• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان احلامِ بیداری | خانومِ اِل کاربر انجمن یک رمان

خانومِ اِل

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
27/7/22
ارسالی‌ها
170
پسندها
508
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
سطح
5
 
  • نویسنده موضوع
  • #11
بی‌حرف سوار ماشین شد. هوای بیرون، گرمای مطبوعی داشت که در آن لحظه، با وزش ملایم باد، کاملاً دلنشین به نظر می‌رسید. آفتاب دیگر نیمه جان شده بود و خیابان‌ها پر از مردم شلوغی بودند که هرکدام در دنیای خود غرق بودند. اما آتاناز در این شلوغی‌ها فقط به قدم‌های خودش فکر می‌کرد.
عمو رضا که همانطور در سکوت رانندگی می‌کرد، به یکباره گفت:
- ببینم کجا می‌خوای بریم؟
آتاناز فکر کرد و بعد از یک لحظه مکث، تصمیم گرفت ریش و قیچی را به دست رضا بدهد:
- هرجا خودت خواستی دیگه...
عمویش به سمت راست پیچید و وارد خیابان اصلی شد و گفت:
- بزار یه چیزی بخوریم، یه بستنی شاید یا یه ساندویچ... یه چیزی که حال و هوا رو عوض کنه.
دیگر ادامه نداد و در سکوت فرمان را چرخاند و به سمت یک فروشگاه بستنی راند. خرید بستنی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : خانومِ اِل

خانومِ اِل

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
27/7/22
ارسالی‌ها
170
پسندها
508
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
سطح
5
 
  • نویسنده موضوع
  • #12

داخل مغازه بوی سرخ‌شده‌ی سیب‌زمینی و ادویه‌های تند فضا را پر کرده بود. مرد پشت پیشخوان با دستمال، عرق پیشانی‌اش را پاک کرد، بعد از گذشت چند دقیقه و رسیدن نوبت به رضا، مرد گفت:
- سلام داداش سفارش دارید؟!
عمو رضا سریع گفت:
- سلام اره شیش‌تا ساندویچ کبابی با پیاز زیاد، پر سس، پر گوشت! یه دونه هم با خیارشور بیشتر، و پیاز مشتی!
آتاناز خندید. همیشه عاشق ساندویچ و کباب های پر پیاز بود، در کنار خیارشور و طعم محشرش.
مرد پشت پیشخوان دستکش‌هایش را بالا کشید و شروع کرد به آماده کردن ساندویچ‌ها. روغن داغ جلز و ولز کرد، صدای برش زدن نان‌ها و برخورد کفگیر آهنی به سینی گریل، با هم قاطی شده بود.
چند دقیقه بعد، کیسه‌ای پر از ساندویچ‌های داغ و پیچیده‌شده در کاغذهای سفید، همراه با بوی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : خانومِ اِل

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا