• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان فاصلهٔ پنجم | بریسکا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 73
  • بازدیدها بازدیدها 2,908
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #41
وارد اتاق شدم. شال را از روی شانه‌ام کنار زدم و پشت میز نشستم. کامپیوتر را روشن کردم. ایمیلم بالا آمد و دو مقالهٔ جدید دانلود شد. یکی‌شان را باز کردم؛ ساده بود، ترجمه‌اش سخت نمی‌شد. اما جملهٔ دیشب هنوز مثل سایه پشت چشمم مانده بود:
«باید داروهام رو بخورم...»
نفسی آهسته بیرون دادم و برای شروع کار از جا بلند شدم. به سمت قفسه‌ها رفتم. کتاب آبی‌رنگِ همیشگی را برداشتم؛ همان که تا چند روز پیش در کتابخانهٔ آدانا هم از آن استفاده می‌کردم. حالا یک کتابخانهٔ کوچک در اتاقم داشتم و همین دلگرم‌کننده بود. اما همین‌که برگشتم سمت میز، فهمیدم به یک کتاب دیگر هم نیاز دارم. دوباره به سمت قفسه‌ها رفتم. در نیمه‌باز شد. هاله سرش را داخل آورد و با یک فنجان چای وارد شد.
- موگه... مزاحم نمی‌شم؟
- عزیزم، بیا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #42
کتاب را جلو آورد و نگاهش لحظه‌ای روی صورتم ماند؛ نگاهی کوتاه، از همان جنس توجه‌هایی که انگار جمله‌ای درونشان شکل گرفته اما هنوز راهی برای بیرون آمدن پیدا نکرده. با مکثی آرام گفت:
- هر وقت خواستی... درباره‌ش حرف می‌زنیم.
از اتاق بیرون رفت و صدای قدم‌هایش کم‌کم دور شد. اتاق دوباره ساکت شد. به کتاب نگاه کردم؛ به مقاله؛ اما ذهنم دوباره برگشت به همان جمله‌ای که از دیشب مثل سنگ روی سینه‌ام مانده بود:

«باید داروهام رو بخورم...»
نفس عمیقی کشیدم. حالا می‌فهمیدم آن جمله‌ی کوتاه، بخشی از چیزی بوده که مهناز سال‌ها از همه پنهان کرده بود. شاید برای همین هیچ‌وقت چیزی نگفت؛ شاید نمی‌خواست کسی نگرانش شود. هنوز چیزی درباره‌ی گذشته عوض نشده بود؛ فقط حالا دیگر نمی‌توانستم با همان اطمینان قبل به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #43
علی نشست، کمربندش را بست و نگاهش لحظه‌ای در آینه روی من ماند. من و تینا عقب نشستیم؛ چمدان‌ها پشت سرمان بودند و دفتر مهناز، پنهان میان لباس‌ها، انگار هنوز بخشی از رازی بود که با خودم به سفر می‌بردم. مادر علی کاسه‌ی آب را بلند کرد. ماشین آرام حرکت کرد و آب را پشت سرمان پاشید. قطره‌ها روی آسفالت سرد زمستان برق زدند و ماشین از میانشان گذشت. لحظه‌ای کوتاه، همه‌چیز قاب شد:
«دست گلی که هنوز تکان می‌خورد، بخار روی شیشه، صدای نرم موتور و جاده‌ای که از دل مه زمستان باز می‌شد.»
به عقب نگاه نکردم. فقط نفس کشیدم و لرزش آرامی را که در سینه‌ام بالا می‌آمد، فرو نشاندم. سفر شروع شده بود. چند ثانیه گذشت. ماشین در سرمای صبح جلو می‌رفت و سکوتی نرم بینمان نشسته بود. رایان گفت:
- موگه... آهنگ «İncir» رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #44
رایان آرام پرسید:
- موگه... اون شعر... خودت گفته بودی؟
سؤالش بی‌هیچ کنجکاوی اضافه‌ای بود؛ فقط یک لمس آرام. سر تکان دادم. تینا لبخند محوی زد. علی در آینه نگاهی کوتاه انداخت؛ نگاهی که انگار فقط می‌گفت فهمیده. ماشین از کنار تابلویی گذشت:
«ANAMUR — 126 km»
مرسینِ صبح پشت سرمان در نور تازه کوچک‌تر شد. جاده مثل ریسمانی سرد و روشن ادامه داشت. بعد از مرسین، کوه‌ها نزدیک‌تر آمدند، دره‌ها عمیق‌تر شدند و سرمای صبح کم‌کم جای خودش را به هوای ملایم‌ترِ نزدیک ظهر داد. چند ساعت بعد، وقتی از حوالی بوزیازی گذشتیم، رطوبت هوا بیشتر شد و نسیم خنک ساحلی از لای شیشه‌ی نیمه‌باز به صورتم می‌خورد. بالاخره تابلوی سفیدرنگی پیدا شد:
«ANAMUR»
رایان آرام گفت:
- رسیدیم...
صدایش در هوای ملایم نزدیک ظهر پیچید. ماشین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #45
پیشنهاد رایان مثل موجی از حال خوب بین‌مان پیچید و با لبخند از لابی بیرون زدیم. میزمان درست کنار ساحل اسکله‌ی آنامور بود؛ آفتاب کم‌جان زمستان از لابه‌لای نخل‌ها می‌تابید و انعکاسی سرد روی رومیزی سفید می‌انداخت. نسیم خنک هر چند لحظه گوشه‌ی رومیزی را تکان می‌داد و موج‌های کوتاه آرام به ساحل می‌خوردند. علی وقتی نشستیم، آرام گفت:
- امروز مهمون منید.
رایان چیزی نگفت؛ فقط نگاهی به ساحل انداخت، انگار همان‌جا دنبال شوخی تازه‌ای می‌گشت. غذاها بی‌مقدمه رسیدند؛ چهار بشقاب ماهی برشته با پوست طلایی و عطر دلپذیر ادویه. تینا لیموی تازه کنار بشقابش را دید، لبخند کوتاهی زد و گفت:
- این لیمو رو انگار مخصوص من گذاشتن.
رایان اولین لقمه را برداشت، چند لحظه مزه‌اش را نگه داشت و گفت:
- خیلی خوش‌طعمه.
بعد مکث...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #46
تینا آرام بازوی رایان را گرفت.
- بیا بریم.
از میان دیوارهای سنگی قلعه گذشتیم؛ قلعه‌ای قدیمی که سال‌ها برای نگهبانی از ساحل و مسیرهای دریایی ساخته شده بود. برج‌های سنگی هنوز رو به دریا ایستاده بودند و باد سرد از شکاف دیوارها می‌گذشت. صدای موج‌ها با هر قدم همراه‌مان بود. راهروهای باریک و اتاق‌های خالی، سکوت خاصی به قلعه داده بودند. علی نگاهی به اطراف انداخت.
- مردم فکر می‌کنن توریست‌های گمشده‌ایم.
رایان شانه بالا انداخت.
- شاید هم واقعاً هستیم.
خنده‌ی کوتاهی بین‌مان پیچید و زود فرو نشست.
تمام قلعه را گشتیم. از پله‌های سنگی بالا رفتیم، کنار دیوارهای قدیمی ایستادیم و از منظره‌ی دریا عکس گرفتیم. تینا دوربین را بالا گرفت.
- یکم نزدیک‌تر وایسین.
رایان قدمی جلو آمد. تینا لبخند کوچکی زد.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #47
دنیز با خنده گفت:
- فردا باید بریم کارت‌های نامزدی رو بگیریم.
بابابزرگ غرغرِ مهربان کرد. مونا آرام گفت:
- صبح کمک می‌کنم.
بعد از قهوه و باقلوا، خانواده با لبخند بدرقه‌مان کردند. ماشین دنیز ما را برگرداند. در راه، دانه‌های سفید روی شیشه نشستند. تینا با ذوق گفت:
- وای... برف؟
رایان سرش را جلو آورد. دنیز با تعجب گفت:
- آنامور سال‌هاست برف ندیده... .
علی نگاهش طولانی‌تر از همیشه ماند؛ اما من خودم را به دنبال کردن دانه‌های سفید روی شیشه سپردم. در هتل، هرکس به اتاق خودش رفت. راهرو آرام بود. من با ذهنی پر از نگاه‌ها و جمله‌های نیمه‌تمام، به اتاق برگشتم. در اتاق را بستم. نور زرد چراغ روی تخت می‌تابید؛ لباس‌ها هنوز پخش بودند، همان‌طور که ظهر جا گذاشته بودم. نفس کشیدم و آرام جلو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #48
خستگی بازی که نشست، وارد کافه‌ای محلی شدیم. پنجره‌های بزرگ کافه رو به خیابان سفیدپوش بود و بوی نان تازه و چای داغ در فضا پیچیده بود. یک میز چوبی کنار پنجره پیدا کردیم و نشستیم. پیشخدمت نان گرم، پنیر نرم، زیتون سیاه، مربای بهارنارنج و چای کمر باریک آورد.
رایان لقمه‌ای گرفت و با دهانی پر از ذوق گفت:
- این بهترین صبحانهٔ عمرمه.
تینا مشغول عکس گرفتن بود. خیابان سفیدپوش پشت شیشه تا دوردست دیده می‌شد و خنده‌های رایان و تینا هر از گاهی توجه ما را هم جلب می‌کرد. علی آرام کنارم نشسته بود و مثل من چشم‌هایش را به پنجره دوخته بود. هنگام خوردن صبحانه، گاهی نگاهمان به خیابان سفیدپوش می‌افتاد. صبحانه که تمام شد، از کافه بیرون زدیم. شهر زیر برف تازه می‌درخشید. رایان و تینا جلوتر می‌رفتند؛ خنده و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #49
خنده‌اش مثل یک چراغ کوچک بود. روی لبهٔ تخت نشستم. اتاق گرم و روشن بود و برای لحظه‌ای حس کردم همه‌چیز سر جای خودش است. مامان رو به من کرد و با نگرانی آرامی پرسید:
- تو هم خسته‌ای دخترم؟
آهسته لبخند زدم.
- نه... خوبم.
و واقعاً خوب بودم.
گلی کنارم نشست، سرش را به بازویم تکیه داد و آرام زمزمه کرد:
- خاله... امروز خیلی خوبه... خیلی!
صدایش پر از زندگی بود. مامان پرده را کامل کنار زد و نور سفید برف روی کف اتاق افتاد. ظهر کمی استراحت کردیم و بعد به رستوران طبقهٔ همکف رفتیم. ناهار ساده‌ای خوردیم؛ سوپ گرم، برنج سفید و مرغی با بوی ادویهٔ ملایم که با سرمای پشت شیشه‌ها جور بود. گلی بیشتر از غذا، به بخار روی لیوان‌ها و برف‌هایی که آرام می‌نشستند نگاه می‌کرد. وقتی ناهار تمام شد، اصرار داشت بیرون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #50
با همان شیطنت همیشگی صدا زد:
- خاله... ببین! انگار امروز جشنِ من هم هست!
مامان لبخند زد. تینا با لباس آبی‌اش می‌درخشید؛ ریمل آبی، روبان آبی، و گوشواره‌های نقره‌ای کوچکش زیر نور لابی برق می‌زدند. رایان کمی دورتر ایستاده بود و نگاهش لحظه‌ای روی تینا ماند، نگاهی آرام، بی‌صدا، اما واضح؛ نگاهی که چیزی را پنهان نمی‌کرد. علی کنار او بود. وقتی من را دید، نگاهش یک لحظه روی رنگ لباسم ماند؛ مکثی کوتاه، آرام، اما پرمعنا. در همان مکث، رضایتی نرم موج زد؛ انگار همین را انتظار داشت. مامان گفت:
- آماده‌اید؟ دیر نشه.
گلی دستم را گرفت و با ذوق گفت:
- خاله... من کنار تو می‌شینم، ها!
- باشه عزیزم، بیا.
به سمت در خروجی رفتیم. هوای سرد پشت شیشه‌ها می‌لرزید، اما لابی گرم می‌درخشید و نور آفتاب روی لباس آبیِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا