• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان چهره‏‌های نفرین | برهون کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع برهون
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 86
  • بازدیدها بازدیدها 2,024
  • کاربران تگ شده هیچ

برهون

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
189
پسندها
2,177
امتیازها
11,673
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #21
***
آریان شرم‏‌زده، ناراحت و نگران سرش را پایین انداخته و آرام با دسته‏‌ای از موهای قهوه‌‏ای رنگش بازی می‏‌کرد. کفش‌‏های لیانا که کلافه قدم رو می‏‌رفت از مقابل چشمانش می‏‌گذشت و صدای کشیده ‏شدن‏‌شان به کف سنگی خانه در گوشش می‏‌پیچید. ایوان نیز به تیرک چوبی کنار راه پله تکیه داده بود و در سکوت به داروی آریان که حال چندین قوطی از آن بر روی میز کوچکی قرار داشت خیره شده بود، هنوز نتوانسته بود به احساساتش پی ببرد و در میان انتخاب خشم، ترس و ناراحتی دست و پا می‌‏زد.
بالاخره لیانا ایستاد. آریان باخیال اتمام بحث سر بلند کرد، اما لیانا با جملاتی خشمگینانه و سرزنشگر، غافلگیرش کرد.
- من واقعاً نمی‌‏فهمم! آریان تو مگه بچه‌‏ای که باید بهت گوش‌‏زد کنم داروهات رو بخوری؟ ببینم تو متوجه هستی چیکار کردی؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
189
پسندها
2,177
امتیازها
11,673
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #22
شب، پتوی ستارگانش را بر تخت آسمان گسترده بود. باد میان خانه‌های روستا می‌دوید و شیطنتش را بر زمین‌های مملو از گندم خالی می‌کرد. بوی نمِ خاکِ خیس هنوز در هوا مانده بود. چراغ‌های خاموش، راه را بر روشنایی بسته بودند و سایه‌های کشیده، شکل‌هایی وهم‌انگیز روی دیوارها می‌ساختند.
آریان آرام و بی‌خبر در آغوش خواب فرو رفته بود. اما در زیرزمین خانه، جایی که تنها یک شمع نحیف لرزان می‌سوخت، لیانا بی‌حرکت مانده بود. نگاهش به بطری‌های داروی آریان قفل شده بود که روی میز چوبی قرار داشتند. سکوت سرد فضا با صدای ریز ترک خوردن فتیله شمع می‌شکست، اما پریشانی در چهره او آشکارتر از هر صدایی بود. موهای قهوه‌ای ژولیده‌اش مانند رشته‌هایی نیمه‌خیس اطراف صورتش چسبیده بودند. سرمهٔ سیاه زیر چشمانش پخش شده و گریه‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
189
پسندها
2,177
امتیازها
11,673
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #23
آریان برای چندمین بار به در چوبی انبار کوبید.
- لیانا، حالت خوبه؟ واقعاً نمی‌خوای بیای بیرون؟
هیچ جوابی جز تق‌تق چند وسیله به گوشش نرسید. آریان یک قدم عقب رفت، گویا می‌خواست با نگاه نگرانش از در عبور کند و لیانا را در آغوش بگیرد. پشیمانی همچون حلقه‌ای به دور گردنش افتاده بود و احساس خفگی می‌کرد. بغض درون گلویش، هر لحظه سنگین‌تر می‌شد. چه خوش خیال بود که فکر می‌کرد می‌تواند علت دروغ‌های لیانا را جویا شود. آریان باری دیگر جلو رفت تا در بزند که صدای ضعیف و لرزان لیانا درون گوش‌هایش پیچید:
- من خوبم آریان. فقط... فقط یک تحقیق جدید دارم که باید انجام بدم. خوبم، خوبم... .
صدای لیانا به تدریج تحلیل رفت؛ انگار با هر کلمه به انتهای چاهی ژرف سقوط می‌کرد و تنها زمزمه‌ای از خود باقی می‌گذاشت. آریان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
189
پسندها
2,177
امتیازها
11,673
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #24
ایوان پس از چند قدم در سایه‌ی یکی از ستون‌های چوبی بازار پنهان شد و به تماشای آریان که با چهره‌ای غم‌زده به سمت خانه لیانا بر می‌گشت، پرداخت. قلبش تند می‌تپید و احساس می‌کرد در آن گرما تب کرده است. پشت سرش صدای همهمه بازار محو می‌شد، اما ذهنش فقط روی دختر جوانی که دور می‌شد قفل شده بود. در نگاه ایوان رازی کهنه پنهان بود؛ اسراری که تنها در خیالات می‌توانست به آن‌ها دست پیدا کند. گلویش گرفت، دستانش مشت شد و سعی کرد غده سوزانِ زیر چانه‌اش را به زور فرو دهد. باری دیگر جعبه را بلند کرد که صدای زنانه و آرام الیورا مانند نسیمی سرد پشت گوشش پیچید:
- به‌نظر همه چیز داره خیلی سریع پیش میره.
ایوان برگشت و به الیورا خیره شد. این زن با لباس‌های تجملی و عجیبش همچون گلی کمیاب در وسط کویر بود. نورهای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
189
پسندها
2,177
امتیازها
11,673
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #25
آریان هنگامی که وارد خانه شد با دیدن الیورا که مقابل کتابخانه لیانا ایستاده و کتابی کوچک را ورق می‌زد، لحظه‌ای مهبوت باقی ماند. زیبایی این زن در ذهن آریان همیشه قابل تحسین بود، آن لبخند گرم و چشمان صورتیِ درخشانش همیشه احساس خوبی را به وجودش تزریق می‌کرد. انگار که چیزی مانع آریان می‌شد تا احساسی جز تحسین و رضایت نسبت به او داشته باشد. الیورا با آن‌که متوجه حضور آریان شده بود، خود را شوکه و متعجب نشان داد. شانه‌هایش را کمی بالا پراند، دست راستش را بر روی قلبش که به آرامی می‌تپید قرار داد و گفت:
- اوه آریان، اصلاً متوجه اومدنت نشدم.
آریان در حالی که به کتاب درون دست الیورا خیره مانده بود، با لحنی بی‌اعتنا لبخندی تصنعی زد و گفت:
- اشکال نداره، خیلی وقت نیست که وایستادم. فقط فکر می‌کردم دیگه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
189
پسندها
2,177
امتیازها
11,673
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #26
آریان اخم کرد و انگار ضربه خورده باشد، چند بار پشت سر هم پلک زد. نگاهش بین الیورا و گوشه‌های اتاق لغزید؛ انگار دنبال چیزی می‌گشت که این تناقض عجیب را توضیح بدهد. رفتار الیورا و لیانا مانند دو فرد آشنا نبود، چه رسد به دوست‌های قدیمی که پس از چندین سال یک‌دیگر را ملاقات می‌کردند. آریان سعی کرد صحبت را ادامه دهد اما نمی‌دانست با چه سوالی باید شروع کند. یک قدم جلو رفت، زبانش را روی لب‌هایش کشید و پرسید:
- اگه... اگه شما لیانا رو می‌شناسین چرا تا الان چیزی نگفتین؟ نه، چرا وانمود کردین که اون رو نمی‌شناسین؟ منظورم اینه که دوست‌ها همدیگه رو با اسم صدا می‌زنن.
الیورا برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد. نه خشم، نه تعجب بلکه یک مکثِ حساب‌ شده. بعد خم شد، سیب را از زمین برداشت و آستینش را آرام روی پوستش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
189
پسندها
2,177
امتیازها
11,673
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #27
***
از وان سنگیِ آب ولرم بیرون آمد. بخار، فضای کوچک حمام را پر کرده بود و قطره‌های آب، چون رودی کم‌عرض، از تن سفیدش سرازیر می‌شدند و راهشان را به سوی چاه باز می‌کردند. پس از خشک کردن پوستش، لباس پوشید. هنگام خشک کردن موهایش، در را گشود؛ باد سرد بیرون، لرزشی بر تنش انداخت و عطر صابون‌ها جایش را به بوی تند گیاهان دارویی داد. حوله را محکم‌تر بر موهای خیس و لخت قهوه‌ای‌اش کشید و نرمی‌اش را زیر انگشتانش حس کرد.
در حالی که به سمت میز کار لیانا قدم بر می‌داشت، لحظه‌ای مقابل کتابخانه مکث کرد.
به دفترچه چرمی در بالای کتابخانه خیره شد. وسوسه و کنجکاوی به قلبش چنگ انداختند و او را وادار ساختند تا بر روی پنچه پاهایش بلند شود و دفترچه را بردارد. آریان بر طبق عادت دستی روی دفترچه کشید تا اثرات خاک را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
189
پسندها
2,177
امتیازها
11,673
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #28
آریان از کلیسا خارج شد. با قدم‌هایی مردد روی زمین خاکی توقف کرد و بی‌هدف به علف‌های خودرو خیره شد. امروز همه چیز مثل همیشه بود، جز نگاه‌ها.
انگار با ورود او هوای کلیسا سرد شده بود؛ مردم سرهایشان را پایین می‌انداختند، مسیرشان را عوض می‌کردند، حتی از کنار او رد هم نمی‌شدند.
به ناچار در آخرین ردیف نشست، اما پیش از آن‌که کشیش دعا را تمام کند، بی‌هیچ توضیحی «آمین» گفت و مردم با عجله از در بیرون رفتند. کشیش حتی مهلتی به او برای صحبت نداد و مجبور شد تا خودش به تنهایی دعا کند.
البته آن سکوت سنگین، آرامش در وجودش کاشت و کمی او را از کسالت بیرون آورد؛ با این حال دلیل رفتار سرد دیگران را نمی‌فهمید. نمی‌توانست حرف‌هایی که درون چشمانشان نشسته بود را بخواند اما احساس خشم و انزجار را به خوبی می‌توانست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
189
پسندها
2,177
امتیازها
11,673
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #29
با عجله وارد خانه شد و نام لیانا را صدا زد. مقابل در انبار ایستاد و صدای برخورد مشتش با فلز سرد در تمام خانه پیچید.
- لیانا، لیانا بیا بیرون. فقط برای چند دقیقه، یک اتفاقی افتاده... راست میگم، یک چیزی عجیبه!
اما هیچ پاسخی به گوشش نرسید انگار که آریان از یک مرده درخواست کمک می‌کرد. کم‌کم ناامیدی بر وجودش چیره شد. شدت ضرباتش ضعیف‌تر شد، آرام پیشانی‌اش را به در چسباند و با صدایی ضعیف و شکننده گفت:
- من بهت نیاز دارم.
وقتی همچنان سکوت پاسخش را داد. خشم در وجودش طوفان برپا کرد، چشمان آبی رنگش به تیرگی گرایید و فریاد زد:
- یعنی اون تحقیقات لعنتی از من اهمیت بیشتری داره؟ هی، بهم جواب بده دقیقاً با این سکوت می‌خوای چی رو ثابت کنی؟ بیا بیرون لعنتی!
و سپس با پایش به جان در افتاد. عقب کشید و در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
189
پسندها
2,177
امتیازها
11,673
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #30
ایوان کنار تک درخت ایستاد و به خورده نان‌های باقی مانده‌ی روی زمین خیره شد. گویا آریان به عادت همیشگی برای غذا دادن به کبوترها آمده بود. ایوان خم شد، سنگی کوچک برداشت و آن را روی باقی سنگ‌های درون دستش قرار داد. با قدم‌های آرام جلو رفت. هنگامی که به پل رسید درنگ کرد، چند روز پیش آریان با گرفتن گلِ بنفش از ایوان لبخندی زیبا بر لب‌هایش نشسته بود و حال احساسی جز تنفر از او نداشت. چطور فکر می‌کرد روزی می‌تواند قلب آریان را تصاحب کند؛ او لیاقت آن دختر مهربان را نداشت.
ایوان روی پل نشست و پاهایش را از لبه آن به سمت دره کشید. سنگ‌هایی که جمع کرده بود را فشرد و یکی از آن‌ها را درون دره انداخت. پس از کمی مکث، سنگ بعدی را برداشت و بعدی... .
سنگ‌ها با صدای خردی در دل دره فرو رفتند و تنها پژواکشان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا