در حال تایپ رمان هنگام درنگ | ترنم واژه ها کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ترَنُّم
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 10
  • بازدیدها بازدیدها 340
  • کاربران تگ شده هیچ

ترَنُّم

هنرمند انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
308
پسندها
2,228
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #11
نیلو با لبخند همتا را در آغوش گرفت و به سمت نقاشی من حرکت کرد، بی‌شک هرکسی نیلو و همتا را می‌دید می‌فهمید مادر دختر هستند!
چشمان درشت عسلی رنگ و مژه‌های پر کوتاه و دماغی گرد و صورتی به رنگ برف زمستان داشتن.
احسان: خیلی محشر شده!
نگاهم را به احسان که در کنج دیگر اتاق نشست بود سوق دادم.
نیلو: کارهای شاپرک همیشه فوق‌العاده!
لبخندی زدم و گفتم:
- جدا از این تعریف‌های الکی، چطور شده؟!
نیلو لبخند ملایمی بر لب زد و گفت:
- کارت خیره کننده است.
لبخندی از سر رضایت زدم و بوسی برایش فرستادم؛ خیره بوم نقاشی شدم، کهکشان راه شیری و ترکیب رنگ‌های آبی، ارغوانی، بنفش و... ماشین بنز کلاسیک قرمز رنگی در دل نقاشی بود به همراه دو سر نشین که سوار آن بودند و به سوی کهکشان می‌رفتند تا در دل زندگی پیچ و تاب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا