- تاریخ ثبتنام
- 9/3/25
- ارسالیها
- 449
- پسندها
- 1,831
- امتیازها
- 12,213
- مدالها
- 9
- نویسنده موضوع
- #21
ذهنم بیامان میپرد به اولین باری که پیکنیک را در آغوش کشیدم؛ فردای روز عقد، پاگشای خانهی بابا بود. پس از ناهار، به اتاقم راهنماییاش کردم که نشانش بدهم.
با یادآوری چشمهای ذوقزدهاش موقع دیدن کتابخانهام، لبخندی روی لبهایم مینشیند؛ ناز شده بود، وقتی دست از پا نشناخته، کتابخانهام را مینگریست و شبیه کودکی بیقرار، اجازه میگرفت و کتابهایم را چک میکرد.
به دیوار تکیه داده و میتوانستم تا ابدالدهر به همان حال نگاهش کنم ولی... دلم میخواست در خودم حلش کنم، دست بیندازم دور شانههایش، صورتم را فرو ببرم میان موهایش و محکم، فشارش دهم.
در نهایت هم تاب نیاوردم؛ میخواستم بیشتر به ایرن فرصت دهم اما... تازه داماد از هولترین آدمهای دنیا به حساب میآید؛ من هم شاهنشاه همه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش