• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان فاصلهٔ پنجم | بریسکا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 73
  • بازدیدها بازدیدها 2,836
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #31
بعد از صبحانه، خانه در سکوتی گرم و کش‌دار فرو رفت. دنیز، علی و گلی به حیاط پشتی رفته بودند. هوا سرد بود، اما گلی با آن انرژی بی‌پایانش، آن‌ها را بیرون کشیده بود. درون خانه، همه‌چیز آرام بود؛ فقط صدای خنده‌هایشان از پشت شیشه‌های بخارگرفته، مثل موسیقی دوردستی در فضا می‌پیچید. در آشپزخانه، محمد هنوز پشت میز نشسته بود و مامان با ریتمی آرام ظرف‌ها را می‌شست. تینا و رایان هم کمکش می‌کردند. وقتی مامان حواسش نبود، رایان چیزی آرام در گوش تینا گفت و تینا خندید؛ خنده‌ای کوتاه و پنهان، اما آن‌قدر واقعی که تصویر لبخندش روی شیشه‌ی بخارگرفته افتاد. دیدم. و دلم لرزید. لبخندشان را نگاه کردم؛ لبخندی که انگار به دنیای خودشان تعلق داشت. دنیایی کوچک که تازه داشت شکل می‌گرفت. حس کردم باید کمی فاصله بگیرم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #32
تا رسیدم به آن دفتر. دفتر خاطرات نبود، دفتر نقاشی هم نبود؛ چیزی میان این دو. چیزی که مهناز فقط برای خودش نوشته بود. یا شاید برای کسی که فرصت خواندنش را پیدا نکرد. دفتر را بیرون کشیدم. روی جلدش، با خودکار آبی، دستی لرزان فقط یک کلمه نوشته بود:
«اگر…»
نفس گرفتم. برای زنده ماندن. نشستم و صفحه‌ی اول را باز کردم. همان نقاشی بود. مدادی، ساده؛ اما زنده. چهره‌ی محمد با همان چشم‌های آرام و ابروهایی که انگار در فکر بودند، مقابل دیدگانم جان گرفت. تصویری روی کاغذ نبود؛ انگار رازی بود که آرام‌آرام خودش را نشان می‌داد. تپش قلبم بالا رفت. در گوشه‌ی پایین صفحه، با خطی لرزان نوشته شده بود:
«اگر نگاه نمی‌کردی…»
قلبم کوبید. حسی میان کشف، خیانت و نجات.
و در دل، فقط یک اسم آمد:
«دنیز…»
اما آن صدا را در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #33
آن روز، وقتی هوا تاریک شد، باران شروع به باریدن کرد. قطره‌ها آرام و بی‌صدا روی شیشه‌ی ماشین می‌نشستند و بخار نفس‌ها، مثل پرده‌ای نازک، بین من و بیرون فاصله می‌انداخت. زمستان بود؛ اما هنوز گاهی در گوشه‌وکنار خیابان، درختی نارنج دیده می‌شد. لاغر، خیس، با چند میوه‌ی نارنجی که مثل فانوس‌های خاموش از شاخه‌ها آویزان بودند. از عطر بهارنارنج خبری نبود. از برگ‌های انبوه تابستان هم. فقط چند برگ خسته مانده بود و میوه‌هایی که انگار فراموش شده بودند؛ مثل خاطره‌ای که پاک نشده، اما کسی سراغش را نمی‌گیرد. ماشین رایان، هیوندای استاریا، در خیابان‌های باران‌خورده‌ی آدانا آرام پیش می‌رفت. مامان کنار رایان نشسته بود، ردیف جلو؛ با شالی روی شانه‌اش و نگاهی که بین آینه و باران جابه‌جا می‌شد. صندلی‌ها پر شده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #34
پنجره‌هایی با پرده‌های توری نیمه‌کشیده و نوری زرد که از لای شیشه‌ها بیرون می‌زد، در سکوت بارانی شب دیده می‌شدند. از پل رد شده بودیم و نور چراغ‌های خیابان روی آسفالت نم‌خورده می‌لرزید. بوی خاک باران‌خورده در هوا پخش شده بود. خانه‌ی رایان در انتهای کوچه بود؛ دو طبقه، با دیوارهای سفید و پنجره‌های قاب‌چوبی. چراغ پشت شیشه روشن بود. بالکن کوچکی داشت با شمعدانی‌هایی که زیر باران خیس شده بودند. ماشین آرام گرفت. صدای برف‌پاک‌کن قطع شد و باران بی‌واسطه روی سقف ماشین می‌کوبید. از ماشین که پیاده شدیم، باران ناگهان شدت گرفت. چند قدم بیشتر تا درِ خانه فاصله نبود، اما همان چند قدم کافی بود تا موها و شانه‌هایمان خیس شود. گلی دستش را جلوی صورتش گرفته بود و می‌دوید. رایان جلو رفت و زنگ را زد. چند ثانیه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #35
وقتی مهمانی تمام شد و از خانه‌ی مامان آیسل بیرون آمدیم، باران هنوز می‌بارید؛ ریز، سرد، و آن‌قدر آرام که خیابان را فقط برق‌زده نشان می‌داد.
رایان گفت خودش ما را می‌رساند. سوار که شدیم، حال‌وهوای شام ساده‌ی آن شب هنوز دورمان بود؛ همان پلو سفید، مرغ کم‌ادویه و ماستی که گلی با هر قاشق، بهانه‌ی تازه‌ای برای نخوردنش پیدا می‌کرد. همه خسته بودیم، اما آرامشی دلنشین داخل ماشین جریان داشت؛ از آن آرامش‌هایی که فقط بعد از یک شب خانوادگی پیدا می‌شود. گلی از بازی‌کردن و دویدن دور میز خسته شده بود. قبل از من شمع کوچک روی کیک را فوت کرده بود و بعد خودش از خنده ریسه رفته بود. حالا سرش روی پای مامانم افتاده بود و نفس‌های آرامش روی دست او می‌نشست. تینا و دنیز از خاطرات مدرسه‌شان می‌گفتند. مامان گوش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #36
و امروز قرار است برای معرفی با اعضای بورد بروم شرکت. این جمله از همان لحظه‌ای که چشم باز کردم، مثل خطی سرد روی ذهنم مانده بود. شال سفید و زیتونیِ مامان آیسل را دور گردنم انداختم. گرمایش مثل تکه‌ای از خانه روی شانه‌هایم نشست؛ همان آرامشی که همیشه از او می‌گرفتم. ماشین را روشن کردم. خیابانِ خیس بعد از باران، چراغ‌هایی که روی آسفالت کش می‌آمدند و شهری که تازه از خواب بیدار می‌شد، از مقابلم می‌گذشتند؛ اما ذهنم هنوز میان اتفاق‌های این چند روز سرگردان بود. سه روز بود خبری از کلینیک نرسیده بود. آن‌قدر درگیر ماجراهای اخیر شده بودم که حتی فرصت نکرده بودم نگرانش شوم. در همین فکرها بودم که گوشی‌ام لرزید. یک ایمیل.
«ترجمه تأیید شد. عالی بود. دو مقاله‌ی جدید هم پیوست شد.»
لبخند آرامی روی لبم نشست؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #37
روبه‌روی اتاق علی، راهروی باریکی قرار داشت. از آن گذشتیم. صدای قیچی، حرکت آرام چرخ‌های خیاطی و خش‌خش پارچه‌ها از طبقه‌ی پایین می‌آمد؛ کارگاه طراحی زنده بود، مثل موجودی که آرام نفس می‌کشید. مانکن‌ها کنار دیوار ایستاده بودند. نور سفید روی پارچه‌های نیمه‌دوخته می‌لغزید و بوی اتوی بخار در هوا مانده بود؛ بویی که یادآوری می‌کرد اینجا جایی برای خلق کردن است، جایی که لباس‌ها پیش از آنکه به تن کسی برسند، قصه‌ی خودشان را پیدا می‌کنند. علی کنارم قدم می‌زد.
- اتاق جلسه همین طبقه است، انتهای راهرو.
فقط صدای قدم‌هایمان روی سرامیک شنیده می‌شد. هر قدم، انگار فاصله‌ای بود میان روزهایی که پشت سر گذاشته بودم و جایی که حالا ایستاده بودم. دیوارهای سفید، درهای بسته و نور آرام راهرو، سکوتی متفاوت از شلوغی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #38
علی مکثی کرد و جلوی دری دیگر ایستاد؛ درست کنار اتاق هاله. دستش را روی دستگیره گذاشت و گفت:
- و این اتاق توئه.
وارد شدم. نور کمرنگ صبح از پنجره روی میز افتاده بود. اتاق ساده بود، اما همه‌چیز در جای خودش قرار داشت. یک میز کار کنار پنجره، لپ‌تاپی بسته روی آن، صندلی ارگونومیک، چراغ مطالعه و قفسه‌ای نیمه‌خالی که انگار منتظر بود کم‌کم با چیزهای من پر شود. چند قدم جلو رفتم. نگاهم به دری کوچک در گوشه‌ی اتاق افتاد. نیمه‌باز بود. آرام جلو رفتم و آن را باز کردم. پشت در، اتاق کوچکی بود پر از کتاب‌ها و مقاله‌های ترجمه‌شده. قفسه‌های چوبی با جلدهای رنگارنگ، بوی کاغذ قدیمی و سکوتی که انگار مدت‌ها منتظر کسی مانده بود. علی پشت سرم ایستاده بود؛ حضورش آرام بود، اما حس می‌شد. گفت:
- این اتاق رو مخصوص...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #39
«و اگر امروز موگه نگاهم نمی‌کرد، این همه نفرت را در چشم‌هایش نمی‌دیدم.»
اسمم که آمد، صفحه سنگین شد. انگار هوای اتاق برای چند لحظه کم شد. نفرت؟ در نگاه من؟ تلخی آرامی از ته گلویم بالا آمد؛ تلخی زخمی که پنج سال با من مانده بود. زیر لب، بی‌آنکه تصمیمی برای گفتنش داشته باشم، زمزمه کردم:
- حق داشتم ازت متنفر باشم.
برای خودم گفتم. برای آن دختری که پنج سال پیش فکر می‌کرد همه‌چیز را فهمیده، درحالی‌که شاید فقط بخشی از ماجرا را دیده بود. خواستم صفحه را ببندم. خسته بودم. چشم‌هایم سنگین شده بود و ذهنم دیگر توان روبه‌رو شدن با جمله‌ی دیگری را نداشت. اما نگاهم روی خط بعدی ماند. انگار خود کاغذ اجازه نمی‌داد کنار بکشم.
«باید داروهامو بخورم...»
جمله کوتاه بود، اما چیزی در آن گیر کرد. دارو؟
انگشت‌هایم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #40
اما جواب هنوز در دفتر بود؛ در همان صفحه‌هایی که جلوتر منتظر مانده بودند. صفحه‌هایی که هنوز جرأت خواندنشان را نداشتم. چایم را آرام تمام کردم. شال سفید و زیتونیِ مامان آیسل را دور گردنم انداختم. گرمای آن روی پوستم نشست؛ شبیه تکه‌ای از خانه، شبیه چیزی آشنا که وسط این همه سؤال هنوز کنارم مانده بود. رو به مامان گفتم:
- اول گلی رو برسونم مهد، بعد می‌رم دفتر. باید روی مقاله‌های کلینیک کار کنم.
مامان فقط سر تکان داد. چیزی نپرسید، اما نگاهش چند لحظه بیشتر از همیشه روی صورتم ماند؛ همان نگاه آرامی که انگار می‌گفت:
«هر وقت خواستی، بگو.»
از خانه بیرون رفتیم. هوای صبح سرد بود و باران آرام روی خیابان می‌نشست. چترم را باز کردم و دست گلی را گرفتم تا به ماشین برسیم. گلی روی صندلی عقب نشست و عروسکش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا