• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان چهره‏‌های نفرین | برهون کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع برهون
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 23
  • بازدیدها بازدیدها 703
  • کاربران تگ شده هیچ

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
108
پسندها
1,195
امتیازها
6,393
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #21
***
آریان شرم‏‌زده، ناراحت و نگران سرش را پایین انداخته و آرام با دسته‏‌ای از موهای قهوه‌‏ای رنگش بازی می‏‌کرد. کفش‌‏های لیانا که کلافه قدم رو می‏‌رفت از مقابل چشمانش می‏‌گذشت و صدای کشیده ‏شدن‏‌شان به کف سنگی خانه در گوشش می‏‌پیچید. ایوان نیز به تیرک چوبی کنار راه پله تکیه داده بود و در سکوت به داروی آریان که حال چندین قوطی از آن بر روی میز کوچکی قرار داشت خیره شده بود، هنوز نتوانسته بود به احساساتش پی ببرد و در میان انتخاب خشم، ترس و ناراحتی دست و پا می‌‏زد.
بالاخره لیانا ایستاد. آریان باخیال اتمام بحث سر بلند کرد، اما لیانا با جملاتی خشمگینانه و سرزنشگر، غافلگیرش کرد.
- من واقعاً نمی‌‏فهمم! آریان تو مگه بچه‌‏ای که باید بهت گوش‌‏زد کنم داروهات رو بخوری؟ ببینم تو متوجه هستی چیکار کردی؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
108
پسندها
1,195
امتیازها
6,393
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #22
شب، پتوی ستارگانش را بر تخت آسمان گسترده بود. باد میان خانه‌های روستا می‌دوید و شیطنتش را بر زمین‌های مملو از گندم خالی می‌کرد. بوی نمِ خاکِ خیس هنوز در هوا مانده بود. چراغ‌های خاموش، راه را بر روشنایی بسته بودند و سایه‌های کشیده، شکل‌هایی وهم‌انگیز روی دیوارها ساخته بودند.
آریان آرام و بی‌خبر در آغوش خواب فرو رفته بود. اما در زیرزمین خانه، جایی که تنها یک شمع نحیف لرزان می‌سوخت، لیانا بی‌حرکت مانده بود. نگاهش روی بطری‌های داروی آریان قفل شده بود که روی میز چوبی قرار داشتند. سکوت سرد فضا با صدای ریز ترک خوردن فتیله شمع می‌شکست، اما پریشانی در چهره او آشکارتر از هر صدایی بود. موهای قهوه‌ای ژولیده‌اش مانند رشته‌هایی نیمه‌خیس اطراف صورتش چسبیده بودند. سرمهٔ سیاه زیر چشمانش پخش شده و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
108
پسندها
1,195
امتیازها
6,393
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #23
آریان برای چندمین بار به در چوبی انبار کوبید.
- لیانا، حالت خوبه؟ واقعاً نمی‌خوای بیای بیرون؟
هیچ جوابی جز تق‌تق چند وسیله به گوشش نرسید. آریان یک قدم عقب رفت، گویا می‌خواست با نگاه نگرانش از در عبور کند و لیانا را در آغوش بگیرد. پشیمانی همچون حلقه‌ای به دور گردنش افتاده بود و احساس خفگی می‌کرد. بغض درون گلویش، هر لحظه سنگین‌تر می‌شد. چه خوش خیال بود که فکر می‌کرد می‌تواند علت دروغ‌های لیانا را جویا شود. آریان باری دیگر جلو رفت تا در بزند که صدای ضعیف و لرزان لیانا درون گوش‌هایش پیچید:
- من خوبم آریان. فقط... فقط یک تحقیق جدید دارم که باید انجام بدم. خوبم، خوبم... .
صدای لیانا به تدریج تحلیل رفت؛ انگار با هر کلمه به انتهای چاهی ژرف سقوط می‌کرد و تنهای زمزمه‌ای از خود باقی می‌گذاشت. آریان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
108
پسندها
1,195
امتیازها
6,393
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #24
ایوان پس از چند قدم در سایه‌ی یکی از ستون‌های چوبی بازار پنهان شد و به تماشای آریان که با چهره‌ای غم‌زده به سمت خانه لیانا بر می‌گشت، پرداخت. قلبش تند می‌تپید و احساس می‌کرد در آن گرما تب کرده است. پشت سرش صدای همهمه بازار محو می‌شد، اما ذهنش فقط روی دختر جوانی که دور می‌شد قفل شده بود. در نگاه ایوان رازی کهنه پنهان بود؛ اسراری که تنها در خیالات می‌توانست به آن‌ها دست پیدا کند. گلویش گرفت، دستانش مشت شد و سعی کرد غده سوزانِ زیر چانه‌اش را به زور فرو دهد. باری دیگر جعبه را بلند کرد که صدای زنانه و آرام الیورا مانند نسیمی سرد پشت گوشش پیچید:
- به‌نظر همه چیز داره خیلی سریع پیش میره.
ایوان برگشت و به الیورا خیره شد. این زن با لباس‌های تجملی و عجیبش همچون گلی کمیاب در وسط کویر بود. نورهای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا