• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آوِن: ملکه‌ای از جنس یاد | بریسکا کاربر انجمن یک‌رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 52
  • بازدیدها بازدیدها 2,031
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
آوِن: ملکه‌ای از جنس یاد
نام نویسنده:
بریسکا
ژانر رمان:
فانتزی
کد رمان: 5896
ناظر: @asalezazi


خلاصه‌ی رمان «جنناس»
در سرزمینی که مه هیچ‌وقت کنار نمی‌رود، جن‌ها یکی‌یکی حافظه‌شان را از دست داده‌اند. آن‌ها هنوز نفس می‌کشند، راه می‌روند، نگاه می‌کنند، اما نمی‌دانند کی هستند، از کجا آمده‌اند، یا چرا دلشان برای چیزی که یادشان نمی‌آید، تنگ است. در این جهان، مه یعنی فراموشی. و تنها راه نجات، بازگرداندن صداهاست، صداهایی که هویت هر جن را در خود نگه داشته‌اند. صداهایی که اگر شنیده نشوند، برای همیشه خاموش می‌شوند. آیرا، تنها بازمانده‌ی پیوند میان جن و انسان، تنها جنناس زنده، می‌فهمد که توانایی نادری دارد:
او می‌تواند صداها را بازگرداند. اما این کار آسان نیست. هر صدا، باری‌ست. هر حافظه، زخمی‌ست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

Raha~

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
19/1/21
ارسالی‌ها
2,216
پسندها
14,861
امتیازها
38,678
مدال‌ها
45
  • مدیرکل
  • #2
IMG_20250501_184704_079.jpg
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raha~

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه
در آغاز، هر جن با صدایی زاده می‌شد.
صدایی که نامش را نگه می‌داشت، گذشته‌اش را، و آن‌چه باید به یاد بسپارد. اما حالا، بیشتر صداها خاموش شده‌اند. مه آمده، آرام و بی‌صدا، و حافظه‌ها را با خود برده. در این جهان، مه یعنی فراموشی. و تنها راه نجات، بازگرداندن صداهاست. آیرا، تنها زاده‌ی جن و انسان، کسی‌ست که می‌تواند این صداها را دوباره زنده کند. اما هر صدا، باری‌ست. هر حافظه، زخمی‌ست. و هر اشتباه، ممکن است مه را برای همیشه ماندگار کند. این داستان، سفر آیراست، سفری میان مه، میان صداهای خاموش، برای بازگرداندن آن‌چه فراموش شده، و شاید، برای به‌یاد آوردن خودش.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #4
نفسم بند آمده بود. چیزی سنگین، بی‌نام، روی سینه‌ام نشسته بود. از خواب پَریدم. قلبم بی‌وقفه می‌کوبید، مثل کسی که از غرق شدن نجات پیدا کرده باشد. هوا سرد بود، اما تنم خیسِ عرق. انگار از جایی برگشته باشم که نباید می‌بودم. پلک‌هایم سنگین بودند. بازشان کردم، اما تاریکی هنوز آن‌جا بود. نه از شب، از چیزی دیگر. از چیزی که پشت پلک‌هایم مانده بود. بوی خاک سوخته در هوا پیچیده بود. نه مثل بوی آتش، نه مثل دود. بویی که نمی‌شناختم، اما حس می‌کردم باید بشناسم. دستم را روی گلویم گذاشتم. پوستم داغ بود، اما زیرش سرمایی خزیده بود که نمی‌رفت. بعد، صدایی آمد. نه از بیرون، نه از درون، جایی میان این دو. نه مثل صدای کسی که حرف می‌زند، مثل صدای چیزی که می‌داند. آرام، اما بی‌رحم:
- بیدار شو، آیرا. هنوز وقتت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #5
و من، هر شب، در آن خواب، خفه می‌شوم. و هر صبح، با نفس‌هایی بریده، بیدار می‌شوم. اما امشب فرق داشت. برای اولین‌بار، کسی صدایم زد. اسمم را گفت. و نگذاشت بمیرم. نمی‌دانم چرا. نمی‌دانم چه چیزی عوض شده. نمی‌دانم آن صدا از کجا آمد. فقط می‌دانم که هنوز این‌جا نیستم. نه کامل. صدای افتادن چیزی از روی طاقچه، سکوت را شکست. برگشتم. هیچ‌کس نبود. فقط شیشه‌ی کوچک روغن گل‌سرخ، شکسته روی زمین. و مه، که از پنجره خزیده بود، حالا دور شیشه حلقه زده بود، مثل دستی که چیزی را نوازش کند. در همان لحظه، در باز شد. مادربزرگ، با چشمانی نگران، وارد شد. چیزی نگفتم.
فقط نگاهش کردم. او هم چیزی نگفت.
فقط نگاهش روی گوشه‌ی اتاق ماند. و بعد، زیر لب، آرام، انگار با خودش گفت:
- باز برگشتن…
نفسم در سینه‌ام گره خورد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #6
مدتی همان‌جا نشستم. نه فکر می‌کردم، نه می‌ترسیدم. فقط نشسته بودم، با پیشانی سرد، با بوی گل سرخ، با شیشه‌ای که هنوز برق می‌زد. روغن، مثل همیشه، آرامم کرده بود، نه مثل عطر، مثل چیزی که نگه‌م داشته باشد. انگار بویی بود که در را بسته نگه می‌داشت، بی‌آن‌که دیده شود. مه، پشت پنجره، بی‌حرکت بود. انگار خودش هم منتظر بود. نه برای آمدن، نه برای رفتن، برای چیزی میان این دو. بلند شدم. پاهایم سنگین بود. از اتاق بیرون رفتم. پایم را که روی تخته‌چوب گذاشتم، صدای ناله‌ی آرامی بلند شد. نه بلند، نه ترسناک، فقط آن‌قدر که یادم بیندازد خانه بیدار است. پله‌ها کوتاه بودند و کهنه. نرده‌ی چوبی را گرفتم. انگار هنوز گرمای دست مادرم روی آن مانده بود. راهرو باریک بود. رنگ دیوارها بین خاکستری و سبز کم‌رنگ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #7
- مدرسه نمی‌ری؟
بلافاصله ادامه داد:
- حالت خوبه، آیرا؟
لبخند زدم.
- خوبم.
مادربزرگ، با آن قد کوتاه و شانه‌های جمع‌شده، برگشت سر جایش. روسری نخی‌اش را جلو کشید. تسبیح را میان انگشتانش چرخاند. هر روز، بی‌وقفه، ذکر می‌گفت. ریل روبه‌رویم نشست. برای خودش چای ریخت و پرسید:
- باز هم خواب دیدی؟
سری تکان دادم.
- آره. مثل همیشه.
مادربزرگ چیزی نگفت. فقط تسبیح را آرام‌تر چرخاند. ریل گفت:
- مامانم یه دعا‌نویس می‌شناسه. می‌خوای بریم پیشش؟
مادربزرگ سر بلند کرد. تسبیح ایستاد.
- نه.
- چرا مادر بزرگ؟ مگه بده؟
- بعضی چیزها رو نباید دست زد. نه با دعا، نه با کنجکاوی.
چند لحظه سکوت شد، ریل به چایش نگاه کرد. من هم چیزی نگفتم. اما حس کردم مادربزرگ چیزی را پنهان می‌کند. انگار می‌دانست اگر آن دعا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #8
و من، در تمام آن لحظه‌ها، حس می‌کردم شاید هنوز می‌شود آدم ماند. شاید هنوز می‌شود دوست‌داشتنی بود، حتی اگر نیمی از وجودت از تاریکی آمده باشد. آرام گفتم:
- می‌ترسم، ریل. از خودم. از این‌که روزی بیدار شوم و دیگر خودم نباشم. می‌ترسم… از دیوانه شدن. می‌ترسم.
ریل سرش را اندکی خم کرد. نه برای دلداری، برای نزدیکی. گفت:
- همه‌چیز درست می‌شه، آیرا.
چشم‌هایم را بستم. نه برای خواب، برای آن‌که اشک نریزد. لحظه‌ای بعد، سرم را از شانه‌اش برداشتم. ریل بلند شد، کوله‌اش را برداشت. گفت:
- باید برم. مامانم اگه بفهمه مدرسه نرفتم، دعوام می‌کنه. ولی بعد از ناهار، بهت سر می‌زنم. حتی اگه بخوای... مثل بچگی‌مون، میام اتاقت... شب‌ها نترسی.
ریل لبخند زد، همان لبخند آرام همیشگی. و بعد رفت. نه با عجله، نه با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #9
روی دیوار، نقشه‌ی شهرمان با پونزهای رنگی آویزان بود، و کنار پنجره، گلدانی که هیچ‌وقت گل نمی‌داد، اما معلم‌مان هر روز به آن آب می‌داد، انگار امید داشت روزی شکوفه بدهد. من کنار آوا نشستم. او داشت چیزی در دفترش می‌نوشت، و من… من فقط داشتم نگاه می‌کردم. روسری سفیدش را شل دور گردنش انداخته بود، چند تار مو از زیرش بیرون زده بود و افتاده بود روی پیشانی‌اش. پوستش روشن بود و لپ‌هایش مثل همیشه کمی گل انداخته بود، انگار همین حالا از دویدن برگشته. ابروهایش موقع نوشتن در هم فرو می‌رفت، انگار با کلمات می‌جنگید. ریل هم بی‌صدا، مثل همیشه کنار پنجره نشست
و چشم‌هایش، برای لحظه‌ای، فقط برای لحظه‌ای، به من نگاه کرد. نه لبخند زد، نه چیزی گفت. اما نگاهش… مثل نسیمی که از لای پنجره‌ی بخارگرفته می‌گذرد،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #10
ولی از آن روز، هر وقت صدای رود کوکچه را می‌شنوم، یاد آن مه می‌افتم. و یاد آن زن… که در دلم حس می‌کنم مادرم بود. سهیلا. نمی‌دانم چرا، فقط… حس می‌کنم. وقتی خواندم، کلاس ساکت ماند. نه خنده، نه پچ‌پچ، فقط سکوت. معلم نگاهم کرد. چشمانش برق می‌زد، اما صدایش آرام بود:
- خیلی خوب نوشتی، آیرا جان. تو… خوب می‌فهمی مه یعنی چی.
بعد دفترم را بست و گفت:
- می‌خوای بعد از کلاس بیای کتابخونه؟
یه چیزی نشونت بدم.
من سرم را تکان دادم. و وقتی برگشتم، دیدم ریل نگاهم می‌کند، نه با تعجب، نه با لبخند، با همان نگاه همیشگی‌اش، که چیزی نمی‌گوید، اما همه‌چیز را می‌فهمد. زنگ تفریح که خورد، بچه‌ها با هیاهو از کلاس بیرون ریختند. صدای خنده و دویدن، با شرشر باران قاطی شد. زمین خیس بود، و بوی خاک، تازه و تند، از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا