- تاریخ ثبتنام
- 30/9/25
- ارسالیها
- 76
- پسندها
- 820
- امتیازها
- 4,848
- مدالها
- 6
- نویسنده موضوع
- #21
***
آریان شرمزده، ناراحت و نگران سرش را پایین انداخته و آرام با دستهای از موهای قهوهای رنگش بازی میکرد. کفشهای لیانا که کلافه قدم رو میرفت از مقابل چشمانش میگذشت و صدای کشیده شدنشان به کف سنگی خانه در گوشش میپیچید. ایوان نیز به تیرک چوبی کنار راه پله تکیه داده بود و در سکوت به داروی آریان که حال چندین قوطی از آن بر روی میز کوچکی قرار داشت خیره شده بود، هنوز نتوانسته بود به احساساتش پی ببرد و در میان انتخاب خشم، ترس و ناراحتی دست و پا میزد.
بالاخره لیانا ایستاد. آریان باخیال اتمام بحث سر بلند کرد، اما لیانا با جملاتی خشمگینانه و سرزنشگر، غافلگیرش کرد.
- من واقعاً نمیفهمم! آریان تو مگه بچهای که باید بهت گوشزد کنم داروهات رو بخوری؟ ببینم تو متوجه هستی چیکار کردی؟...
آریان شرمزده، ناراحت و نگران سرش را پایین انداخته و آرام با دستهای از موهای قهوهای رنگش بازی میکرد. کفشهای لیانا که کلافه قدم رو میرفت از مقابل چشمانش میگذشت و صدای کشیده شدنشان به کف سنگی خانه در گوشش میپیچید. ایوان نیز به تیرک چوبی کنار راه پله تکیه داده بود و در سکوت به داروی آریان که حال چندین قوطی از آن بر روی میز کوچکی قرار داشت خیره شده بود، هنوز نتوانسته بود به احساساتش پی ببرد و در میان انتخاب خشم، ترس و ناراحتی دست و پا میزد.
بالاخره لیانا ایستاد. آریان باخیال اتمام بحث سر بلند کرد، اما لیانا با جملاتی خشمگینانه و سرزنشگر، غافلگیرش کرد.
- من واقعاً نمیفهمم! آریان تو مگه بچهای که باید بهت گوشزد کنم داروهات رو بخوری؟ ببینم تو متوجه هستی چیکار کردی؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش