• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

مطلوب رمان تابوت زمان: کشتاردرمان | رأیا کاربر انجمن یک رمان

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,831
امتیازها
12,213
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #21

ذهنم بی‌امان می‌پرد به اولین باری که پیک‌نیک را در آغوش کشیدم؛ فردای روز عقد، پاگشای خانه‌ی بابا بود. پس از ناهار، به اتاقم‌ راه‌نمایی‌اش کردم که نشانش بدهم.
با یادآوری چشم‌های ذوق‌زده‌اش موقع دیدن کتاب‌خانه‌ام، لبخندی روی لب‌هایم می‌نشیند؛ ناز شده بود، وقتی دست از پا نشناخته، کتاب‌خانه‌ام را می‌نگریست و شبیه کودکی بی‌قرار، اجازه می‌گرفت و کتاب‌هایم را چک می‌کرد.
به دیوار تکیه داده و می‌توانستم تا ابدالدهر به همان حال نگاهش کنم ولی... دلم می‌خواست در خودم حلش کنم، دست بیندازم دور شانه‌هایش، صورتم را فرو ببرم میان موهایش و محکم، فشارش دهم.
در نهایت هم تاب نیاوردم؛ می‌خواستم بیشتر به ایرن فرصت دهم اما... تازه داماد از هول‌ترین آدم‌های دنیا به حساب می‌آید؛ من هم شاهنشاه همه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,831
امتیازها
12,213
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #22

پیک‌نیکم بارها گفته بود، خودم از زیر زبانش کشیده بودم، به رو آورده بود ولی من تشنه، انگار سیراب‌ناپذیر محبتش بودم؛ با هر حرف و کارش که دال بر علاقه‌اش به من بود، از ذوق می‌مردم و زنده می‌شدم.
خندیدم؛ اجازه ندادم حتی نفسی پس از تمام شدن حرفش بکشد، به یک قدم هول‌زده نزدیکش شدم و محکم، در آغوشش کشیدم.
حس عجیبی بود؛ یک دستم را روی کمرش سراندم و دیگری را از روی شانه‌اش رد کردم که انگشت‌هایم روی گردنش نشستند. محکم در بغلم فشردمش... می‌ترسیدم شبیه ماهی از آغوشم سر بخورد!
سرم را پایین انداختم. بوی شامپوی بچه‌گانه‌ی موهایش را از روی چادر و روسری‌اش هم می‌توانستم احساس کنم؛ بوی غلیظی نبود ولی دقت من در مسائل مربوط به ایرن، کم نمی‌آورد.
زیر گوشش آرام خواندم:
- دل می‌بری، هی می‌بری،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,831
امتیازها
12,213
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #23

نگاهش که به صورتم می‌گیرد، نفس‌هایش بی‌هوا کش‌دار و عمیق می‌شوند؛ سینه‌اش نامنظم یک در میان تکان می‌خورد. لب‌هایش می‌لرزند، زیر چشم‌هایش صورتی شده، گوی‌های خوش‌رنگ مشکی‌اش روی یک سمت صورتم دو دو می‌زنند و انگار حالیشان نیست آن پرده‌ی شفافی که رویشان جمع می‌شود، چه جانی از من می‌برد.
چیزی تا زیر گریه زدن ایرن باقی نیست...
کاری نمی‌کنم. اجازه می‌دهم خود ایرن قدم اول را بردارد. هر چه‌قدر می‌خواهد ببیند و عادت کند. ایرن به این فرصت برای بیرون ریختن خودش نیاز دارد!
دست لرزانش بالا می‌آید‌. ترسیده و با مکث، وقتی رنگ به رویش نمانده و نفس انگار در سینه‌اش حبس شده، سرانگشت‌های لرزانش پایین خراش صورتم را لمس می‌کنند؛ دستش یخ‌زده و نم از عرق سرد است.
غیرعادی و سریع پلک می‌زند؛ گویی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,831
امتیازها
12,213
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #24

ایرن بی‌خیال موقعیت، من و حتی خراش عمیق چشمم، به فکر فرو می‌رود. جدیتش موقع فکر کردن، لبخند ملیحی روی لب‌هایم می‌نشاند و تا به نتیجه برسد، انگشت‌های دست چپم مشغول بازی با برگ‌های سیاهِ جنگل آمازون روی سرش می‌شوند.
آخرین بار چه موقع این موها را شانه کرده است؟ پیچششان شده پیچش هزارتو...
ناگهان چشم‌هایش درشت می‌شوند. رنگش می‌پرد و با ترس، گوشه‌ی لبش را دندان می‌گیرد. قیافه‌اش شبیه سکته‌ای‌ها می‌شود و هنوز ناز است!
سریع می‌گوید:
- سلام!
می‌خندم. این شد.
- سلام به روی شورِ تو!
دلم برای چشیدن ورژن شور لپ‌هایش هم خود می‌رود. سرم را برای خوردن لپ‌هایش پایین می‌برم که بی‌مقدمه، با صدای گرفته و لرزانی می‌گوید:
- ببخشید! معذرت می‌خوام... خیلی ببخشید! ببخ‍...
منصرف می‌شوم و از کنار، به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,831
امتیازها
12,213
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #25

دست چپش را می‌کشم که تعادلش را از دست می‌دهد و تقریباً روی من می‌افتد. فاصله‌ی لب‌هایم و گوشش به کمتر از سانتی‌متر می‌رسد. پای دلخوری وسط می‌آید و شیطنت صدایم رنگ می‌بازد...
- پیک‌نیکی که این‌جوری قهر می‌کنه، یه ماه می‌ره خونه‌ی باباش، نمی‌گه شوهر بدبختش از غصه‌ی نبود پیک‌نیکش به سرش می‌زنه... معلومه که دو متر اون‌طرف‌تر از بچه‌ست؛ نوزاده اصلاً!
نیشخندی می‌زنم.
- شبیه بچه، باید قنداقش کنم و بندازم روی دوش خودم، ببرمش تا ادب شه!
مخالفت بدون مکث ایرن، مزه‌ی دهانم را تلخ می‌کند. قاطعانه جواب می‌دهد:
- نمی‌شه!
وحشت‌زده سرش را بالا می‌آورد. نفس می‌زند... حرکات سینه‌اش واقعاً من را می‌ترسانند؛ در این چند دقیقه برای یک لحظه هم ندیده‌ام درست نفس بکشد. احتمالاً باید به خاطر هیجان و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,831
امتیازها
12,213
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #26

شبیه نوجوان‌ها، شاید حتی بدتر از آن‌ها آستین پیراهنم را بالا می‌کشم و دستم را مشت می‌کنم. چند ضربه به بازویی که تکان نخورده، می‌زنم و با اطمینان به نفس، با چشم هم به بازویم اشاره می‌کنم.
- نگاه چه عضله‌ای به هم زدم! دقت کنی، می‌بینی نیم میلی‌متر بیشتر شده!
زمان‌ها هم مزه دارند؛ شیرین، تلخ، شور، ترش...
خوشمزه‌ترینشان وقتی است که ایرن هم پابه‌پایم می‌خندد؛ شاید بلند نباشد، زیاد کشیده نباشد اما به جبران این مدت، همین هم به دلم می‌چسبد و نمی‌گذارد نگاهم ذره‌ای از لب‌های کشیده‌اش، منحرف شود.
دستم را پایین می‌اندازم و کاملاً روی پهلو، به سمت ایرن می‌چرخم. لپش را می‌کشم و اجازه می‌دهم اعصابم آرام‌تر شوند... هر دو به یک حرف زدن آرام نیاز داریم.
- دلم برای لبخندهات هم تنگ شده بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,831
امتیازها
12,213
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #27

حواسم به ریز حرکت‌های ایرن هست که از سر ترس، جوری نلغزد که تماسی با لبه‌های تیزش داشته باشد؛ خوش‌بختانه، بلافاصله با وجود دست و پای بسته و رنگی که شدیداً از سر ترس پرانده، خودش را عقب می‌کشد.
نفسش که با عادی شدن خیالم را راحت کرده بود، باز هم بنای ناسازگاری برمی‌دارد و گوشه چشم نگرانم، روی حرکت نامنظم قفسه‌ی سینه‌ی ایرن می‌ماند.
با چشم‌های درشت شده، گوی‌های لرزان، سرش را بالا می‌آورد و با تعجب می‌پرسد:
- چی‌کار می‌کنی؟!
کمی جدی‌تر می‌شوم. صادقانه از جدیت خوشم نمی‌آید! ابداً به نظرم خفن نیست... منتهای امر وقتی جدی هستم، ایرن، حساب دیگری روی حرف‌هایم باز می‌کند.
- من می‌فهمم دقیقاً دارم چی ازت می‌خوام، ایرن!
سر جایم می‌نشینم. اگر جایمان برعکس بود، قطعاً ایرن را از خودم دور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,831
امتیازها
12,213
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #28

خودش را برایم ناز می‌کند، می‌داند ضعف دارم و با آن نگاه منظوردارش، به عمد درون لپ‌هایش باد می‌اندازد. دلم برای لپ‌ها و لبخند گوگولی‌اش می‌رود.
آن تکه سنگ روی اعصاب، تالاپی سقوط می‌کند و با جواب ایرن، متوجه می‌شوم انگار توانسته‌ام اعتمادش را جلب کنم. باور می‌کند می‌توانم پا روی دلم بگذارم، گاهی اذیتش کنم که حریفش شوم.
با ناز می‌گوید:
- دوباره پیک‌نیک رأیام می‌شم!
جوابش برای من همه‌ی دنیا است. بدنم سست می‌شود و با خیال راحتی، سرم در گردنش سقوط می‌کند و تنش را بو می‌کشم.
شاید این بار، ارزشش را داشت...
***
همان‌گونه که با چشم‌های ریز شده و کمری که مانده از وسط نصف شود، درگیر جنگل آمازون روی سر ایرن هستم، با تعجب می‌پرسم:
- مگه چند وقته شونه نکشیدی؟
صورت ایرن را نمی‌بینم اما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,831
امتیازها
12,213
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #29

صبر می‌کنم تا ایرن سر و کله زدن نهایی با چادر رنگی آبی ماتش را تمام کند؛ وسواس زیادی به خرج می‌دهد و البته که خوشم می‌آید!
چادر ایرن که سامان می‌گیرد، در خانه را باز می‌کنم که سرباز پشت در، تعادلش را از دست می‌دهد و می‌خواهد رویم بیفتد!
میانه‌ی راه، شانه‌هایش را می‌گیرم و کمک می‌کنم بایستد. انگار به در تکیه داده بود... سریع خودش را جمع می‌کند و برایم سری تکان می‌دهد.
- ببخشید!
با لبخند جواب می‌دهم:
- خواهش می‌کنم.
- سلام!
شبیه همیشه ایرن است که اول سلام می‌دهد. قدمی جلو می‌آید و کنارم می‌ایستد. سرباز هم نگاه معتجبش را از حالت غریب موهایم می‌گیرد و جواب سلامش را محترمانه می‌دهد.
قد متعادلی دارد و اکنون که مستقیم او را می‌بینم، با توجه به موهای شدیداً کوتاهش، تقریباً مطمئن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,831
امتیازها
12,213
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #30

از خوش‌شانسی زیاد است که سر و کارم با این سرباز افتاده؛ در اصل نباید انقدر ساده اطلاعات را کف دست دیگران بگذارد اما با یک تحریک نامحسوس من، خودش دارد همه چیز را روی دایره می‌ریزد. کارش بی‌تجربه بودنش را فریاد می‌کشد!
فقط متعجب نگاهش می‌کنم و با زبان بی‌زبانی می‌پرسم یعنی چه که کم دارد؟! درماندگی سرباز، باعث می‌شود یاد صدرا و آشوبی بیفتم که پیش من از موکلِ متهم به قتلشان گلایه می‌کردند. آمار قتل‌های اطرافم غیرعادی زیاد نشده؟!
سرباز به صرف نگاهم، دست به کمر زده و با کج‌خند تمسخرآمیزی پاسخ می‌دهد:
- باغ‌بونش‌ بوده؛ زده سر پیرمرد بدبخت رو با چند ضربه‌ی کلنگ شکافته، اون‌ وقت ادعاش هم می‌شه توی زمان سفر کرده و رفته دوره‌ی کودکیش... وقتی برگشته دیده پیرمرده مرده! کلنگ دستش هم خونی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا