- تاریخ ثبتنام
- 31/5/25
- ارسالیها
- 42
- پسندها
- 75
- امتیازها
- 103
- سن
- 19
- نویسنده موضوع
- #21
کاترین سریع به خانه بازگشت، با سرعت در اتاقش رفت. یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟
درِ اتاقش زودی باز شد و آماندا داخل شد. ترسیده به سمت کاترین رفت و شانههای کاترین را گرفت و او را به سمت تختش برد.
- نباید میرفتی بیرون کاترین! نباید! سریع بخواب کاترین سریع! اگه پدرت اومد داخل فقط یه طوری وانمود کن انگار تموم مدت خواب بودی!
کاترین: چیشده آماندا... خواهش میکنم بگو چیشده!
صدای آماندا با ترس بالا رفت و همانطوری که کاترین را روی تختش انداخت و پتوی کاترین را در دستش داد گفت:
- نباید میرفتی بیرون کاترین! الانم زودی بخواب... فقط بخواب... .
بعدش سراسیمه از اتاق بیرون رفت و در اتاق را قفل کرد. کاترین با ترس و اشک روی تختش دراز کشید و زیر پتویش رفت.
کلید محکم در قفل در چرخید و درِ اتاقش به شدت...
درِ اتاقش زودی باز شد و آماندا داخل شد. ترسیده به سمت کاترین رفت و شانههای کاترین را گرفت و او را به سمت تختش برد.
- نباید میرفتی بیرون کاترین! نباید! سریع بخواب کاترین سریع! اگه پدرت اومد داخل فقط یه طوری وانمود کن انگار تموم مدت خواب بودی!
کاترین: چیشده آماندا... خواهش میکنم بگو چیشده!
صدای آماندا با ترس بالا رفت و همانطوری که کاترین را روی تختش انداخت و پتوی کاترین را در دستش داد گفت:
- نباید میرفتی بیرون کاترین! الانم زودی بخواب... فقط بخواب... .
بعدش سراسیمه از اتاق بیرون رفت و در اتاق را قفل کرد. کاترین با ترس و اشک روی تختش دراز کشید و زیر پتویش رفت.
کلید محکم در قفل در چرخید و درِ اتاقش به شدت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.