• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

مطلوب رمان تابوت زمان: کشتاردرمان | رأیا کاربر انجمن یک رمان

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #11

نیشخندی می‌زنم. دیگر چیزی نمانده. هر‌ چه بیشتر به دیدن ایرن نزدیک می‌شوم، گویی قلبم عمق این دوری را بیشتر درک کند، سریع‌تر می‌تپد. دلم بی‌قرارتر می‌شود و آغوشم، بیش از پیش له کردن پیک‌نیک را می‌خواهد. دندان‌هایم هوس دندان‌گرفتن لپ‌هایش و سرخ کردن گونه‌های بی‌شرفش که‌ امانم نمی‌دهند، به سرشان می‌زند.
ایرن روح و روانی هم برای من می‌گذارد؟
پیک‌نیک نامرد، آمده‌ام که ببرمت!
خودم را بالا می‌کشم و روی طاقچه‌ی جلوی پنجره‌اش می‌نشینم. نفس می‌زنم، عرق کرده‌ام ولی خسته نیستم. لبخندم چنان کش آمده که می‌خواهد صورتم را پاره کند! قلبم بلند و تاپ تاپ می‌زند. موسیقی خوبی برای صحنه‌ی دیدن ایرن هست، نه؟
آخ ایرن!
شبیه نوجوان‌های تازه عاشق شده کمی هول می‌کنم و استرس می‌گیرم. درد این است صرف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #12

در تمام طول حرف زدنش، چهره‌ی دادیار حالت یک‌نواخت همیشگی را دارد. تن ثابت صدایش باعث می‌شود خشک و بی‌احساس به نظر برسد، برخلاف هر آن‌چه می‌گفت... بیشتر شبیه یک بازیگر کارنابلد است که فقط روی دیالوگ‌ها را می‌خواند؛ با این‌ وجود، می‌توانم عاطفه‌ی پدری‌اش را حس کنم.
شاید به خاطر سر و کله زدنم با انواع و اقسام شخصیت‌ها باشد، نسبتاً آدم‌شناس ماهری شده‌ام؛ می‌توانم بویشان بکشم...
دادیار بین همه‌یشان بوی عجیبی دارد؛ به نحو مسخره‌ای، منطقی است و به گونه‌ی مسخره‌تری، غیر منطقی! شبیه رباتی که برنامه‌ی اشتباهی رویش ریخته باشند، انگار باگ دارد.
جدی خیره می‌شوم به عنبیه‌های مشکی دادیار، چشم‌های ایرن کپی پدرش هستند اما همان چشم‌ها در صورت دادیار، ترسناک‌تراند.‌
سعی می‌کنم محکم و قانع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #13

قلم نوری‌ام را زمین می‌گذارم. چایم تمام شده. ماگم را روی میز می‌گذارم و تلفن همراهم را از جیبم بیرون می‌آورم تا به صدی زنگ بزنم؛ منتها همین که تلفن همراهم را جلوی صورتم می‌آورم، در دستم می‌لرزد و با مکث کوتاهی صدای زنگش بلند می‌شود و شکلک روح، چشمک می‌زند.
خنده‌ام‌ می‌گیرد.
در حال وصل کردن تماس، به پشتی صندلی چرخ‌دارم تکیه می‌دهم، کفش‌هایم را در می‌آورم و با پایم، در لپ‌تاپ را می‌بندم و روی همان میز، پاهایم را رها می‌کنم.
- از شدت حلال‌زادگیت در عجبم صدی، فکر کنم بابات محض محکم‌کاری یه بیست سی باری صیغه نکاح رو خونده!... بگو ببینم، باز هم غرضت نحسه؟
صدی کلافه پوفی می‌کند و من به آن چهره‌ی دمغ و پوکری که پیش چشم‌هایم نقش بسته، می‌خندم؛ به چشم‌های خاکستری‌اش که با یک نگاه هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #14

با مکث کوتاهی ادامه می‌دهد:
- این‌ها رو فعلا داشته باش، برای بقیه‌ی سوالاتت خودم هم باید پرس و جو کنم.
- حله، روز خوبی داشته باشی!
- فعلاً.
شاید مکالمه‌یمان آدم‌وار شروع نشد اما حداقل آدم‌وار تمام می‌شود. موشک کاغذی‌ام را پرت می‌کنم، تلفن همراه‌ را روی میز می‌گذارم و در حال تماشای پرواز و سقوط موشکم، کمی دست‌هایم را می‌کشم.‌
با این که سی روزی بیشتر نیست تمرین بدن‌سازی را شروع کرده‌ام، گر چه بازوهایم باد نکرده‌اند ولی ماهیچه‌هایم گویا محکم‌تر شده‌اند؛ البته به حد جوراب مورچه!
می‌دانم در طول روز، ایرن در اتاقش را قفل می‌کند، دوست ندارد کسی نزدیکش شود، ایلیاد می‌گفت حتی غذا را باید برایش پشت در بگذارد و برگردد، تا خود ایرن در را باز کند و تنهایی غذایش را بردارد.
ایلیاد می‌گفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #15

میله‌ی وزنه را سر جایش قرار می‌دهم و نفس عمیقی می‌کشم. هوا چندان گرم نیست، حتی می‌توانم بگویم به نسبت خنک است ولی خیس عرقم... ضربان قلبم هنوز کمی تند است و نسبتاً بی‌حال، میله‌ی مشکی را می‌نگرم.
همیشه پس از بد خواب شدنم، کارم به این سالن بدن‌سازی که در یکی از اتاق‌های دنج خانه درستش کرده‌ام، می‌کشد.
بکوب ورزش کردن هم ذهنم را در حالت خواب فرو می‌برد، هم آرامم می‌کند؛ دلخوش می‌شوم که برای برگشتن ایرن و تکرار نشدن آن ماجرا قدمی برمی‌دارم...
فقط زمان نماز صبح کمی استراحت کردم؛ نماز خواندم، یکی دو تا نق هم سر خدا زدم، صبر طلب کردم و دوباره، جایم وسط این سالن بود.
تار موهایی که به خاطر عرق به پوست صورتم چسبیده‌اند، کنار می‌زنم و از میز پرس وزنه‌برداری بلند می‌شوم. باید پیش از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #16

احدی پیش از این که به جایی برسد و اعتباری داشته باشد، وقتی کف جامعه بود و حتی هزینه‌ی سزارین همسرش را نداشت، بابا به صورت رایگان ترتیبی داد که به همسرش در بیمارستان رسیدگی شود. احدی هم که به جایی رسید، دینش به بابا را هیچ وقت یادش نرفت!
به قول معروف:
"تو نیکی می‌کن و در دجله انداز
که ایزد در بیابانت دهد باز"
منتها نمی‌دانم چرا به جای بابا، به من باز داده شده!
با خنده در حالی که تلفن همراهم را برمی‌دارم که خبر قطعی بازدید ظهرم را به بابا بدهم، برایش می‌نویسم:
‌"عاشقتم بابا!"
خودش از این قسمت می‌فهمد کاری با او دارم، کارستان!
در ادامه تایپ می‌کنم:
"ناهار مهمون من، چلوماهی می‌گیرم.‌"
با یاد چلوماهی، ذهنم باز پررنگ‌تر می‌پرد سوی پیک‌نیکی که شبیه بابا، ماهی خیلی دوست دارد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #17

- درود، جناب شایگان؛ زحمت کشیدید، تشریف آوردید. راحت باشید، لطفا بنشینید.
اگر ایرن از باب رعایت ادب و احترام و صدرا از باب ناآشنایی رسمی حرف می‌زنند، آرام فقط یک‌ چوب خشک پر اعتماد به نفس و به نسبت خودشیفته است؛ توانایی‌هایش را قبول دارد، بهشان می‌بالد و افتخار می‌کند، منتها کمی افراط‌گونه...
با شناختی که از او دارم، می‌دانم واقعاً قصدی ندارد، دست کم آدم خودبینی نیست ولی حالت نگاه طوسی‌اش چنان است که گویی‌ از بالا اطرافیانش را‌ می‌نگرد؛ منتها اکنون فقط با تعجب وحشتناکی خیره‌ی مدل‌مویم شده که نادیده‌اش می‌گیرم.
- وقت به خیر، متشکرم.
روی نزدیک‌ترین صندلی مشکی به میزش که با دست به آن اشاره می‌کند، می‌نشینم.
معمولاً ترجیح می‌دهم با آدم‌ها، همان‌گونه که هستند و دوست دارند رفتار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #18

سرم سوت می‌کشد؛ سفر در زمان یا یادآوری خاطره‌ای از گذشته؟ فقط اسمی که رویش گذاشته‌اند فرق دارد و گر نه اظهاراتش با هیربد دلاوری مو نمی‌زنند! حتی نامی که شایان رویش گذاشته، سفر در زمان، بیشتر من را می‌‌ترساند.
ذهنم به سرعت نور اطلاعات شایان فاضل و هیربد دلاوری را ردیف و شبیه چک لیست بررسی می‌کند؛ محل زندگی، فاصله‌یشان زیاد است. سن، به میزان قابل توجهی اختلاف دارند. شغل، شایان دانشجو و هیربد مهندس یک شرکت عمران است. اسم شایان یا دست کم اسمی با نام خانوادگی یکسان در بین لیست آشنایان هیربد نبود.
به عبارت دیگر، به نظر هیچ گونه آشنایی‌ای ندارند، تبانی در اظهارات نمی‌تواند باشد و محض رضای خدا، مگر چند قاتل دیوانه وجود دارند که این‌گونه جرمشان را توجیه کنند؟ یک شباهت دم دستی نباید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #19

فروشنده از وقتی گفته‌ام هر چه طناب و کش پهن دارد، بیاورد، شبیه دیوانه‌های فراری از آسایشگاه نگاهم می‌کند و چشم‌های قهوه‌ای تیره‌اش با شک، روی تیپ اسپورت و موهایم در رفت و آمد هستند.
دست کم تا به حال گروگان‌گیری نکرده‌ام؛ بنابراین نمی‌دانم چه‌ نوع طناب یا کشی مناسب‌تر است برای بستن دست و پای کسی که جایش کبود هم نشود. می‌خواهم به پیک‌نیکم شبیخون بزنم!
نه، نه، نه، نه... نیشخندی می‌زنم و به سراغ بعدی می‌روم. این آخرین جنس لازم را سخت پیدا می‌کنم!
از عصر که ترتیب پارتی‌بازی و استخدام شریعت‌پناه با هویت قلابی الناز محمدی را داده‌ام، تا الان که چیزی به نیمه شب نمانده، مشغول خریدم!
یک شلوار راسته‌ی کتان مشکی، پیراهن چهارخانه‌ی مشکی-سفید، کفش اسپورت مشکی-سفید، عینک آفتابی جدید با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #20

این روزها به چنین جمله‌ها و‌ حرف‌های مشابهی آلرژی گرفته‌ام. باید از ایرن جدا شوم؟ مسخره است! خود ایرن هم دست کم برای طلاق اقدام نکرده.
در واقع من مثل سگ می‌ترسم، می‌ترسم حرف‌های این جماعت به سمت طلاق سوقش دهند. کار به آن‌جا بکشد، زبان یک‌ به یکشان را از دهان بیرون می‌کشم!
با این حال، کج‌خندی به ایلیاد که با تعجب ایستاده، دستی روی جای ضربه‌ام‌ گذاشته و می‌مالد، می‌زنم.
چشم‌های سبزش که شبیه مامان فاطمه هستند، به اندازه‌ی توپ تنیس درشت شده‌اند. لب‌های کبودش را غنچه می‌کند و‌ محتاط، نامحسوس خودش را عقب می‌کشد.
آرام می‌پرسد:
- چی‌کار می‌کنی؟
عصبانی نیست، بیشتر آشفته و منگ است و این را از حرکت بی‌نظم چشم‌هایش می‌خوانم.
ایلیاد، نمونه‌ی بارز یک شاگرد درس‌خوان پاستوریزه است؛ به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا