- تاریخ ثبتنام
- 9/3/25
- ارسالیها
- 450
- پسندها
- 2,276
- امتیازها
- 12,383
- مدالها
- 11
- نویسنده موضوع
- #51
و من از همین میترسیدم؛ همانقدری که حدس میزدم مامان فاطمه او را میشناسد، حدس میزدم که نباید برایش سوال دلانگیزی باشد.
فلفل دلمهای دادیار میگفت شهریار میخواسته ایرن را آتش بزند، پس پیش از آن هم نباید روابط حسنهای میداشتند، نه؟
مامان فاطمه با مکث کوتاهی به خودش میآید. سرش را محکم تکان میدهد تا خودش را جمع کند. گویا فرصت کوتاهی برای هضم سوالم نیاز دارد.
- تو... از کجا فهمیدی؟ نگو که... ای... ایرن...
تک ابرویم بالا میپرد. نگو که؟ مامان فاطمه یک جوری رفتار میکند که انگار میترسد، شاید هم نه، تعجب میکند اگر از ایرن فهمیده باشم. صورتش آشفتهتر از آن است که بتوانم دقیقا احساسات و افکارش را تشخیص دهم. ایرن، نباید شهریار را بشناسد؟ چرا؟ نظری ندارم!
- نه، ایرن چیزی...
فلفل دلمهای دادیار میگفت شهریار میخواسته ایرن را آتش بزند، پس پیش از آن هم نباید روابط حسنهای میداشتند، نه؟
مامان فاطمه با مکث کوتاهی به خودش میآید. سرش را محکم تکان میدهد تا خودش را جمع کند. گویا فرصت کوتاهی برای هضم سوالم نیاز دارد.
- تو... از کجا فهمیدی؟ نگو که... ای... ایرن...
تک ابرویم بالا میپرد. نگو که؟ مامان فاطمه یک جوری رفتار میکند که انگار میترسد، شاید هم نه، تعجب میکند اگر از ایرن فهمیده باشم. صورتش آشفتهتر از آن است که بتوانم دقیقا احساسات و افکارش را تشخیص دهم. ایرن، نباید شهریار را بشناسد؟ چرا؟ نظری ندارم!
- نه، ایرن چیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش