- تاریخ ثبتنام
- 6/8/20
- ارسالیها
- 424
- پسندها
- 2,171
- امتیازها
- 12,213
- مدالها
- 12
- نویسنده موضوع
- #31
بعد از صبحانه، خانه در سکوتی گرم و کشدار فرو رفت. دنیز، علی و گلی به حیاط پشتی رفته بودند. هوا سرد بود، اما گلی با آن انرژی بیپایانش، آنها را بیرون کشیده بود. درون خانه، همهچیز آرام بود؛ فقط صدای خندههایشان از پشت شیشههای بخارگرفته، مثل موسیقی دوردستی در فضا میپیچید. در آشپزخانه، محمد هنوز پشت میز نشسته بود و مامان با ریتمی آرام ظرفها را میشست. تینا و رایان هم کمکش میکردند. وقتی مامان حواسش نبود، رایان چیزی آرام در گوش تینا گفت و تینا خندید؛ خندهای کوتاه و پنهان، اما آنقدر واقعی که تصویر لبخندش روی شیشهی بخارگرفته افتاد. دیدم. و دلم لرزید. لبخندشان را نگاه کردم؛ لبخندی که انگار به دنیای خودشان تعلق داشت. دنیایی کوچک که تازه داشت شکل میگرفت. حس کردم باید کمی فاصله بگیرم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش