- تاریخ ثبتنام
- 30/9/25
- ارسالیها
- 145
- پسندها
- 1,362
- امتیازها
- 8,043
- مدالها
- 7
- نویسنده موضوع
- #31
***
روی تخت در خود همچون جنینی در شکم مادر جمع شده بود. سکوتی که بوی مرگ میداد، تمام فضای کلبه کوچک چوبی را پر کرده بود. همه جا آنقدر خالی و بیروح به نظر میرسید که انگار هیچکس در آن کلبه خاک گرفته زندگی نمیکرد. پس از آنکه زمان عقربهی دقایقش را جلو برد، پلکهایش شروع به لرزیدن کردند، زمزمههای نامفهومی از دهانش بیرون پریدند، اخمی عمیق میان ابروان نازکش نشست، عرق سرد تنش را احاطه کرد و آریان به مثال شخصی که از زیر آب بیرون آمده هوا را محکم داخل کشید که صدایش سکوت سنگین کلبه را شکست.
آریان بلند شد و بیتوجه به بدن خواب رفتهاش عقب رفت. اطرافش را نگاه کرد، با شناخت پیرامونش نفس راحتی کشید و دستش را بر روی قلبش که تند میتپید قرار داد. اشک از گوشه چشمانش نیشتر زد. زانوانش را جمع کرد و...
روی تخت در خود همچون جنینی در شکم مادر جمع شده بود. سکوتی که بوی مرگ میداد، تمام فضای کلبه کوچک چوبی را پر کرده بود. همه جا آنقدر خالی و بیروح به نظر میرسید که انگار هیچکس در آن کلبه خاک گرفته زندگی نمیکرد. پس از آنکه زمان عقربهی دقایقش را جلو برد، پلکهایش شروع به لرزیدن کردند، زمزمههای نامفهومی از دهانش بیرون پریدند، اخمی عمیق میان ابروان نازکش نشست، عرق سرد تنش را احاطه کرد و آریان به مثال شخصی که از زیر آب بیرون آمده هوا را محکم داخل کشید که صدایش سکوت سنگین کلبه را شکست.
آریان بلند شد و بیتوجه به بدن خواب رفتهاش عقب رفت. اطرافش را نگاه کرد، با شناخت پیرامونش نفس راحتی کشید و دستش را بر روی قلبش که تند میتپید قرار داد. اشک از گوشه چشمانش نیشتر زد. زانوانش را جمع کرد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش