- تاریخ ثبتنام
- 9/3/25
- ارسالیها
- 450
- پسندها
- 2,245
- امتیازها
- 12,383
- مدالها
- 11
- نویسنده موضوع
- #11
نیشخندی میزنم. دیگر چیزی نمانده. هر چه بیشتر به دیدن ایرن نزدیک میشوم، گویی قلبم عمق این دوری را بیشتر درک کند، سریعتر میتپد. دلم بیقرارتر میشود و آغوشم، بیش از پیش له کردن پیکنیک را میخواهد. دندانهایم هوس دندانگرفتن لپهایش و سرخ کردن گونههای بیشرفش که امانم نمیدهند، به سرشان میزند.
ایرن روح و روانی هم برای من میگذارد؟
پیکنیک نامرد، آمدهام که ببرمت!
خودم را بالا میکشم و روی طاقچهی جلوی پنجرهاش مینشینم. نفس میزنم، عرق کردهام ولی خسته نیستم. لبخندم چنان کش آمده که میخواهد صورتم را پاره کند! قلبم بلند و تاپ تاپ میزند. موسیقی خوبی برای صحنهی دیدن ایرن هست، نه؟
آخ ایرن!
شبیه نوجوانهای تازه عاشق شده کمی هول میکنم و استرس میگیرم. درد این است صرف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش