- تاریخ ثبتنام
- 6/8/20
- ارسالیها
- 424
- پسندها
- 2,171
- امتیازها
- 12,213
- مدالها
- 12
- نویسنده موضوع
- #61
روی تخت نشستم. پاهایم روی فرش هتل سرد شد. صفحه آرام باز شد. خطها دیگر شبیه قبل نبودند؛ نه نقاشی، نه جملههای کوتاه، نه آن لرزشهای نیمهراه. آن کلمات نیمهکاره بودند؛ مثل کسی که خواسته باشد حقیقتی را بگوید اما قلمش در میانهٔ راه ایستاده باشد. اما اینبار کلمات پررنگتر میآمدند؛ انگار مهناز خودش را مجبور کرده باشد چیزی را بگوید، اما نه همهچیز. ورق زدم. واژهها جلو میآمدند و من نفسبهنفس دنبالهشان میرفتم.
«بهخاطر محمد اسمم را نگه داشتم. بهخاطر گلی که هنوز متولد نشده، رازم را.»
نفسم بند آمد و قلبم تند زد. ادامه دادم.
«علی هیچوقت نپرسید. هیچوقت هم نگفت. فقط ماند کنارم. حتی وقتی من دیگر خودم را هم دوست نداشتم.»
چیزی در سینهام فشرده شد. به صفحهٔ آخر رسیدم. خطش لرزانتر بود؛...
«بهخاطر محمد اسمم را نگه داشتم. بهخاطر گلی که هنوز متولد نشده، رازم را.»
نفسم بند آمد و قلبم تند زد. ادامه دادم.
«علی هیچوقت نپرسید. هیچوقت هم نگفت. فقط ماند کنارم. حتی وقتی من دیگر خودم را هم دوست نداشتم.»
چیزی در سینهام فشرده شد. به صفحهٔ آخر رسیدم. خطش لرزانتر بود؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش