• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

مطلوب رمان تابوت زمان: کشتاردرمان | رأیا کاربر انجمن یک رمان

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,276
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #51
و من از همین می‌ترسیدم؛ همان‌قدری که حدس می‌زدم مامان فاطمه او را می‌شناسد، حدس می‌زدم که نباید برایش سوال دل‌انگیزی باشد.
فلفل‌ دلمه‌ای دادیار می‌گفت شهریار می‌خواسته ایرن را آتش بزند، پس پیش از آن هم نباید روابط حسنه‌ای می‌داشتند، نه؟
مامان فاطمه با مکث کوتاهی به خودش می‌آید. سرش را محکم تکان می‌دهد تا خودش را جمع کند. گویا فرصت کوتاهی برای هضم سوالم نیاز دارد.
- تو... از کجا فهمیدی؟ نگو که... ای... ایرن...
تک ابرویم بالا می‌پرد‌. نگو که؟ مامان فاطمه یک جوری رفتار می‌کند که انگار می‌ترسد، شاید هم نه، تعجب می‌کند اگر از ایرن فهمیده باشم. صورتش آشفته‌تر از آن است که بتوانم دقیقا احساسات و افکارش را تشخیص دهم. ایرن، نباید شهریار را بشناسد؟ چرا؟ نظری ندارم!
- نه، ایرن چیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Bahar1400

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,276
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #52

مامان فاطمه با ناامیدی پوفی می‌کند. حرص می‌خورد. دست‌هایش روی پاهایش مشت شده‌اند.
- آخرش هم با توجیهات مسخره‌ای شبیه این، بی‌خیال دادیار می‌شه. از خونه بیرونش می‌کنه...‌ اون موقع دادیار حدودا هفت سال بیشتر نداشته. می‌شه گفت بچگی دادیار توی خونه‌های مختلف می‌گذره، یه هفته عمه‌ش نگهش می‌داشته، یه هفته عمو، یه هفته خاله و... این دور باطل!
چهره‌اش با غم درهم می‌رود.
- شاید از روی دلسوزی یا هر چیزی ولی انگار این‌جوری نبوده که دادیار رو بخوان؛ با این که حتی ارث مادری دادیار رو دایی و خاله‌هاش برداشته بودن. و حتی فکر نکنم اون موقع رفتار مناسبی با دادیار می‌شده.
لرزش شانه‌های مامان فاطمه توجه‌ام را جلب می‌کند. انگار فشار بیشتری رویش می‌آید. نمی‌دانم چرا ناخوداگاه حس بدی می‌گیرم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,276
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #53
آرام می‌پرسم:
- پس تهش، چی شد؟ ایرن که الان پیش منه!
مامان فاطمه لبخندی می‌زند.
- به اون هم می‌رسیم، کم کم... اوایل از دست دادن ایرن مثل جنازه‌ها بودم‌. سخت بود ولی باید می‌پذیرفتم که ایرن زبونم لال مرده، احتمالا با بدترین درد مرده ولی... دادیار هنوز دنبالش می‌گشت. دیوانه شده بود. فکر می‌کرد شاید زنده پیدا شه، اگه زنده هم نبود، حداقل جسدش باشه، حداقل یه...
گفتنش برای مامان فاطمه سخت است، مدام میانش مکث می‌کند و نفس می‌گیرد اما هم‌چنان ادامه می‌دهد:
- یه آرامگاهی، یه مراسم درستی، یه چیزی... بهش نگفته بودم شهریار گفته ایرن رو... ایرن رو اون‌جوری می‌کشه، که حتی دستش احتمالا به جسد ایرن هم نمی‌رسه.
چشم‌هایش را با تأسف می‌بندد. چند ثانیه‌ای می‌گذرد و وقتی دوباره چشم باز می‌کند،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,276
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #54

در نهایت، فقط می‌ماند یک چیز!
حقیقتا به اندازه‌ای پر رو نیستم که راست و حسینی بپرسم فلفل‌دلمه‌ای دادیار کیست؟ معنای عجیبی دارد، بعید هم نیست مامان فاطمه نداند اما هنوز هم... حس می‌کنم بیان جناب فلفل دلمه‌ای پشت آخرین عکس عجیب بود.
یک جوری گفته بود که انگار، این که شهریار می‌خواست ایرن را به آتش بکشد، مهم است. البته می‌شود گفت نسبت به سایر مرگ‌ها دردناک‌تر است ولی... یک چیزی همه‌ی وجودم را می‌خورد.
چشم‌هایم را ریز می‌کنم؛ چرا انقدر آتش؟ حنا هم می‌خواست به آتش بکشد! خود دادیار هم سوخته است و مامان فاطمه، چرا به دادیار نگفت؟
می‌فهمم، دانستنش دردناک است ولی بهتر نبود بگوید تا دادیار دست از آن همه جست‌و‌جوی بی‌خود بکشد؟ فهمیدنش پس از آن همه مدت، درد بزرگ‌تری نبود؟ یعنی این کار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] . . . . .

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,276
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #55
باز جای شکرش باقی است مامان فاطمه روان سالم از دست این‌ها به در برده!
نفس عمیقی می‌کشم. به نظر می‌رسد در نهایت نه مامان فاطمه، و نه احتمالا دادیار، خبری از نقش فلفل دلمه‌ای در آن ماجرا ندارند؛ کسی که به نظر مانع سوزانده شدن ایرن شده، در حالی که به نظر می‌رسد دیگر رابطه‌ی خوبی با دادیار ندارد.
عجیب است!
چرا باید به دادیار کمک می‌کرد، یعنی جلوی مرگ بچه‌اش را می‌گرفت وقتی از او به اندازه‌ای متنفر است که عکس اجساد ایرن را برایش بفرستد؟ فقط یک دلیل می‌تواند داشته باشد؛ نفع خودش!
چه نفعی در زنده ماندن ایرن داشته؟ آن دو سال ایرن دقیقا کجا بوده؟ دست آن آدم یا نه؟ چه بلایی سرش آمده که پس از آن، مشکل روانی‌اش شروع می‌شود؟ انقدر سوال هست که نمی‌دانم هر کدام را از کجا باید پی‌گیری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,276
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #56
یعنی به احتمال زیاد سفر در زمان واقعا حقیقت دارد! زمان، زمان، زمان...
زیر سر حنانه باید باشد، نه؟ ولی عجیب است، اگه حنانه خودش قدرت آدم کشتن داشت، مگر مریض بود که دست روی ایرنی بگذارد که محال ممکن بود با او راه بیاید؟ حنانه به وضوح وابسته‌ی ایرن بود. تأثیر مستقلی در عالم مادی نداشت.
بی‌حال، پس پس می‌روم و روی بالا‌ترین پله می‌نشینم. وزنم روی پاهایم سنگینی می‌کند، به خصوص وزن سرم، دارد می‌پوکد... نمی‌دانم به کجا، به چه، به کدام سوال فکر کنم. چرخ‌دنده‌های مغزم دیوانه‌وار و بی‌هدف، پر سرعت می‌چرخند. مغزم آن میان به خود زحمت داده، حالی‌ام می‌کند بهتر است سریع‌تر تماس را قطع کنم.
فقط یک چیزی به هم می‌بافم که تحویل صدی بدهم، برود...
- صدی، باید برم. مهمون داریم، مامان‌فاطمه و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,276
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #57

من داغم، از دست حنانه وسط کوره‌ی آتش می‌سوزم ولی نیشم جمع نمی‌شود؛ حیف نیست نمیرم برای این پیک‌نیک؟ می‌خواهم بخورمش... ذهن دیوانه‌ام به هزار و یک روش بیرون کردن نامحسوس مامان فاطمه و ایلیاد فکر می‌کند.
خنده‌ام می‌گیرد.
سوییشرت را از دستش می‌کشم، تا به خودش بیاید، خودش را در سوییشرت پیچیده‌ام و محکم، از پشت در آغوشش کشیده‌ام. توپ توپکِ نرمِ خوردنیِ شیرینِ ملسِ خوشمزه‌یِ خودم است!
خم می‌شوم، بوسه‌ای روی لپ‌هایش می‌نشانم که ریز می‌خندد. خنده‌ی من عمیق‌تر می‌شود. دلم آرام می‌گیرد. سرم را روی سرش می‌گذارم و در موهای پر پیچ و خم و پرپشت مشکی‌اش گم می‌شوم.
می‌شود در همین حال بمانم؟
ایرن، همه‌جوره‌اش آرام دلم است؛ زندگی‌اش می‌کنم، خودش، حالش، احساساتش...
اگر ایرن بفهمد حنانه چه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,276
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #58
نمی‌دانم؛ ای کاش خدا هم برچسبی برای بندگانش‌ داشت، گاهی روی پیشانی‌شان مهر ظرفیت تکمیل می‌زد و به عالم‌ خلقتش دستور می‌داد دیگر بدبختی برای این بیچاره بس است، پر شد، شکست، کاری با او نداشته باشید!
شوکه‌ام؟ آ... احتمالا... چیزی بیشتر‌ از آن، ناک اوت شده‌ام؛ به کل خارج از دور... مات و مبهوتم. مغزم قفل کرده. سلول‌هایش‌ شبیه ترکیب روغن داغ و‌ آب سرد، به جلز ولز افتاده‌اند؛ بالا پایین می‌پرند!
همه‌ی اطلاعاتم به هم‌ ریخته‌اند؛ یک آشفتگی محض! اصلا نمی‌فهمم...
ایرن منتظر نگاهم می‌کند؛ البته فکر کنم، چشم‌هایم‌ کمی تار شده‌اند.‌ برگه‌ی آزمایشش را گویا ناخوداگاه در دست می‌فشارم. به‌ زحمت بدنم‌ را حس می‌کنم.‌
خبرش شبیه‌ گردابی من‌ را بلعیده! نفسم بالا نمی‌آید...
به نظر می‌رسد، نه، قطعاً...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,276
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #59
ایرن آزادانه می‌خندد. قهقهه می‌زند و من، مات صورتش می‌مانم. از‌ وقتی بیماری‌اش شروع شده بود، به گمانم ندیده بودم انقدر شدید و شیرین، از ته دل بخندد. حس عجیبی دارم؛ مثل چی خوش‌حالم ولی حسودی‌ام شده، چرا نی‌نی بهتر و‌ بیشتر من ایرن را می‌خنداند؟
نی‌نی، بهتر است بدانی به هر‌‌ حال مامانت پیک‌نیک من است!
- چی داری می‌گی رأیا، تو پایه‌ترین بابای دنیا می‌شی!
خودم را در آغوش ایرن می‌اندازم. دست‌هایم را دور شکمش حلقه می‌کنم و خندان زیر گوش نی‌نی‌ می‌گویم:
- خب... امیدوارم‌ توام با مامانت موافق باشی، نی‌نی!
دست‌های ایرن روی سرم می‌نشینند. با موهایم بازی می‌کنند و من از همین حالت لذت می‌برم. هم... به گمانم‌ خیلی آرامم! از فردا باید تمام تلاشم را بکنم تا نی‌نی را بدبخت نکنم!
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,276
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #60
"دانای کل‌"
دادیار با طمأنینه کت و شلوارش‌ را بیرون می‌آورد. شبیه روتین همیشگی، به چوب‌لباسی آویزان می‌کند. لباس‌های ورزشی‌اش را می‌پوشد تا پیش از خواب، کمی اطراف‌ هتل بدود.
تلفن‌ همراهش‌ را پیش از بیرون رفتن، برمی‌دارد تا تماسی با فاطمه بگیرد. معمولا حال بچه‌هایش را از او می‌پرسد. تقریبا مطمئن است با آمدنش به آلمان، احتمالا دامادش، رأیا، غلطی که می‌خواسته را انجام داده است؛ امیدوار است نتیجه‌اش برای ایرن بد نشده باشد...
در حالی که از اتاق هتل‌ بیرون می‌رود، شماره‌ی فاطمه را می‌گیرد. وقتی منتظر بالا آمدن آسانسور است، فاطمه برمی‌دارد.
- سلام!
لحن همیشه سرزنده‌ی فاطمه را دوست دارد؛ گر چه درکش نمی‌کند. دست خودش نیست، به عادت خشک جواب می‌دهد:
- سلام؛ خوبی؟ بچه‌ها خوبن؟
آسانسور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا