها 350
  • کاربران تگ شده هیچ

Benji

نو ورود
سطح
4
 
ارسالی‌ها
35
پسندها
265
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #21
سکوت شکسته شده با آواز باد ملایمی که هنوز از شمال درحال وزیدن بود و هرازگاهی گذر ماشین‌هایی از خیابان مقابل تعمیرگاه، مرد هم با برق مرموزی در چشمانش همچنان که زل زده بود به تصویر چهره‌ی یحیی در آینه، دستانش را در جیب‌های شلوار فیلی‌رنگش فرو برد و صدایش شد بلندترین آهنگی که در چهاردیواری سیاه و پر لکه‌ی تعمیرگاه دل از سکوت شکست.
- سرنوشت واقعاً پیچ‌درپیچ عجیبی داره آقای صبور؛ کی فکرش رو می‌کرد وقتی چهارماه پیش حکم تا ابد گم‌وگور شدنت رو امضا زدم، حالا امروز به بهونه‌ی تعمیر ماشین ببینمت اون هم توی تعمیرگاهی که فکر می‌کردم صاحبش آقاحمیده.
پیچش آهنگ صدای سخت مرد در گوش‌های یحیی با طنین آشنایی پژواک شد، آنقدر آشنا که برای لحظاتی دستانش زیر جریان آب متوقف شدند و چون ذهنش حین مرور گذشته‌اش تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Benji

Benji

نو ورود
سطح
4
 
ارسالی‌ها
35
پسندها
265
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #22
واضح‌تر از این نمی‌توانست به پیشانی یحیی صبور برچسب دزد بزند و متهمش کند به دزدی، می‌توانست؟ پلک‌های یحیی از جرقه‌ی اعصابش پریدند و با حس گریز کنترل از دستانش که هماهنگ با جرقه‌ی خشم اعصابش کم‌کم دچار ناآرامی می‌شدند از ناکامی در آرزوی مشت کوفتن به صورت بیات، تقه‌ای به انگشت شست دردمنش داد و سرانگشتش را فشرده بر کف دست دیگر، سعی کرد از غل و زنجیر بیات بگریزد مبادا به بن‌بست دعوایی که او دعوتش می‌کرد، ورود کند.
- امروز آقاحمید نمیاد تعمیرگاه، این روزها بخاطر تصادف پسرش گرفتار اونه و یه پاش خونه یه پاش بیمارستانه؛ اگه می‌خوای ماشین رو به اون بسپری می‌تونی فردا بیای ولی چون در هرصورت تعمیرش با منه... اگه ترس کم شدن چهارتا چیز قراضه‌تر از ماشینت رو داری چیزی که زیاده تعمیرگاه و تعمیرکار، شما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Benji

Benji

نو ورود
سطح
4
 
ارسالی‌ها
35
پسندها
265
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #23
رد هراس و تردیدی که در چشمان بیات چون قیچی نمایان گشت و دنباله‌ی ستاره‌ی خشم نگاهش را برید و نور آتشین آن ستاره را کشت، مدرکی بود که ثابت کرد کلمه‌کلمه‌ی کلام یحیی حقیقت داشت. حتی سکوت بیات هم شد مدرک حقیقت داشتن کلام او؛ اما پوزخندی زنده شده بر لبانش برای حفظ ظاهر، یحیی سر خم کرد و نگاهش که غرق تهدید، غرش زیرلبی‌اش هم هشداری چون خطر مرگ داد به بیات.
- نتونستی ثابت کنی دزدی کار منه؛ ولی آبرویی ازم بردی که مدیر مجتمع با نهایت خفت جلوی چشمم زن و بچم رو از همون لونه موش پرت کرد بیرون و هرچی گفتم شب تولد دخترم نذار آوارگی توی خیابون رو بهش کادو بدم گوشش بدهکار نبود.
دستی پیش برد و مثل تلافیِ نظم یقه‌اش، نظمی بخشید به یقه‌ی کت چرم و گرم بیات مسکوت؛ اما لحنش چه نظم آرامشی باخته بود.
- چون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Benji

Benji

نو ورود
سطح
4
 
ارسالی‌ها
35
پسندها
265
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #24
زن رهگذری جیغ ترسیده‌ای سر داده از دیوانگی یحیی و دعوایی که پیش آمده بود، سوی میدان دوید و عده‌ای از مردان که هیچ‌یک بابت شناختشان از یحیی صبور جسارت نزدیکی به او و کنترلش را نداشتند در حاشیه‌ی خیابان مشغول تماشا، نارون برای لحظاتی ابتدا شوکه از این دعوایی که برای او ناگهانی و یک‌باره بود و برای یحیی نتیجه تحملی تدریجی، از هراس هجوم برده به جانش عضلاتش شل و سفت شدند. چنان‌که از سستیِ پیچیده در دستانش بقچه‌ی ظرف غذا و کیسه‌ی خرید روی زمین افتادند و سفتی پیچیده در پاهایش، شیشه‌ی شوک نگاهش شکست و هراسیده و نگران با قلبی پر تپش سوی یحیی دوید.
خشکی ناگهانی کامش از شوک و ترس بانی یخ‌زدگی تارهای صوتی‌اش، صدایش درنیامد آنگاه که مرتعش لب زد:
- یحیی!
یحیی؟ هان! او که دستش را با آن استخوان‌های سرخ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Benji

Benji

نو ورود
سطح
4
 
ارسالی‌ها
35
پسندها
265
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #25
و بالاخره در این لحظه بود که دود کورکننده‌ی آتش خشم همراه بازدم از شکاف میان لبان یحیی گذشت و زل زده به بیات که با روشن کردن ماشین رو به راه مستقیم گاز داد و رفت، لرز صدای نارون شد آب روی آتش مغزش و مشتش تازه نبض درد زد. آنقدر محکم به صورت و شکم بیات مشتش را کوفته بود که خون او پخش شده لای انگشتانش، روی دستش از سرخی رنگ کبودی گرفته بود. نگاهش با محو شدن ماشین بیات در خیابان چرخیده سمت تماشاچیان حاشیه‌ی خیابان، با یک نگاه همه را چون پرنده‌هایی ترسان از قفس تماشا پراند که هرکس سر در لاک خود فرو برد.
در تعمیرگاهی که بر زمین مقابلش ردی از خون بینی بیات ریخته شده بود، نارون با حس سیاهی رفتن چشمانش از شدت قالب تهی کردنش که با پیچیدن ضعفی در جانش همراه بود، رو گرفته از یحیی و آزار دیده از تیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Benji

Benji

نو ورود
سطح
4
 
ارسالی‌ها
35
پسندها
265
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #26
یحیی که خاموش سر به زیر انداخت، دست نارون معلق مانده در هوا؛ اما چندان بی‌پناه نماند و پس از لحظاتی لرزش همان دست را با رساندن به پناهگاهِ نیم‌رخ یحیی آرامش بخشید. نگاه خیسش خیره به او، کنج چشمانش چین افتاد و بغضش خفه، گرچه بابت دعوایی که دید از ترس این‌که خونی با دستان همسرش ریخته شود به خود لرزید و آنقدر هم برایش ترسید که پرخاش کرد؛ اما از طرفی هم دلش سوخته برای تهمت ناروایی که به او زدند و چهارماه پیش آن‌طور آبرویشان را بردند، حقش نداد خود را به دردسر بیندازد اما حق داده به دیوانه شدنش، ملایم سرانگشتانش را کشیده بر شقیقه‌ی او که گویی حس کرد چه درد نبضنده‌ای به جان سرش افتاده بود، خمیده کنار گوشش پر بغض زمزمه کرد:
- تو که این‌همه نیش ازش شنیدی و جون به تنت زهر شد، یه اسم من رو هم به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Benji

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا