- تاریخ ثبتنام
- 21/11/25
- ارسالیها
- 65
- پسندها
- 103
- امتیازها
- 523
- مدالها
- 1
- نویسنده موضوع
- #31
میترا که پشت سر ویترا با بالشت توی دستش کمین کرده بود، با انگشتش اشاره کرد به طرف من.
میترا: از اون موجود عجیب غریب دور شو، اون میخواست نیشت بزنه!
یک نگاه کردم بهش که توی بغلم جمع شد بود. با صدای لرزون گفت.
ــ نه، من میخواستم بیدارت کنم... اونا با بالشت میخواستند منو بزنند... مگه نگفتی مراقبمی!
واینا: بهت گفتم که خودتو نشون نده... تازه اونا دوست های من هستند!
ویترا: هی خله... با کی حرف میزنی؟ همین الان بگو اون فسقلی تندرو، رو از کجا آوردی؟
اون موجود کوچولو از بغلم بیرون اومد و پشت سرم قایم شد.
وانیا: قضیه اش طولانیه، ولی باید به شما بگم که اون خطرناک نیست، خودش از شما میترسه... و اینکه با همین فسقلی دارم حرف میزنم!
ویترا بالشت و انداخت زمین. شاکی دست به کمر شد...
میترا: از اون موجود عجیب غریب دور شو، اون میخواست نیشت بزنه!
یک نگاه کردم بهش که توی بغلم جمع شد بود. با صدای لرزون گفت.
ــ نه، من میخواستم بیدارت کنم... اونا با بالشت میخواستند منو بزنند... مگه نگفتی مراقبمی!
واینا: بهت گفتم که خودتو نشون نده... تازه اونا دوست های من هستند!
ویترا: هی خله... با کی حرف میزنی؟ همین الان بگو اون فسقلی تندرو، رو از کجا آوردی؟
اون موجود کوچولو از بغلم بیرون اومد و پشت سرم قایم شد.
وانیا: قضیه اش طولانیه، ولی باید به شما بگم که اون خطرناک نیست، خودش از شما میترسه... و اینکه با همین فسقلی دارم حرف میزنم!
ویترا بالشت و انداخت زمین. شاکی دست به کمر شد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش