- تاریخ ثبتنام
- 9/3/25
- ارسالیها
- 449
- پسندها
- 1,758
- امتیازها
- 10,413
- مدالها
- 9
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #61
ماشین را قفل میکنم و در حال رفتن به سمت آسانسور، به گفت و گویم با بابا ادامه میدهم.
بابا با تأسف میپرسد:
- باز چه دستهگلی به آب دادی، رأیا؟!
نیشخندم از حرص خوردن بابا کش میآید؛ آی حال میکنم...
- هیچی... فقط خبر دارم برات باقلوا... برای شیرینیاش کل تهرون رو شیرینی بدی، کمه!
بابا به شدت مصر است که الا و لابد نه! قطعا این سرخوشی من خبر بدی به دنبال دارد.
- اذیت نکن، رأیا! باز چه غلطی کردی که انقدر نیشت بازه؟! من که سرگرمیهای سم تو رو میشناسم.
شانه بالا میاندازم و وارد آسانسور که بالاخره به پارکینگ مجتمع رسیده، میشوم. بوتیک طبقهی چهارم است.
- بس کن پدرجان من، داری تشویقم میکنی اسمم رو از رأیا به چوپان دروغگو تغییر بدم.
بابا پوفی میکند و با حرص، نق میزند:
-...
بابا با تأسف میپرسد:
- باز چه دستهگلی به آب دادی، رأیا؟!
نیشخندم از حرص خوردن بابا کش میآید؛ آی حال میکنم...
- هیچی... فقط خبر دارم برات باقلوا... برای شیرینیاش کل تهرون رو شیرینی بدی، کمه!
بابا به شدت مصر است که الا و لابد نه! قطعا این سرخوشی من خبر بدی به دنبال دارد.
- اذیت نکن، رأیا! باز چه غلطی کردی که انقدر نیشت بازه؟! من که سرگرمیهای سم تو رو میشناسم.
شانه بالا میاندازم و وارد آسانسور که بالاخره به پارکینگ مجتمع رسیده، میشوم. بوتیک طبقهی چهارم است.
- بس کن پدرجان من، داری تشویقم میکنی اسمم رو از رأیا به چوپان دروغگو تغییر بدم.
بابا پوفی میکند و با حرص، نق میزند:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.