• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان فاصلهٔ پنجم | بریسکا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 73
  • بازدیدها بازدیدها 2,860
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #61
روی تخت نشستم. پاهایم روی فرش هتل سرد شد. صفحه آرام باز شد. خط‌ها دیگر شبیه قبل نبودند؛ نه نقاشی، نه جمله‌های کوتاه، نه آن لرزش‌های نیمه‌راه. آن کلمات نیمه‌کاره بودند؛ مثل کسی که خواسته باشد حقیقتی را بگوید اما قلمش در میانهٔ راه ایستاده باشد. اما این‌بار کلمات پررنگ‌تر می‌آمدند؛ انگار مهناز خودش را مجبور کرده باشد چیزی را بگوید، اما نه همه‌چیز. ورق زدم. واژه‌ها جلو می‌آمدند و من نفس‌به‌نفس دنباله‌شان می‌رفتم.
«به‌خاطر محمد اسمم را نگه داشتم. به‌خاطر گلی که هنوز متولد نشده، رازم را.»
نفسم بند آمد و قلبم تند زد. ادامه دادم.
«علی هیچ‌وقت نپرسید. هیچ‌وقت هم نگفت. فقط ماند کنارم. حتی وقتی من دیگر خودم را هم دوست نداشتم.»
چیزی در سینه‌ام فشرده شد. به صفحهٔ آخر رسیدم. خطش لرزان‌تر بود؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #62
بعد بی‌اختیار ورق زد. چشمش روی نقاشی محمد و جمله‌های لرزان مهناز گیر کرد. نفسش را محکم بیرون داد. چند لحظه هیچ‌کدام حرف نزدیم. فقط نگاه علی؛ نگاهی که پنج سال بی‌صدا باری را کشیده بود و حالا سنگین‌تر شده بود. آرام گفت:
- باید بریم.
سر تکان دادم. می‌دانستم کجا، و می‌دانستم این‌بار هیچ‌کدام‌مان عقب نمی‌کشیم. از هتل بیرون زدیم. هوا تاریک بود و خیابان خیس. نور چراغ‌ها روی آسفالت می‌لرزید. علی ریموت را زد. چراغ‌های ماشین چشمک زدند. سوار شدیم. هیچ‌کدام حرف نزدیم؛ فقط صدای موتور می‌آمد و دست‌های علی روی فرمان سفت‌تر می‌شد. نزدیک خانهٔ دنیز که رسیدیم، چراغ نانوایی سر کوچه هنوز روشن بود. بوی نان تازه در هوا بود، اما برای من مثل سایه‌ای بود که می‌خواست همه‌چیز را بپوشاند. قلبم تند می‌زد. آرام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #63
هوا از لابی بیرون کشیده شد. هیچ‌کس حرف نزد. فقط نگاه‌ها ماند؛ نگاه‌هایی پر از ترسی که تازه شعله گرفته بود، ناباوری‌ای که مثل طعم تلخ روی صورت‌ها نشسته بود، و چشم‌هایی که آرام فرو می‌افتادند؛ انگار زیر پایشان خالی شده باشد. مامان زیر لب گفت:
- خدایا... داره باهاش میره...
رایان دستش را روی پیشانی گذاشت.
- کیه این؟ چرا دستش رو گرفت؟
تینا اشک را پاک کرد؛ انگار هنوز امید داشت چیزی اشتباه باشد.
- این درست نیست... چرا تنها گذاشتنش؟
علی یک قدم جلو رفت؛ مشت‌هایش گره شد.
- بچهٔ من رو کجا برد؟!
من فقط ایستادم. نفسم کوتاه شد، قلبم سنگین شد، چیزی در سینه‌ام گیر کرد. مسئول هتل گفت:
- دوربین‌های بیرونی رو هم چک می‌کنیم... شاید...
اما جمله‌اش نیمه‌کاره ماند. زنگ گوشی مامان سکوت را برید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #64
نگاهم ناخودآگاه سمت محمد رفت؛ کینه در چشمانش موج می‌زد. نیمی از صورتش زیرِ نورِ لابی روشن بود و نیمهٔ دیگر در سایه مانده بود؛ حالتی که تردید و خشم را هم‌زمان در چهره‌اش نشان می‌داد. مامان نگاهش را به او دوخته بود؛ سنگین، آشنا، پر از مهربانیِ نگاهی که سال‌ها دلتنگِ دیدنِ بچهٔ خواهرش مانده بود و حالا دوباره روبه‌رویش ایستاده بود. هوا بینشان مثل خطی کشیده و روشن ایستاده بود. همه منتظر بودیم بیشتر بدانیم، اما مامان فقط یک جمله گفت؛ بریده و قاطع، مثل حکمی که راهِ برگشت ندارد:
- جایِ گُلی امنه. من باید برم آدانا... تا بتونم اون رو برگردونم.
بعد رو به علی گفت:
- موگه رو تنها نذار.
و به بقیه گفت:
- هیچ‌کس به مونا زنگ نزنه. این موضوع مربوط به دو خواهره.
سکوت مثل پرده‌ای سنگین روی جمع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #65
تینا و رایان کنار پنجره ایستاده بودند و به خیابان تاریک آنامور نگاه می‌کردند؛ چراغ‌های دور مثل ستاره‌های خسته روی شیشه می‌لرزیدند و سایه‌شان آرام روی دیوار می‌افتاد. دنیز روی مبل نشسته بود و هر چند دقیقه گوشی‌اش را روشن می‌کرد؛ منتظر پیامی، خبری... از طرف محمد بود. علی روبه‌رویم ایستاده بود و نگاهش روی من می‌ماند؛ آرام، اما پر از مراقبتی که نمی‌گذاشت از سنگینی اتاق فرار کنم. شب آرام شده بود، اما دل‌هایمان نه؛ انتظاری خاموش در هوا می‌چرخید و همه را در خودش نگه می‌داشت. رفتم لیوان آب بردارم که چشمم به گیره موی آبی‌رنگ گُلی افتاد؛ همان که غروب روی میز گذاشته بودم. گیره را بین انگشتانم گرفتم؛ کوچک بود، اما انگار وزنش تمام اتاق را سنگین‌تر می‌کرد. چیزی از گُلی، بی‌هوا، در این اتاق جا مانده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #66
قلبم می‌خواست بگوید «نه»، اما نگاه علی روی من می‌نشست؛ سنگین و بی‌کلام. نمی‌خواستم جلوی دنیز کوچک شوم، نمی‌خواستم نامزدم چشم‌هایش پر از سؤال شود. سرم را پایین انداختم و قبول کردم. هر دو سوار ماشین من شدیم. جاده تاریک بود و چراغ‌های کم‌نور کنارمان می‌گذشتند. حرفی برای گفتن نداشتیم؛ سکوت روی شیشه‌ها می‌نشست و هر نفس مثل بخار سرد بالا می‌رفت. مریم آرام حرف زد؛ صدایش لرزان بود، مثل کسی که سال‌ها منتظر مانده باشد:
- مونا... هیچ‌وقت از یادم نرفت. هر روز فکر می‌کردم برمی‌گرده.
سکوت دوباره نشست. فقط صدای موتور و نفس‌های کوتاه می‌آمد. من به جاده نگاه می‌کردم و هر کلمه او مثل ضربه‌ای تازه در سینه‌ام می‌نشست، بی‌آن‌که بفهمم چرا. هر کیلومتر سنگین‌تر می‌شد؛ انگار چیزی در گذشته‌ام تکان می‌خورد،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #67
فهمیدم هیچ آغوشی نمی‌تواند چیزی را آرام کند که هنوز اعتراف نشده است. مریم چیزی نگفت؛ فقط محکم‌تر مرا گرفت. اما این نزدیکی، به جای آرامش، سنگینی را چند برابر کرد؛ سنگینی چیزی که او نمی‌دانست و من نمی‌توانستم بگویم. نفهمیدم چه وقت به آنامور رسیدم. فقط وقتی به خودم آمدم که پشت در اتاق موگه ایستاده بودیم و صدای ضربهٔ آرام مامان به در پیچید.
***
موگه:
صدای ضربهٔ آرام به در پیچید. در را باز کردم. محمد و مامان وارد شدند. محمد پوشه‌ای را در دست گرفته بود؛ چنان محکم که به نظر می‌رسید اگر رهایش کند، خودش هم فرو می‌ریزد. مامان آرام روی تخت نشست. محمد همان‌طور ایستاده ماند؛ خشک، سنگین، با صورتی که انگار تمام راه را بی‌هوا آمده بود. دنیز از روی مبل بلند شد و آهسته به سمتش رفت. چیزی نگفت، فقط کنار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #68
گونه‌اش را بوسیدم و وارد اتاق شدم و سلام کردم. مامان سر بلند کرد و گفت:
- سلام دخترم... بیا.
دنیز سر تکان داد. علی کنار پنجره ایستاده بود؛ نگاهش کوتاه بالا آمد و دوباره پایین افتاد. محمد روی لبهٔ مبل نشسته بود؛ سرش پایین و دست‌هایش در هم قفل. مونا پوشه را روی زانو گرفته بود. وقتی سرش را بلند کرد، چشم‌های خیسش پیدا شد؛ اشکی آرام، از روبه‌رو شدن با حقیقتی که سال‌ها مسیرش را عوض کرده بود. چند قدم جلو آمد، پوشه را کنار گذاشت و دستش را روی بازویم گذاشت.
- موگه... دخترم... .
در آغوشم گرفت؛ آغوشی دیررس که همیشه جایش خالی مانده بود. صورتش را به شقیقه‌ام نزدیک کرد و گفت:
- همیشه دلتنگت بودم... .
عقب رفت و نگاهش سمت گُلی چرخید؛ روی او ماند، انگار تازه فهمیده باشد چه چیزی را از دست داده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #69
رایان نزدیک شد؛ موهای آشفته، صدای گرفته. دستش را آرام روی سرِ گُلی گذاشت.
- دایی‌جان... خوب خوابیدی.
گُلی سرش را بلند کرد، به رایان نگاه کرد و با لبخند خواب‌آلود گفت:
- فکر کنم آره... یه کم.
رایان خندید؛ کوتاه، اما پر از مهر.
- باشه... الان صبحانه می‌رسه. قورباغه‌ت هم آروم می‌شه.
خندهٔ گُلی هنوز در هوا بود که نگاه رایان بالا آمد و به مونا افتاد. هر دو ایستادند؛ مکثی کوتاه، از همان‌هایی که هوا را کمی سنگین می‌کند. چند ثانیه فقط نگاه بینشان رد شد. مونا آرام از جا بلند شد. روبه‌روی رایان رفت؛ چشم‌هایش خیس شد. او را در آغوش گرفت؛ محکم، دیرهنگام. با صدایی لرزان گفت:
- همیشه دلتنگ تو و مامانت می‌شدم پسرم... .
رایان نفسش را آهسته بیرون داد. دستش را روی شانهٔ مونا گذاشت. چیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #70
- مامان‌بزرگ... من می‌رم پارک... زود برمی‌گردم.
مامان لبخند آرامی زد و گفت:
- برو دخترم... مواظب باشین.
در که پشت سرشان بسته شد، اتاق یک‌هو سبک شد؛ از نبودنِ صداهای کوچک. علی آرام گفت:
- بریم؟
سر تکان دادم، اما یادم افتاد هنوز آماده نیستم و گفتم:
- یه لحظه... برم پالتومو بیارم.
علی عقب رفت تا راه باز شود و گفت:
- باشه... من همین‌جا منتظرتم.
به اتاقم رفتم. هوای داخل اتاق سردتر از بیرون بود؛ سردی‌ای که از پنجره نمی‌آمد، از فکرهایی می‌آمد که هنوز ته‌نشین نشده بود. همان پالتو یاسی‌ام را از پشت در برداشتم. دست‌هایم کمی لرزید؛ از چیزی که نمی‌دانستم اسمش دلشوره است یا انتظار. یقهٔ پالتو را بالا دادم، نفس عمیقی کشیدم و برگشتم بیرون. علی در راه‌رو ایستاده بود؛ دست‌ها در جیب، نگاهش روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا