• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان فاصلهٔ پنجم | بریسکا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 75
  • بازدیدها بازدیدها 3,106
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
436
پسندها
2,184
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #61
روی تخت نشستم. سرمای فرش هتل از زیر پاهایم بالا می‌آمد. صفحه آرام باز شد. خط‌ها دیگر شبیه قبل نبودند؛ دیگر خبری از نقاشی‌ها، جمله‌های کوتاه و آن لرزش‌های نیمه‌راه نبود. آن کلمات نیمه‌کاره بودند؛ مثل کسی که خواسته باشد حقیقتی را بگوید، اما قلمش در میانهٔ راه ایستاده باشد. اما این‌بار کلمات پررنگ‌تر می‌آمدند؛ انگار مهناز خودش را مجبور کرده باشد چیزی را بگوید، اما هنوز توان گفتن همه‌چیز را نداشته باشد. ورق زدم. واژه‌ها جلو می‌آمدند و من نفس‌به‌نفس دنباله‌شان می‌رفتم.
«به‌خاطر محمد اسمم را نگه داشتم. به‌خاطر گلی که هنوز متولد نشده، رازم را.»
نفسم بند آمد و قلبم تند زد. ادامه دادم.
«علی هیچ‌وقت نپرسید. هیچ‌وقت هم نگفت. فقط ماند کنارم. حتی وقتی من دیگر خودم را هم دوست نداشتم.»
چیزی در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
436
پسندها
2,184
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #62
از هتل بیرون زدیم. هوا تاریک بود و خیابان خیس. نور چراغ‌ها روی آسفالت می‌لرزید. علی ریموت را زد. چراغ‌های ماشین چشمک زدند. سوار شدیم.
هیچ‌کدام حرف نزدیم؛ فقط صدای موتور بود و دست‌های علی که روی فرمان آرام‌آرام سفت‌تر می‌شد. نزدیک خانهٔ دنیز که رسیدیم، چراغ نانوایی سر کوچه هنوز روشن بود. بوی نان تازه در هوای سرد پخش شده بود، اما برای من آن لحظه فقط تصویری دور بود؛ چیزی که نمی‌توانست سنگینی سینه‌ام را کم کند. قلبم تند می‌زد. آرام گفتم:
- علی... باید محمد رو بکشونیم اینجا. پشت نانوایی. نباید دنیز بفهمه.
علی چند لحظه سکوت کرد. نگاهش روی خیابان ماند. نفسش را آرام بیرون داد.
- پس زنگ بزن.
گلویم خشک شده بود. شمارهٔ محمد را گرفتم.
بوق اول...بوق دوم...بعد صدایش آمد.
- موگه؟ این وقت شب... چی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
436
پسندها
2,184
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #63
هوا از لابی رخت بربسته بود. هیچ‌کس حرف نمی‌زد. فقط نگاه‌ها مانده بود؛ نگاه‌هایی پر از ترس، ناباوری و اضطرابی که آرام روی صورت‌ها نشسته بود؛ انگار زمین زیر پای همه خالی شده باشد. مامان زیر لب گفت:
- خدایا... داره باهاش میره...
رایان دستش را روی پیشانی گذاشت.
- کیه این؟ چرا دستش رو گرفت؟
تینا اشکش را پاک کرد؛ هنوز انگار امید داشت همه‌چیز فقط یک اشتباه باشد.
- این درست نیست... چرا تنهاش گذاشتن؟
علی یک قدم جلو رفت. مشت‌هایش گره شده بود.
- بچهٔ من رو کجا برد؟!
من فقط ایستاده بودم. انگار بدنم توان حرکت نداشت. نفس‌هایم کوتاه شده بود و قلبم چنان سنگین می‌کوبید که فکر می‌کردم تمام لابی صدایش را می‌شنود. فقط یک تصویر از ذهنم کنار نمی‌رفت؛ گلی با آن دست‌های کوچک و نگاه معصومش، جایی بیرون از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
436
پسندها
2,184
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #64
نگاهم ناخودآگاه سمت محمد رفت. چیزی در چهره‌اش سنگینی می‌کرد؛ خشم خاموشی که پشت سکوتش پنهان مانده بود. نیمی از صورتش زیر نور لابی روشن بود و نیمهٔ دیگر در سایه؛ انگار خودش هم میان دو حس گیر کرده باشد. مامان نگاهش را به او دوخته بود؛ نگاهی آشنا، پر از مهری که سال‌ها برای دیدن دوبارهٔ بچهٔ خواهرش در دل نگه داشته بود. حالا همان کودکِ دورشده روبه‌رویش ایستاده بود، اما میانشان سال‌ها حرف نگفته مانده بود. هوا بینشان سنگین شده بود. همه منتظر بودیم بیشتر بدانیم، اما مامان فقط یک جمله گفت؛ کوتاه و محکم، مثل تصمیمی که دیگر راه برگشت نداشت:
- جای گلی امنه. من باید برم آدانا... تا بتونم اون رو برگردونم.
بعد رو به علی کرد.
- موگه رو تنها نذار.
و نگاهش را به بقیه سپرد.
- هیچ‌کس به مونا زنگ نزنه. این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
436
پسندها
2,184
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #65
تینا و رایان کنار پنجره ایستاده بودند و به خیابان تاریک آنامور نگاه می‌کردند. چراغ‌های دور، مثل ستاره‌هایی خسته روی شیشه می‌لرزیدند و سایه‌هایشان آرام روی دیوار می‌لغزید. دنیز روی مبل نشسته بود و هر چند دقیقه گوشی‌اش را روشن می‌کرد؛ منتظر پیامی، خبری... از طرف محمد. علی روبه‌رویم ایستاده بود. نگاهش روی من می‌ماند؛ آرام، اما پر از مراقبتی که نمی‌گذاشت زیر سنگینی این شب فرو بروم. شب آرام شده بود، اما دل‌های ما هنوز درگیر بود. انتظاری خاموش در اتاق می‌چرخید و همه را در خودش نگه داشته بود. رفتم لیوان آب بردارم که چشمم به گیرهٔ موی آبی‌رنگ گلی افتاد؛ همان که غروب روی میز گذاشته بودم.
گیره را بین انگشت‌هایم گرفتم. کوچک بود، اما انگار وزن تمام نگرانی‌هایمان را با خودش داشت. چیزی از گلی در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
436
پسندها
2,184
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #66
تمام وجودم می‌خواست مخالفت کند، اما نگاه علی روی من ماند؛ سنگین و بی‌کلام. نمی‌خواستم جلوی دنیز کوچک شوم، نمی‌خواستم چشم‌های نامزدم پر از سؤال شود. سرم را پایین انداختم و قبول کردم. هر دو سوار ماشین من شدیم. جاده تاریک بود. چراغ‌های کم‌نور کنار جاده یکی‌یکی از کنارمان می‌گذشتند. هیچ حرفی میان ما رد و بدل نشد؛ فقط صدای موتور بود و سکوتی که روی شیشه‌ها نشسته بود. چند لحظه بعد، مریم آرام حرف زد. صدایش لرزش کسی را داشت که سال‌ها منتظر همین لحظه مانده باشد.
- مونا... هیچ‌وقت از یادم نرفت. هر روز فکر می‌کردم برمی‌گرده.
نگاهم به جاده ماند. هر کلمه‌اش مثل ضربه‌ای آرام در سینه‌ام می‌نشست. انگار چیزی در گذشته‌ام تکان می‌خورد؛ چیزی که سال‌ها پشت خشم و کینه پنهان کرده بودم. دستم بی‌اختیار روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
436
پسندها
2,184
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #67
فهمیدم هیچ آغوشی نمی‌تواند چیزی را آرام کند که هنوز درون آدم پنهان مانده است. مریم چیزی نگفت؛ فقط دست‌هایش را آرام‌تر دورم نگه داشت؛ انگار می‌خواست سال‌های از دست‌رفته را با همان آغوش کوتاه جبران کند. اما این نزدیکی، به جای آرامش، سنگینی چیزی را بیشتر کرد که سال‌ها با خودم حمل کرده بودم و هنوز توان گفتنش را نداشتم. نفهمیدم چه وقت به آنامور رسیدیم. فقط وقتی به خودم آمدم که پشت در اتاق موگه ایستاده بودیم و صدای ضربهٔ آرام مامانش به در پیچید.
***
موگه:
صدای ضربهٔ آرام به در پیچید. در را باز کردم. محمد و مامان وارد شدند. محمد پوشه‌ای را در دست گرفته بود؛ آن‌قدر محکم که انگار اگر رهایش کند، خودش هم فرو می‌ریزد. مامان آرام روی تخت نشست. محمد همان‌طور ایستاده ماند؛ خشک و سنگین، با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
436
پسندها
2,184
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #68
گونه‌اش را بوسیدم و وارد اتاق شدم.
- سلام.
مامان سر بلند کرد و لبخند کم‌رنگی زد.
- سلام دخترم... بیا.
دنیز سر تکان داد. علی کنار پنجره ایستاده بود. نگاهمان لحظه‌ای به هم افتاد. لبخند محوی زد و آرام گفت:
- سلام.
تینا کنار برادرش ایستاده بود. با دیدنم لبخند کوتاهی زد. محمد روی لبهٔ مبل نشسته بود؛ سرش پایین و دست‌هایش در هم قفل بود. مونا پوشه را روی زانو گرفته بود. وقتی سرش را بلند کرد، چشم‌های خیسش پیدا شد؛ اشک‌هایی که از روبه‌رو شدن با حقیقتی می‌آمدند که سال‌ها دیر به آن رسیده بود. آرام به سمتم آمد. پوشه را کنار گذاشت و دستش را روی بازویم گذاشت.
- موگه... دخترم...
بعد مرا در آغوش گرفت؛ آغوشی که سال‌ها جایش خالی بود، اما گرمایش برای دلم ناآشنا نبود. لحظه‌ای دست‌هایم بی‌حرکت ماند. بعد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
436
پسندها
2,184
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #69
رایان نگاهش کرد و لبخند گرمی زد.
- پس باید زودتر غذا بخوری، خانم کوچولو. شکمت که نمی‌تونه این‌قدر صبر کنه.
گُلی ریز خندید.
- خودش شروع کرد صدا دادن.
رایان خندید.
- آها... پس تقصیر خودش بوده؟
گُلی با جدیت سر تکان داد.
- آره.
خندهٔ کوتاه رایان در اتاق پیچید و برای چند لحظه سنگینی فضا را کنار زد. رایان هنوز لبخند به لب داشت که نگاهش بالا آمد و به مونا افتاد. چند ثانیه فقط نگاه بینشان رد شد. مونا آرام از جا بلند شد. روبه‌روی رایان رفت؛ چشم‌هایش خیس شد. او را در آغوش گرفت؛ آغوشی پر از دلتنگیِ سال‌هایی که گذشته بود. با صدایی لرزان گفت:
- همیشه دلتنگ تو و مامانت می‌شدم پسرم...
رایان نفسش را آهسته بیرون داد. دستش را روی شانهٔ مونا گذاشت. چیزی نگفت، اما نگاهش همه‌چیز را می‌گفت. لحظاتی بعد صدای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
436
پسندها
2,184
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #70
گلی عروسکش را بغل کرد و به سمت مامان دوید و گفت:
- مامان‌بزرگ... من می‌رم پارک... زود برمی‌گردم.
مامان لبخند آرامی زد و گفت:
- برو دخترم... مواظب باشین.
در که پشت سرشان بسته شد، اتاق آرام‌تر شد؛ از نبودن صداهای کوچک. علی آرام گفت:
- بریم؟
سر تکان دادم، اما یادم افتاد هنوز آماده نیستم و گفتم:
- یه لحظه... برم پالتومو بیارم.
علی عقب رفت تا راه باز شود و گفت:
- باشه... من همین‌جا منتظرتم.
به اتاقم رفتم. هوای داخل اتاق سردتر از بیرون بود؛ سردی‌ای که از پنجره نمی‌آمد، از فکرهایی می‌آمد که هنوز ته‌نشین نشده بود. همان پالتوی یاسی‌ام را از کمد برداشتم. دست‌هایم کمی لرزید؛ نمی‌دانستم اسمش دلشوره بود یا انتظار. یقهٔ پالتو را بالا دادم، نفس عمیقی کشیدم و برگشتم بیرون. علی در راهرو ایستاده بود؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا