• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

مطلوب رمان تابوت زمان: کشتاردرمان | رأیا کاربر انجمن یک رمان

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,758
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #61
ماشین را قفل می‌کنم و در حال رفتن به سمت آسانسور، به گفت و گویم‌ با بابا ادامه می‌دهم.
بابا با تأسف می‌پرسد:
- باز چه دسته‌گلی به آب دادی، رأیا؟!
نیشخندم از حرص خوردن بابا کش می‌آید؛ آی حال می‌کنم...
- هیچی... فقط خبر دارم برات باقلوا... برای شیرینی‌اش کل تهرون رو شیرینی بدی، کمه!
بابا به شدت مصر است که الا و لابد نه! قطعا این سرخوشی من خبر بدی به دنبال دارد.
- اذیت نکن، رأیا! باز چه غلطی کردی که انقدر نیشت بازه؟! من که سرگرمی‌های سم‌ تو‌ رو‌ می‌شناسم.
شانه بالا می‌اندازم و وارد آسانسور که بالاخره به پارکینگ مجتمع رسیده، می‌شوم. بوتیک طبقه‌ی چهارم است.
- بس کن پدرجان من، داری تشویقم می‌کنی اسمم رو از رأیا به چوپان دروغگو تغییر بدم.
بابا پوفی می‌کند و با حرص، نق می‌زند:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,758
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #62
سرم سوت می‌کشد؛ بخار از موهایم بلند می‌شود. به گمانم رنگم هم پریده باشد. روحم می‌رود که خودش را به تیمارستان تسلیم کند. لبخند مسخره و درمانده‌ای می‌زنم. می‌خواهم داد بزنم لعنت برت، حنانه!
حنانه چه غلطی می‌کند؟ آیه هم به ضرب چاقو کشته شده. تعمیم قتل یا تکرار زمان؟ هیربد و شایان دقیقا به زمان‌هایی برگشتند که آن موقع، قتلی در همان مکان به همان صورت اتفاق افتاده.
قضیه داد می‌زند که اتفاقی نیست؛ روی هوا نیست. نمی‌دانم حنانه دقیقا چه کار می‌کند اما انگار هر چه هست، به صورت ترسناکی خودش را تکرار می‌کند.
یعنی چه؟
می‌خواهم... لا اله الله... سری تکان می‌دهم تا خودم را جمع کنم. حنانه کی آدم بود که این بار دومش باشد؟
- متوجه شدم.
جان عمه‌ی نداشته‌ام!
ادامه می‌دهم:
- دستت درد نکنه،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,758
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #63
حالا که سرنخی از فلفل دلمه‌ای پیدا کرده‌ام، قدم بعدی‌ام مشخص است.
نفس عمیقی می‌کشم؛ به پشتی صندلی تکیه می‌دهم و دست‌هایم را پشت سرم می‌گذارم. چشم‌هایم را باباقوری‌وارانه به سقف می‌دوزم. با نیشخند جذابی به رابطه‌ی فوق العاده فوق العاده وحشتناک شکرآبم با تنها وارث یاسین پویانفر فکر می‌کنم.
یاسین خانواده‌ی کوچک و محدودی داشت؛ پدر و مادرش هر دو از بچه‌های بهزیستی و یتیم بودند و خودش هم یک خواهر بیشتر نداشت، مادرش را در تصادف از دست داده بود، پدرش، اواخر میانسالی در اثر سکته‌ی قلبی درگذشته بود و خواهرش به خاطر سرطان فوت کرده بود؛ پس از تمام دنیا یک خواهرزاده‌ی عزیز برایش باقی مانده بود که سر من را با تیر می‌زد!
واقعا برایم جالب است که چگونه قاتلی چیزی برای به فنا دادن گردنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,758
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #64
چپ چپ نگاهم می‌کند که مظلومانه دست‌هایم را بالا می‌برم و بی‌گناه شانه بالا می‌اندازم. احتمالا اگر دکتر نبود، یک غلط کردم هم از دهانم بیرون می‌پرید. با این حال، نگاه ایرن خیلی زود شبکه عوض می‌کند. همان‌گونه که چادرش را در می‌آورد، تا می‌زند و به دستم می‌دهد، پر استرس زمزمه می‌کند:
- رأیا، اذیت نکن! من یه کم می‌ترسم، به نظرت چند هفته‌مه؟ سالمه یعنی؟ من تا دیروز نمی‌دونستم، همه کار کردم، همه چی خوردم، باز خوبه مصرف قرص نداشتم...
ایرن انگار تازه از خواب بیدار شده باشد، نزدیک حادثه دارد می‌ترکد! رنگش هم کمی پریده... طوطی‌وار حرف می‌زند.
از سکوتش در ماشین تعجب کرده بودم اما چنان به جای نی‌نی خیره شده بود که گفتم شاید بهتر باشد بگذارم با تو دلی‌اش خلوت کند.
آهم را در دل می‌خورم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,758
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #65
ایرن گویا خیالش راحت شده باشد، لبخند اطمینان‌بخشی می‌زند و به سمت دکتر برمی‌گردد.
- امکانش هست بدونم چند هفته‌شونه؟ بنا به دلایلی... من یه کم دیر متوجه بارداریم شدم.
دکتر با مکث کوتاهی جواب می‌دهد:
- متوجه شدم، به نظر می‌رسه دوازده هفته‌شون باشه؛ وضعیتشون خوب به نظر می‌رسه، قلب‌هاشون تشکیل شده و رشد خوبی داشتن اما باید یه کم مراقبت ویژه داشته باشی؛ آب کیسه‌ی آبت کمه...
من و ایرن، هم‌زمان و ترسیده، به حالت تهاجمی‌ای می‌پرسیم:
- الان باید چی‌کار کرد؟ خطرناکه؟
و یک جور درمانده‌ایم که کم مانده انتهایش بگوییم بدبخت شدیم، خاک بر سر ما! ولی دکتر خیلی ساده به چهره‌ها و هماهنگی ما می‌خندد.
- در سطح خطرناکی نیست، لازم نیست بترسید. این استرس شما برای بچه‌ها بدتره... فقط مصرف آب و مواد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا