• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه با هم در کنار خوشبختی | یسنا نجفوند کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Yasnahhh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 85
  • بازدیدها بازدیدها 300
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    عاشقانه - طنز - تراژدی
  • کاربران تگ شده هیچ

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #21
آرتین رفت و من با تعجب سرمو بردم نزدیک تر و به دختر نگاه کردم

ل..*باش ژل بود اینو مطمئن بودم ولی چقدر بی حیا بود نوچ نوچ!

هین نکنه دوست دخترشه!!!
بدبخت هعی داشت زنگ در و میزد .

پس آرتین کجا رفت؟ زشته دختر مردم انقدر پشت در بمونه
زدم روی صحفه که در باز شد .

از آیفون فاصله گرفتم
که آرتین امد صورتش شسته بود هود مشکی هم پوشیده بود
آرتین _ جواب نده بزار فکر کنه خونه نیستم بره!

اوه مای گاد چرا زودتر نگفتی ، با قیافه ضایعی کنار در وایساده بودم
آرتین وقتی قیافه ضایع ام دید با ترید گفت _ نکنه در و باز کر...
با باز شدن در توسط دختر حرفش نصفه موند. خداروشکر من پشت در بودم و بهم دید نداشت .

دختره پرید بقل آرتین و من با لبخند ضایعه ای به آرتین که با تعجب داشت به دختر نگاه میکرد نگاه کردم ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #22
صدای خنده نجوا و ستین به هوا رفت و باعث شد منم به خنده انداخته بشم ‌. اوسکلا مثل آدم های که برق گرفته شون داشتن میخندیدن .

نجوا همونطور عررر میزد گفت_ هه هه بخدا مانیا یک تخته اش کمه.

دریا کیفش درست کرد گفت _ دو تخته اش کمه کجای کاری .

دیدم سپنتا و دوستاش دارن میان این سمت
با حرص زدم به دریا که ا‌ونم متوجه شد
نجوا و ستین دست به سینه کنارم ایستادن مقنعه هاشون تا فکشون جلو آوردن

دلیل اینکه چرا قیافه هاشون رو پوشیدن و نفهمیدم

سپنتا رو به پسری گفت _ چی شده؟

که یهو یک دختر پرید وسط و با عشوه فراوان گفت _ یک دختر احمق در رو خودش قفل کرده ولی الان هرکاری میکنه باز نمیشه .

وای خدایا عشوه چقدر واقعا بعضی وقتا برا خودم متاسفم که اینا همجنس منن
یهو دریا رفت دست شو گذاشت رو کله دختره از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #23
اینو گفت و رفت که دریا پشت بندش امد

دریا _ دارم از گرسنگی میمیرم غذا چقدر دیگه آماده میشه؟
سایه مسخره گفت _ ده سال دیگه .
دریا موهاش صاف کرد گفت _ زهرمار گرسنه امه .

سایه _ ده دقیقه دیگه .
دریا _ اوففف .

ستین و نجوا امدن
با تعجب گفتم _ چقدر سریع!
ستین دستش گرفت سمت نجوا بعد روبه ما گفت_ خودش بیدار شده بود داشت می امد .

نجوا نشست بس حوصله گفت_ غذا کی آماده میشه؟
سایه _ پنج دقیقه دیگه .

مانیا _ عه نه بابا به اندازه هرکسی که سوال میکنه پنج دقیقه کم میکنی ستین تو هم بگو که دیگه غذا رو بده بخوریم .

سایه _ نه عزیزم من به میزان اعصاب تون میگم مثلا اعصاب نجوا خورد میشه اگه بگم ده دقیقه دیگه چه برسه پونزده دقیقه دیگه .

ابرو هام رو بالا انداختم
گفتم _ باهوش کی بودی تو .

دریا _ صغری اکبری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #24
بلند شدن رفتن
دریا _ من برم یکمی درس بخونم.

سایه ل..*باش جمع کرد و با تعجب پرسید _ شام چی درست کنم؟
ستین یهو امد
گفت _ بچه ها یک فروشگاهی هست همه چی داره کافه رستوران شهربازی بیایید همگی باهم بریم.

دریا _ می خوام درس بخونم .
سایه _ من موافقم .

منم با تمام وجود گفتم _ منم موافقم دریا تو هم باید قبول کنی چون مجبوری.

ستین با هیجان زد به کمرم و روبه هممون گفت _ خوب سریع آماده شید چون فروشگاه یکم از اینجا دوره.

همه آماده شدیم کارت کیف پولم هم برداشتم از خونه خارج شدیم

خداروشکر نیاز به اسنپ نبود بابای سایه براش یک ماشین دویست شیش مشکی خریده بود با اون میرفتیم.

سوار ماشين شدیم ستین جلو نشست آدرس رو داد به سایه
دریا تکونی به خودش داد گفت _ واقعا عاشق خودمونم یهویی تصمیم میگیریم چکار کنیم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #25
با بریده شدن نصفی از طناب که منو برد پایین تر جیغی کشیدم
مانی _ انفاق میکنم به شرطی که جلوم زانو بزنی و تقاضای بخشش کنی .
این دیگه چقدر پرو بود .

عصبی داد زدم
گفتم _ عه دیگه چی خود تسو هم از جومونگ این انتظار نداشت بعد تو از من داری.

مانی _ جومونگ بعد از شنیدن حرف تو مطمئنن از بازیگری لف میده .
_ خوب تسو هم بعد از شنیدن حرف تو....
پرید وسط حرفم
مانی _ من نگفتم تسو!

بعد با لبخند حال بهم زنش زد کامل طناب برید
با جیغ فرا بنفشی داخل مدفوع گاوهای عوضی افتادم
و قهقهه اون لاشخور بلند شد
با انزجار بلند شدم
اصلا نمی تونستم تحمل کنم عوق زدم و پیتزا بالا آوردم.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #26
ستین:
چشمام باز کردم همه جا تار بود اما کم کم واضحه شد
به اطراف نگاه انداختم
یک اتاق خیلی بهم ریخته و کثیف بود
با تعجب از روی تخت بلند شدم
منو چرا آورده بود اینجا

یهو در باز شد و رادین داخل شد
با لبخند سمتم امد گفت _ بیدار شدی!

حرص گرفته بهش نگاه کردم گفتم _ اینجا کجاست دوستام کجان؟

دستاش داخل جیبش فرو کرد آروم و شمرده شمرده
گفت _ دوستات که پیش دوستام هستن ولب اونا ول کن کار خودت بچسب ... خیلی بهت انفاق کردم فقط کافیه این اتاق تمیز کنی بعدش آزادی که بری!

ابروی بالا انداختم
گفتم _ اون وقت اگه این کار رو نکنم!

بی‌شعور گفت _ هیچی دیگه تو این اتاق می مونی تا سر عقل بیایی و تمیزکاری رو انجام بدی .

بعد اتمام حرفش رفت سمت در و برگشت سمتم دستش گرفت بالا و به معنایی بای بای برام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #27
سایه _ بچه ها نمی خواد تلافی کنیم ما هرچی تلافی کنیم اونا جری تر میشن و تلافی میکنن بیشتر ما ضرر میکنیم به نظرم اصلا باید طوری رفتار کنیم که انگار وجود ندارن مثلا اگه رو به رو مون وایسادن ما باید طوری رفتار کنیم که انگار وجود ندارن .

با بهت گفتم _ سایه معلوم هس....
سایه با عصبانیت گفت _ آره خیلی واضحه گفتم ببینم بهشون نگاه کنید دیگه نه من نه شما .
بعد اتمام حرفش با عصبانیت رفت!

این چرا یهویی اینطور شد.
مانیا _ فکنم این سپنتا گند خیلی بدی بهش زده!

ستین با تعجب پرسید : بچه ها پسرا چطور فهمیدن ما رفتیم فروشگاه؟

دریا _ شانسی متوجه ما شده بودن سریع نقشه کشیدن تازه رمز گوشی من هم رفیق آرتین که هکرِ باز کرده بود.. این فروشگاهی که ما رفتیم مال پدر آرتین بود خلاصه گوه توی این زندگی که ما هرجا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #28
مانیا _ وقتی خیلی خیلی کوچیک بودم داشتم با بچه های همسایه بازی می‌کردم مثلا غذا درست میکردم بعد آب جوب خیلی شبیه قرمه سبزی بود ....

اینو که گفت ستین بلند شد
گفت _ نگو که خوردی .

مانیا ابروی به معنای نه بالا انداخت گفت _ نه بابا بشینید دارم تعریف میکنم .

ستین نشست که مانیا دوباره شروع کرد به تعریف کردن

مانیا _ این ظرف پلاستیکی ها هستن که آش نظری میذارن داخل شون میبرن از اونا داشتیم منم رفتم ده تا ظرف بودن همشون پر کردم از یک طرف برنج که از قبل داشتیم ریختم تو هر کدوم شون و به عنوان نظری برای اون همسایه های رو مخم بردم.

حرفش که زد پقی زدم زیر خنده سایه که عوقی زد هممون داشتیم میخندیدیم

مانیا _ ادامه شو گوش کنید فرداش *** همون زنای همسایه امدن از مامانم تشکر کردن یکی شون که خیلی رک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #29
نجوا گرفت خوابید منم خسته بودم خوابم می امد گرفتم خوابیدم .
.... ‌.
با صدای خروسی سایه که داشت میگفت بیدار شید از خواب بیدار شدم

محکم با پا زدم به دریا و مانیا که تکونی خوردن و بیدار شدن و فحش کشم کردن .

نگاهی به اطراف انداختم .عمارت بزرگی بود و پر درخت بود
انگار جنگل بود اینا چطور گم نمیشدن!

مانیا در رو باز کرد پیاده شد منم پشت سرش پیاده شدم .

آنا امد طرفم مون بهمون دست داد سلام علیک کرد ما هم مثل خودش جوابش رو دادیم
چشمم خورد به لیا و رها که با پوزخند داشتن نگاه میکردن
فاز شون درک نمیکردم .

چمدونم در آوردم وارد عمارت شدیم
آنا _ دنبالم بیاین تا اتاق هاتون رو بهتون نشون بدم!
تعجب کردم یعنی می خواست به هر کدوم مون یک اتاق بده
از پله ها که رفتیم بالا یک راهرو دراز بود
که چند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #30
پسره با خوشحالی امد طرف نجوا دستش سمتش به عنوان سلام دراز کرد

نجوا که اصلا خوشش نمی امد با جنس مخالف تماس فیزیکی برقرار کنه

خیلی تخس به دستش و بعد به خودش نگاه کرد

که پسره دستش کم کم کشید عقب
نجوا یهو لبخند پهنی زد

گفت _ من کلا بدم میاد به کسی دست بدم .

لیا دوباره پرید وسط گفت _ آریا اون لیاقت سلام کردن نداره نیاز نیست آدم حسابش کنی .

ستین با عصبانیت می خواست بپره بهش که مچ دستش گرفتم
آروم گفتم _ واسه دعوا خیلی زوده .

نجوا انگار نه انگار که لیا چی گفت سیبی برداشت نشست کنارم

چهار تا پسر دیگه هم امدن نشستن رو به رومون
آریا هم نشست روی مبل تکی

نگار ریحانه هم امدن بین ما نشستن با تعجب به این پرویی شون نگاه کردم

ستین و نجوا خنده شون گرفته بود
ریحانه _ بزارید معرفی تون بکنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا