• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

مطلوب رمان تابوت زمان: کشتاردرمان | رأیا کاربر انجمن یک رمان

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #41

در همان حال که لقمه‌ی خامه عسل را به زور در دهان ایرن جا می‌دهم تا نتواند ادامه بدهد، نق می‌زنم:
- بی‌خیال پیک‌نیک، بی‌خیال.‌.‌. یه بوتیک که این حرف‌ها رو نداره!
با ابروهای درهم و نگاهی خط و نشان کشان، لقمه‌اش را فرو می‌دهد و از دستم آه می‌کشد. بازویم را می‌چسبد که دیگر حریف حرف زدنش نشوم.
- آقای شایگان! کار کاره، وظیفه هم وظیفه‌ست.
کنار هم پشت میز دو نفره‌ی دودی رنگ میان آشپزخانه‌ی اپن نشسته‌ایم؛ ایرن انصافاً در خرید جهیزیه‌اش سلیقه‌ی من را هم مدنظر قرار داده!
لپش را حرص‌مند، با دست آزادم می‌کشم و در حالی که بالا و پایینش می‌کنم، جواب می‌دهم:
- وظیفه‌ی شوهر هم دندش نرم، چشمش کور، اینه که حواسش به زنش باشه، خانمیش اولویت اولش باشه!
خودش را کنترل می‌کند اما آخرش هم گوشه‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #42
نمی‌دانم دقیقا نسبت به این نوشته باید چه احساسی داشته باشم ولی می‌توانم گرد شومش را احساس کنم. هر چه باشد، خوب نیست.
ابروهایم درهم می‌روند. شهریار؟ ایرن؟ انبار آتش‌زده؟ نمی‌فهمم! صاحب نوشته کیست؟ چرا دست‌خط لعنت‌شده‌ی آشنایش یادم نمی‌آید؟ نسبتش با دادیار چیست؟ به ایرن چه کار دارد؟ اصلا شهریار کیست؟
با حرص نفسم را بیرون می‌دهم. شبیه کلاف سردرگم می‌ماند. گره مدام کور و کورتر می‌شود. عصبی، کوتاه شقیقه‌ام را می‌مالم و به ارتباط عکس‌ها، نوشته‌ها، به هر چیز آشنایی می‌اندیشم.
بایست ببینم!
ناگهانی چشمم درشت می‌شود. سریع تک تک عکس‌ها را برمی‌گردانم. روی میز نیم‌خیز می‌شوم تا اشراف کامل داشته باشم.
همان روز گذشته فهیدم که عکس‌ها رسما یک سلسله اتفاقات مشابه را نشان می‌دهند؛ ایرن را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #43

نیشخند حرصی‌ای می‌زنم؛ با وضع فعلی ایرن و این میل خشونت‌آمیزی که موقع دیوانه شدن دارد، گرفتن پرستار برایش هم سخت است، هم ریسک دارد. در هر صورت بهتر است یک مرد مراقبش باشد که از لحاظ قدرت از او سرتر باشد.
- خبرش رو بهت می‌دم. سلامم رو به ایرن برسون، مراقب خودت هم باش و البته اگه دلت خواست... طرف خونه هم پیدا شو!
از لحن دلگیر بابا خنده‌ام می‌گیرد!
- این‌جوری گله نکن، یه کم اوضاع زندگی و کارم روبه‌راه شه، برای دست‌بوسی می‌آم.
- امیدوارم...
***
انسان به مرور زمان، عادت می‌کند؛ منتها عادت کردن به خوب شدن نمی‌انجامد! عادت کردن یک حفاظ نازک است که با یک تلنگر کوچک هم شکسته می‌شود... آن وقت همان تکه شیشه‌ها در جانم فرو می‌روند.
نمی‌دانم لبخندم دقیقاً تلخ است یا شیرین!
ایرن، روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #44

کوتاه می‌خندم تا حواسم پرت شود. امروز خیلی هوایی نشده‌ام؟! باید فردا به دیدنش بروم.
تا دو سال پس از مرگش، بارها و بارها همان صورت به قول ایرن بی‌چهره‌اش را می‌دیدم؛ همیشه گریه می‌کرد، از دستم عصبانی بود، بی‌رحمانه می‌پرسید خوشحالم که بالاخره به جای پتو، سنگ قبرش را رویش کشیده‌ام؟!
فرو می‌ریختم.
یارا انقدر بی‌رحم بود که به فرو ریختنم رضایت دهد؟ نبود... اما خودِ من ماجرایش فرق می‌کرد.
در حالی که کت سرمه‌ای‌ام را در می‌آورم، به سمت همان کاناپه‌ی تک نفره‌ای که کیفم را رویش انداخته‌ام، می‌روم. کتم را روی دسته‌اش می‌اندازم و با برداشتن کیف، خودم به جایش می‌نشینم.
پایی روی پا می‌اندازم و کیفم را روی پایم می‌گذارم. لپ‌تاپم را از کیف بیرون می‌آورم. داخل ساختمان که دوربین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #45

برایش ابرو بالا می‌اندازم. چشمکی می‌زنم.
- هم دل خاصه، هم اون آدم.
ایرن لب‌های درشتی دارد؛ خنده‌هایش عجیب به دل می‌نشینند. دستم پشت گردنش می‌پرد، می‌خواهد سرش را جلو بکشد... خود ایرن هم فقط با چشم‌های درشت شده نگاهم می‌کند.
شبیه برادرش، انقدر دو هزاری کجی دارد که پس از یک سال زندگی هم گاهی نفهمد جریان از چه قرار است.
خودم هم سرم را جلو می‌برم. آدم است دیگر... گاهی می‌خواهد و...
- این‌جا مجرد نشس... آخ!
بدون فوت وقت کوسن کاناپه را به صورتش می‌کوبم که صدای آخش کمی دلم را خنک می‌کند. حقا که برادرزن است! این چه وقت بیدار شدن است؟
ایرن پس از نگاه متعجب و چپ چپی که به من می‌اندازد، روی سر ایلیاد خم می‌شود. خود ایلیاد کوسن را کنار می‌زند و ایرن، شبیه مادری دل‌نگران، میلی‌متر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #46

من ترسیده‌ام!
خم می‌شوم و به وستم روی صندلی کمک راننده چنگ می‌زنم و بیرونش می‌کشم. روی شانه‌هایم می‌اندازم و زیپش را می‌بندم. در جلو را می‌بندم و دسته گل ادریسی مصنوعی‌ای که روز گذشته، پیش از برگشتن به خانه گرفته‌ام را همراه شیشه‌ی گلاب و جعبه‌ی شیرینی از صندلی عقب برمی‌دارم.
این بار با پا در ماشین را به هم می‌زنم و قفلش می‌کنم.
نگاهم را به میانه‌ی بهشت زهرا، جایی که از پس درخت‌ها حتی دید درستی هم نسبت به آن ندارم، می‌دهم و سوت کوتاهی می‌کشم. شاید سرسختانه می‌خواهم روحیه و ظاهرم را حفظ کنم.
دارم می‌آیم، یارا!
اوایل که از آسایشگاه مرخص شده بودم، بیشتر روزم کنار یارا می‌گذشت؛ نمی‌توانستم از همان قبرش هم دل بکنم... چه‌قدر انگشت کشیدم و خواستم نبش قبرش کنم تا خودم به جای او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #47

جعبه‌ی باز شده‌ی شیرینی را کنار دسته گل می‌گذارم. راحت پایین سنگ قبرش چهارزانو می‌زنم.
- شاید بگی نامردم که بیشتر دردهام رو برات می‌آرم، حق هم داری اما اگه پیش تو نیارم، پیش کی ببرم؟
دلم آتش می‌گیرد. لبخندم می‌لرزد.
- کسی بهتر از تو هم مگه دارم؟
آهسته‌تر ادامه می‌دهم:
- ایرن رو سپردم دست ایلیاد و اومدم، تو نیستی که خودم رو بسپارم دستش و برم!
دستم به نوازش روی سنگ قبرش کشیده می‌شود. آمده‌ام کمی درد و دل کنم... دستم مشت می‌شود و همه‌ی لرزشم، در انگشت‌هایی متمرکز می‌شود که انگار می‌خواهند کف دستم را سوراخ کنند!
- ایرنم داره حالش بدتر می‌شه. دیشب چند بار زیر تنم دست و پا زد و نتونستم ولش کنم، مجبور شدم مچ دستش رو اون‌قدر محکم بگیرم که کبود بشه... ایرن وقتی برگشت، می‌خندیدها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #48

چشم‌های درشت شده‌ام به سمت آشپزخانه دوخته شدند و ایرنی که با وجود اپن بودن آشپزخانه نمی‌دیدم!
«یا صاحب صبر»ی از ذهنم گذشت.
لپ‌تاپم را کنار گذاشتم و در حالی که به سمت آشپزخانه می‌دویدم، صدایش زدم:
- ایرن، ایرن...
به ورودی آشپزخانه که رسیدم، دیدم جنین‌وار، پشت اپن در خودش روی زمین جمع شده، به سرش چنگ زده و بدنش می‌لرزد.
با نگرانی کنارش زانو زدم‌.
- ایرن... چی شده؟ خوبی؟
با احتیاط دست‌هایش را گرفتم و انگشت به انگشت از موهایش جدا کردم. عصبی موهایش را می‌کشید! دردش می‌گرفت... به همین فاصله، لرزش بدنش هم متوقف شد اما نفس‌های منقطع می‌کشید. به نظر نمی‌رسید آمادگی حرف زدن داشته باشد.
قلبم هنوز بی‌قرار بود، محکم به دیواره‌های سینه‌ام می‌کوبید و شور می‌زد اما باید صبر می‌کردم تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] . . . . .

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #49

پوست صورتش را می‌کند و بی‌توجه می‌نالید. جیغ می‌زد، مویه می‌کرد... رد انگشت‌هایش به همان فاصله‌ی کوتاه، صورتش را کبود کرده بودند.
وقتی خواستم دست‌هایش را بگیرم تا مانع شوم، به محض برقراری کوچک‌ترین تماس، ناخودآگاه پس کشیده شدند.
می‌سوختند!
ایرن داغ کرده بود؛ پوستش به اندازه‌ای داغ بود که برای انسان عجیب باشد، از حد تب گذشته بود.
خودم را جمع کردم. در دل «به درک‌» زمزمه کردم و دست‌هایش را محکم گرفتم که بلافاصله، دمای بدنش پایین آمد. دست از دیوانه‌بازی‌هایش برداشت و حتی ناله نکرد.
فقط زیر لب گفت:
- آخ!
و با چهره‌ای درهم، دستش را پس کشید و روی سرش گذاشت. مات و مبهوت زمزمه کرد:
- سرم چرا درد می‌کنه؟
و بعد، انگار متوجه‌ی من نگران شد. رنگم پریده بود اما نفسم بهتر بالا می‌آمد. به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #50

دکتر خودش را جمع می‌کند و لبخند ملیحی می‌زند.
- درکت می‌کنم. الان دارویی مصرف می‌کنه؟
سرم را به نشانه‌ی منفی تکان می‌دهم.
- مدتی می‌شه کنار گذاشته، کوچک‌ترین تأثیری روش نداشتن. خود روان‌پزشک قبلی در لفافه این پیشنهاد رو داد. قطع امید کرده بود.
دکتر با تردید ابرویی بالا می‌اندازد.
- و این‌جور که از حرف‌هات فهمیدم، هیچ وقت هم توی آسایشگاه بستری نشده؟
- نه، خواست خودم بود.
دکتر از دستم آهی می‌کشد.
- خواست خطرناکیه، اگه این کار رو کرده بودی، ممکن بو...
من با دکتر هم رودربایستی ندارم!
- خودم تشخیص می‌دم همسرم کجا باشه، من پشیمونی‌ای ندارم؛ حواسم بهش هست.
به دکتر نمی‌گویم اما همین الان هم وضع ایرن تفاوت چندانی ندارد. خودش را در خانه به بند کشیده! امشب باید راضی‌اش کنم و بیرونش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا