• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان چهره‏‌های نفرین | برهون کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع برهون
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 59
  • بازدیدها بازدیدها 1,015
  • کاربران تگ شده هیچ

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,362
امتیازها
8,043
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #31
***
روی تخت در خود همچون جنینی در شکم مادر جمع شده بود. سکوتی که بوی مرگ می‌داد، تمام فضای کلبه کوچک چوبی را پر کرده بود. همه جا آنقدر خالی و بی‌روح به نظر می‌رسید که انگار هیچکس در آن کلبه خاک گرفته زندگی نمی‌کرد. پس از آن‌که زمان عقربه‌ی دقایقش را جلو برد، پلک‌هایش شروع به لرزیدن کردند، زمزمه‌های نامفهومی از دهانش بیرون پریدند، اخمی عمیق میان ابروان نازکش نشست، عرق سرد تنش را احاطه کرد و آریان به مثال شخصی که از زیر آب بیرون آمده هوا را محکم داخل کشید که صدایش سکوت سنگین کلبه را شکست.
آریان بلند شد و بی‌توجه به بدن خواب رفته‌اش عقب رفت. اطرافش را نگاه کرد، با شناخت پیرامونش نفس راحتی کشید و دستش را بر روی قلبش که تند می‌تپید قرار داد. اشک از گوشه چشمانش نیشتر زد. زانوانش را جمع کرد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,362
امتیازها
8,043
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #32
آریان با کلافگی در کلبه راه می‌رفت. کف زمین را خاک گرفته بود، اما او اهمیتی به کثیفی کف پاهایش نمی‌داد. آریان دلیل این خشم ناگهانی را درک نمی‌کرد. او معمولاً فردی آرام و احساساتی بود و بیشتر در چنین شرایطی گریه می‌کرد تا آن که خشمش را بروز دهد. آریان موهایش را چنگ زد و مضطرب گوشه ناخنش رو جوید. از خودش می‌ترسید، او برای دیگران خطر محسوب می‌شد.
آریان در تصمیمی ناگهانی به سمت حمام دوید، مقابل آینه‌اش ایستاد و چهره‌ی پریشان و ژولیده‌اش را تماشا کرد. خودش را نمی‌شناخت، احساس می‌کرد به یک هیولای وحشی با چشمانی به خون نشسته می‌نگرد. تبی که حرارت تنش را بالا برده بود، توهمات را نیز مهمان ذهنش کرد. صدایی از بیرون به گوشش رسید. آریان با ترس چرخید، از حمام خارج شد و نگاهش را در اطراف چرخاند اما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,362
امتیازها
8,043
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #33
ایوان قاشق پر از غذا را بالا برد و با فاصله از صورت آریان نگه داشت.
عطر خوب غذا در مشام آریان پیچید. گرسنه بود؛ اما هنگامی دهانش را برای خوردن باز می‌کرد، روده‌هایش بهم می‌پیچید.
آریان سرش را به سمت مخالف کشاند و مانند این دو روز اشک ریخت. ایوان قاشق را کمی جلوتر برد و سعی کرد او را برای خوردن تشویق کند.
- آریان بس کن! باید غذا بخوری.
اما آریان واکنشی نشان نداد. ایوان پس از کمی مکث، قاشق چوبی را درون ظرف برگرداند، سینی را از روی پاهایش برداشت و ایستاد. غذا را بر روی زمین کنار تخت قرار داد و با لحنی آرام گفت:
- آریان... هیچی، هر وقت گرسنه بودی حتماً غذا بخور.
ایوان از نردبانی چوبی که طبقه پایین را به بالا وصل می‌کرد، با احتیاط پایین رفت. شانه‌اش تیر کشید و صورتش از درد درهم رفت. با این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,362
امتیازها
8,043
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #34
الیورا که خنده آریان را دید، متوجه شد تمام نقشه‌هایش در موفقیت کامل پیش می‌رود. دست‌هایش را بر روی شانه‌های خمیده آریان قرار داد و گفت:
- یادت میاد، بهت گفتم که می‌تونم آینده رو ببینم؟
آریان متعجب از این بحث ناگهانی با سرش تایید کرد و الیورا کمی شانه‌هایش را فشرد و ادامه داد:
- می‌خوای نشونت بدم چطوری؟
آریان نامطمئن به او نگاه کرد. اتفاقات گذشته هنوز در ذهنش پررنگ بودند. الیورا که متوجه احساس آریان شده بود، دستانش را کمی به سمت خود کشید تا برای بلند شدن تشویقش کند.
- بلندشو دیگه! مثل بازی می‌مونه و کمکت می‌کنه از این احوال بیای بیرون. اگه خوشت نیومد می‌تونی دوباره برگردی روی تخت و افسرده بشی!
آریان از لحن او خندید. از روی تخت بلند شد و از نردبان به آرامی پایین رفت. الیورا، آریان را به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,362
امتیازها
8,043
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #35
آریان به اولین کارت آینده خیره شد. عکس پرنسسی زیبا به حالت نیم‌رخ بود، موهایی بلند داشت و چهره‌اش بی‌حالت و سرد بود. الیورا با انگشت اشاره بر روی کارت کوبید و گفت:
- فکر نمی‌کنم نیاز به توضیح باشه اما پرنسس توی این کارت‌ها همیشه نشون دهنده رسیدن به یک مقام بالا و شایسته‌ست.
- چرا لبخند نمی‌زنه؟
الیورا دستش را عقب کشید و پاسخ داد:
- هنوز حرفم تموم نشده. وقتی به اون مقام دست پیدا کنی، لازمه که محکم بمونی و یادت باشه، جایگاه بالا همیشه خطراتی داره و برای این که بتونی در اون مقام بمونی باید باهاشون مبارزه کنی.
آریان تایید کرد. به قیافه سرد و باهوش پرنسس نگاه کرد. گویا او هم تنها مانده بود.
آریان احساس می‌کرد نمی‌تواند مدت زیادی با کسی سرد رفتار کند و همین حالا هم به‌‌‌ خاطر رفتارش با ایوان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,362
امتیازها
8,043
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #36
الیورا از نردبان بالا رفت. آریان به او چشم دوخت که تنها با دامنی بنفش و بلندِ ساده ایستاده بود.
کمی اطرافش را نگاه کرد،گویا می‌خواست مطمئن شود الیورا به دنبال چیزی در پشت سرش نمی‌گردد. آریان دستش را مقابل صورت الیورا تکان داد و گفت:
- هی، دنبال چیزی می‌گردی؟
الیورا بسیار ناگهانی مسئله‌ای را مطرح کرد که آریان را در دنیای شگفتی فرو برد.
- می‌خوای یک جادوگر بشی؟!
آریان چشمانش گرد شد، هنگامی که مغزش آنچه شنیده بود را تحلیل کرد، دهانش باز شد، چند باز پلک زد و گفت:
- منظورت چیه که یک جادوگر بشم؟ من فکر می‌کردم تو می‌خوای بعد از آزاد کردن مهرومومِ من از اینجا بری؟
الیورا لبانش را به سمت پایین کشید و چند بار سرش را به چپ و راست تکان داد.
- درسته، ولی به این فکر نکردی که می‌تونم بمونم؟ منظورم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,362
امتیازها
8,043
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #37
آریان با اصرار الیورا کمی غذا خورد. خودش نمی‌دانست که برای اجرای مراسم باید شکمش پر باشد؛ البته الیورا این را فقط به‌عنوان بهانه آورده بود تا او را وادار به خوردن کند.
حالا هیجان مثل تیری از سینه‌اش بالا می‌رفت. هر دو در سالن پذیرایی طبقه‌ی پایین ایستاده بودند؛ جایی که همیشه شلوغ و به‌هم‌ریخته بود. آریان به اطراف اشاره کرد و گفت:
- توی این شلوغی چطور می‌خوای مراسم رو انجام بدی؟
الیورا لبخند زد. انگشت اشاره‌اش را در هوا دایره‌وار چرخاند. در یک لحظه، تمام وسایلی که روی زمین بودند بی‌صدا از جا بلند شدند و در فضا معلق ماندند. آریان نفسش را حبس کرد؛ انگار هیچ‌وقت قرار نبود به این نوع جادو عادت کند.
الیورا انگشتش را به سمت راست کشید و اثاثیه آرام به یک طرف سالن سر خوردند و روی هم نشستند.
تکه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,362
امتیازها
8,043
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #38
الیورا نفس عمیقی کشید و قدم به درون دایره‌ی طلسم گذاشت. هدفش لمس سنگ بود، اما پیش از آن که انگشتانش به سطح سرد سنگ بخورد، نیرویی او را با شدت به عقب پرت کرد و به بیرون دایره افکند. فوراً، رنگ آبی خیره‌کننده‌ی طلسم محو شد و شعله‌های لرزان شمع‌ها رنگ نارنجی به خود گرفتند. آریان، که تا آن لحظه در هوا معلق بود، ناگهان سقوط کرد و با دردی خفته در عضلاتش، چشمانش را باز کرد.
وحشت‌زده، ابتدا نگاهش را به سمت الیورا چرخاند، اما در همان لحظه متوجه شد، سنگی که از دستش افتاده بود، نه روی زمین، که در هوا معلق مانده بود و نوری آبی‌رنگ از اعماقش ساطع می‌شد. نیرویی نامرئی، آریان را به سمت سنگ کشید. ناخودآگاه دستش را دراز کرد و وقتی انگشتانش سنگ را لمس کردند، نوری عظیم و درخشان تمام خانه را در بر گرفت. پس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,362
امتیازها
8,043
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #39
باد موهای بلند و آزاد قهوه‌ای رنگش را بازی می‌داد. خورشید در حالی غروب بومِ آسمان را به رنگ نارنجی نقاشی کرده بود. حس آرامش و سکوت فضا که با صدای جیرجیرک‌ها و آبشار شکسته می‌شد، در تنش جریان پیدا کرد. آریان چشمانش را بست و افکارش را به دست مادر طبیعت داد. روزهای خوشِ گذشته در ذهنش تداعی می‌شدند و او احساس می‌کرد که چقدر از آن روزها دور شده است.
زمان برگشتش به روستا رسیده بود، باید وسایلش را از خانه لیانا جمع می‌کرد و به خانه خودش می‌برد. قصد نداشت دیگر سربار کسی باشد. شاید اگر الیورا قبول می کرد با هم به سفر می‌رفتند. او دیگر به این روستا تعلق نداشت. این مکان همیشه نقطه‌ی آغاز سرنوشتش بود اما نمی‌توانست زندگی در میان مردمی که او را هیولا صدا می‌زدند تحمل کند. آریان شنلش را روی سرش کشید و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,362
امتیازها
8,043
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #40
آریان ناباورانه از سیلی حقیقت، اشک ریخت. لیانا پشیمان از تندروی خود، یک دستش را از پشتش بیرون آورد و در موهایش فرو برد. قصد او این نبود که آریان را به جانوری ترسناک تشبیه کند، بنابراین با لحن آرام‌تری گفت:
- آریان من قصدم... یعنی من معذرت می‌خوام اما اگه تو درست میگی، چرا الیورا همون اول مهروموم رو برنداشت، چرا انقدر صبر کرد؟ من بهت علتش رو میگم؛ می‌خواست ازت استفاده کنه تا خودش رو آزاد کنه. می‌خواد همه چیز زندگیت رو بگیره تا بهش وابسته بشی تا چاره‌ای جز رفتن از این جا نداشته باشی. اون زن فقط داره باهات بازی می‌کنه. نمی‌فهمم تفاوت من با اون چیه؟ چرا انقدر ازم متنفری؟
آریان چرخید و از حرص یک بار پایش را آرام بر زمین کوبید.
- چون اون توی سخت‌ترین شرایط همراهم بود. من اومدم ازت کمک خواستم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 10)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا