- تاریخ ثبتنام
- 6/8/20
- ارسالیها
- 436
- پسندها
- 2,184
- امتیازها
- 12,213
- مدالها
- 12
- نویسنده موضوع
- #61
روی تخت نشستم. سرمای فرش هتل از زیر پاهایم بالا میآمد. صفحه آرام باز شد. خطها دیگر شبیه قبل نبودند؛ دیگر خبری از نقاشیها، جملههای کوتاه و آن لرزشهای نیمهراه نبود. آن کلمات نیمهکاره بودند؛ مثل کسی که خواسته باشد حقیقتی را بگوید، اما قلمش در میانهٔ راه ایستاده باشد. اما اینبار کلمات پررنگتر میآمدند؛ انگار مهناز خودش را مجبور کرده باشد چیزی را بگوید، اما هنوز توان گفتن همهچیز را نداشته باشد. ورق زدم. واژهها جلو میآمدند و من نفسبهنفس دنبالهشان میرفتم.
«بهخاطر محمد اسمم را نگه داشتم. بهخاطر گلی که هنوز متولد نشده، رازم را.»
نفسم بند آمد و قلبم تند زد. ادامه دادم.
«علی هیچوقت نپرسید. هیچوقت هم نگفت. فقط ماند کنارم. حتی وقتی من دیگر خودم را هم دوست نداشتم.»
چیزی در...
«بهخاطر محمد اسمم را نگه داشتم. بهخاطر گلی که هنوز متولد نشده، رازم را.»
نفسم بند آمد و قلبم تند زد. ادامه دادم.
«علی هیچوقت نپرسید. هیچوقت هم نگفت. فقط ماند کنارم. حتی وقتی من دیگر خودم را هم دوست نداشتم.»
چیزی در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش