- تاریخ ثبتنام
- 27/7/22
- ارسالیها
- 170
- پسندها
- 508
- امتیازها
- 2,863
- مدالها
- 5
سطح
5
- نویسنده موضوع
- #11
بیحرف سوار ماشین شد. هوای بیرون، گرمای مطبوعی داشت که در آن لحظه، با وزش ملایم باد، کاملاً دلنشین به نظر میرسید. آفتاب دیگر نیمه جان شده بود و خیابانها پر از مردم شلوغی بودند که هرکدام در دنیای خود غرق بودند. اما آتاناز در این شلوغیها فقط به قدمهای خودش فکر میکرد.
عمو رضا که همانطور در سکوت رانندگی میکرد، به یکباره گفت:
- ببینم کجا میخوای بریم؟
آتاناز فکر کرد و بعد از یک لحظه مکث، تصمیم گرفت ریش و قیچی را به دست رضا بدهد:
- هرجا خودت خواستی دیگه...
عمویش به سمت راست پیچید و وارد خیابان اصلی شد و گفت:
- بزار یه چیزی بخوریم، یه بستنی شاید یا یه ساندویچ... یه چیزی که حال و هوا رو عوض کنه.
دیگر ادامه نداد و در سکوت فرمان را چرخاند و به سمت یک فروشگاه بستنی راند. خرید بستنی...
عمو رضا که همانطور در سکوت رانندگی میکرد، به یکباره گفت:
- ببینم کجا میخوای بریم؟
آتاناز فکر کرد و بعد از یک لحظه مکث، تصمیم گرفت ریش و قیچی را به دست رضا بدهد:
- هرجا خودت خواستی دیگه...
عمویش به سمت راست پیچید و وارد خیابان اصلی شد و گفت:
- بزار یه چیزی بخوریم، یه بستنی شاید یا یه ساندویچ... یه چیزی که حال و هوا رو عوض کنه.
دیگر ادامه نداد و در سکوت فرمان را چرخاند و به سمت یک فروشگاه بستنی راند. خرید بستنی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.