- تاریخ ثبتنام
- 21/11/25
- ارسالیها
- 65
- پسندها
- 103
- امتیازها
- 523
- مدالها
- 2
- نویسنده موضوع
- #41
برلا که دیگه خونش انگار به جوش اومده بود، گفت.
برلا: این طور نیست، نولان چرا نشستی، پاشو یه چیزی بگو بهشون!
میا در حالی که گیج بود، با حالت بامزهتر گفت.
میا: چطوری بلند شه؟ چسبیده به صندلی!
تا این رو شنیدم، خنده از سرم رفت. بقیه هم با تعجب داشتند نگاه میکردند... سکوت کردم، وای نه، ببین میا چیکار کردی... زود باش وانیا جمع کن. لبخند ضایعه زدم و سعی کردم خودم رو کنترل کنم.
وانیا: میترا، تعجب می کنی باحال میشی!
میترا چشم غره ایی به من رفت، نولان که صورتش از اعصبانیت قرمز شده بود. بیشتر از این باید حرص بخوری. آروم به ویترا گفتم.
وانیا: ببین نولان چطور عصبی شده، کارد بزنی خونش در نمیاد؛ یک بمب دیگه بنداز!
ویترا: چرا من؟
وانیا: چون مغز من دیگه تعطیل شد، حالا تو بگو...
برلا: این طور نیست، نولان چرا نشستی، پاشو یه چیزی بگو بهشون!
میا در حالی که گیج بود، با حالت بامزهتر گفت.
میا: چطوری بلند شه؟ چسبیده به صندلی!
تا این رو شنیدم، خنده از سرم رفت. بقیه هم با تعجب داشتند نگاه میکردند... سکوت کردم، وای نه، ببین میا چیکار کردی... زود باش وانیا جمع کن. لبخند ضایعه زدم و سعی کردم خودم رو کنترل کنم.
وانیا: میترا، تعجب می کنی باحال میشی!
میترا چشم غره ایی به من رفت، نولان که صورتش از اعصبانیت قرمز شده بود. بیشتر از این باید حرص بخوری. آروم به ویترا گفتم.
وانیا: ببین نولان چطور عصبی شده، کارد بزنی خونش در نمیاد؛ یک بمب دیگه بنداز!
ویترا: چرا من؟
وانیا: چون مغز من دیگه تعطیل شد، حالا تو بگو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش