• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه با هم در کنار خوشبختی | یسنا نجفوند کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Yasnahhh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 85
  • بازدیدها بازدیدها 300
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    عاشقانه - طنز - تراژدی
  • کاربران تگ شده هیچ

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #31
[یک ساعت بعد ]
همه گرد نشسته بودیم قرار بود جرعت حقیقت بازی کنیم هرچند بزور ما قبول کردیم که بازی کنیم

آنا کلافه به هممون نگاه کرد
گفت _ پس لطفا دیگه دعوا نکنید ‌.

کارن دستش گرفت سمت نجوا
گفت _ نجوا باید از همه معذرت خواهی کنه چون اون شروع کننده دعوا بوده .

آنا _ بله شما درست میگید نجوا از همه عذرخواهی کن.

با حرص از آنا چشم گرفتم .. نجوا نباید این کار رو میکرد

نجوا پوزخندی زد
گفت _ من از کارم پشیمون نیستم و عذرخواهی هم نمیکنم تو خواب ببینید .

کارن _ خیلی پرویی !

آریا رو به کارن گفت _ بفرما اگه اون موقع میذاشتی کارش رو تلافی کنم الان اینقدر پرو نمیشد .
کارن جوابش نداد بلکه خیلی بد به آریا نگاه کرد.

مانیا رو به آریا حرصی گفت _ اون وقت به جا یک لیوان چای یه قوری روت خالی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #32
_ همین که ازشون جدا شدیم خودش یک نعمته .

سایه _ مانیا برو اون دو تا کفتار رو بیدار کن غذا آماده است .
مانیا _ حوصله ندارم دریا تو برو تو خیلی خوب بیدار شون میکنی .
با بیخیالی گفتم _ باشه .

بلند شدم رفتم سمت اتاق ستین در اتاقش باز کردم که ندیدمش متعجب وارد اتاق شدم

یهو با صداش که گفت _ سلام!

جیغ خفیفی کشیدم
دستم گذاشتم روی قلبم گفتم _ ترسیدم .
ستین _ هواسم نبود .

همین طور که رفتم‌ سمت اتاق نجوا گفتم _ عیب نداره .

در اتاق نجوا رو باز کردم
نگاهی بهش کردم غرق در خواب بود
زیر لب گفتم _ یا خدا کی می خواد اینو بیدار کنه .

بدون اینکه در ببندم سریع رفتم سمت تختش شروع کردم به تکون دادنش
_ نجوا نجوا نجوا .... نجواااااااا..
با صدای خواب آلودی گفت _ زهرمار ... برو گمشو اون ور‌.

خودم ولو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #33
نجوا:
از تاب پیاده شدم رفتم طرف ستین تا اگه دعوا شد دفاع کنم.

ستین با دهن کجی گفت _ رادیو سوخته .

رادین خواست هجوم بیاره طرف ستین که مانی بازوش رو گرفت

و یک چیزی دم گوشش بهش گفت که سری تکون داد
بعد ازش جدا شد

کارن با لحن تمسخر آمیزی روبه من گفت _ تو چرا پیاده شدی هنوز اون دور چرخ فلکی تو که داشتی میگفتی رو نزدی من خیلی مشتاقم ببینمش .

با حرص دست ستین گرفتم
همین طور که داشتم می رفتم گفتم _ برو بینم کارت عابر بانک .

از اون قسمت دور شدیم
ستین با حرص گفت _ الحق مگس مزاحم رو باید از اسم اینا برداشت .

_ یکبار تاب مناسب بزرگ سال پیدا کردیم که اونم اینا نذاشتن یکمی کیف کنیم .

وارد خونه شدیم رفتیم تو اتاق مانیا

دریا _ سایه ناموسا بزار ما کاراشون روی تلافی کنیم .

سایه _ مهم نیست بچه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #34
سایه رفت طرفش که منم رفتم پیش شون سایه رو به ستین

گفت _ چه مدلی می خوای ببافم ؟
ستین _ هلندی!

سایه _ چتری هات می خوای بزاری یا برن داخل موهات ؟
ستین _ نه چتری هام رو بزار !
سایه _ اوکی !

مانیا _ نجوا بیا شطرنج بازی کنیم .
برگشتم طرفش بساط شطرنج رو چیده بود
رفتم رو به روش نشستم
گفتم _ مانیا میدونم دوباره قرار ببازم تو خیلی حرفه‌ای چرا کلاس نمیری که بعدش بری مسابقه اونوقت اگه ببری مقام میاری .

مانیا _ حوصله ندارم فقط برای سرگرمی بازی می‌کنم .
_ تنبل .
مانیا _ خب شروع بازی!

با حرص گفتم _ من می خوام مهره‌هام سفید باشن !
مانیا _ چه فرقی میکنه !

_ همیشه که بازی می‌کنیم تو مهره‌هات سفیدن شاید دلیل برنده شدنت همینه .

انگاری که خیلی بهش برخورد
با حرص و عصبانیت جابه جا شد

مانیا _ شروع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #35
ستین رو به دریا گفت _ دست درد نکنه .

بلند شد و همونطور که میرفت سمت در گفت _ من برم سر کنم تو گوشی چون بعد از ظهر خوابیدم خوابم نمی‌بره .

مانیا _ هووووووووو بزغاله بیا ظرف تو بردار .

ستین بدون اهمیت رفت و در رو بست

مانیا _ کثافت بی‌شعور عوضی آشغال .

سایه _ کی این ساعت می خوابه !

دریا _ من در حال حاضر خوابم میاد و قرار بعد از خوردن پیتزام برم بخوابم .

منم که واقعا خسته بودم

با سر حرفش رو تایید کردم

مانیا با تهدید گفت _ ظرف هاتون رو جمع میکنید فهمیدید !

منکه دیگه سیر شده بودم سریع بلند شدم که همزمان با من سایه و دریا هم بلند شدن

هجوم بردیم سمت در اولی کردم بیرون
صدای داد مانیا در امد

سریع رفتم تو اتاقم در رو بستم خودم رو پرت کردم روی تخت
گوشیم رو روشن کردم

رفتم توی فضا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #36
مانی _ من اگه جای اون بودم با شما رفاقت نمیکردم .

با تعجب سرمو آوردم بالا مانی و سپنتا جلوی در ورودی وایساده بودن
شت لعنتی این دوتا اینجا چکار میکردن
سایه برگشت رو به منو ستین با حرص گفت _ ما هرجا که باشیم محاله این نره خرا نباشن .

سپنتا هم با لحن تمسخر آمیزی گفت _ نیس که ما عاشق چشم ابروی شما هستیم بدون نگاه کردن به شما حتی خوابمون نمیبره .

سایه _ مشخصه .

مانی _ ما فکر کردیم دزدی چیزی امده با این سروصدا ها ولی تو نگو که، دزد چه عرض کنم گراز امده .. ای کاش دزد می امد بخدا ما راضی بودیم .

با دهن کجی گفتم _ میدونی خودت دوستت خیلی امشب احساس بانمکی میکنید دیگه نمیدونم چیزی زدید یا واقعا فکر می‌کنید با نمکید‌.

مانی _ من بادیدن درصد نمک بودن تو .. فهمیدم آشپزخونه دیگه نیاز به نمکدون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #37
سایه با حاضر جوابی گفت _ فضولی!!!

سپنتا یک قدم امد جلو گفت_ آره ما فضولیم!

سایه _ این دیگه مشکل خودتونه [برگشت رو به من ادامه داد ] مانیا برو .

رفتم از در بیرون سایه هم پشت سرم امد

خواست در رو ببنده که انگار یکی از پشت در نمی ذاشت

با حرص محکم کشیدش که یکی محکم تر از داخل کشید
و در تا اخر باز شد

سایه هم چون خیلی یهویی در از داخل کشیده شده بود تعادلش رو از دست داد

و نزدیک بود با سر بره توی در که خداروشکر نرفت
سپنتا یک دستش به در بود

و با چهره‌ای که از خنده داشت داد میزد به سایه نگاه میکرد
سایه با حرص گفت _ مرضت چیه ؟؟

سپنتا قیافه متعجبی به خودش گرفت
گفت _ مرض خودت چیه ؟وقتی می خوام در باز کنم مقاومت میکنی دیونه ی احیانا !
سایه _ برو بابا!

بعد از گفتن حرفش برگشت پیش ما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #38
رادین هم با مسخرگی گفت _ بی بلا صغری خانم .

ستین _ صغری عمه اتِ.

بعد حرفش سریع رفت سمت در خروجی بیمارستان رادین با یک پوزخند صداداری رفت

با هم از بیمارستان خارج شدیم

سرمو کردم توی گوشی
همین طور راه میرفتم و توی فضا مجازی چرخ میزدم

ستین :
کنار سایه داشتم راه میرفتم
که سپنتا در امد

گفت _ شما چه نسبتی با آنا و بقیه دارید ؟

سایه خیلی رک و محکم گفت _ به تو چه !
سپنتا _ بگو !

سایه _ نمیگم !
سپنتا یهو خیلی ریلکس گفت _ باشه نگو !
بعد از کنارمون گذشت یکم رفت جلو تر
با تعجب به سایه نگاه کردم

سایه _ اینا می خوان یک گندی بزنن بهمون وگرنه الکی پشت سرمون راه نمی افتادن ای کاش همون اول نمیذاشتیم بیان .

_ اصلا اینا خودشون به نظرت چه نسبتی با آنا دارن .

سایه _ فکر نکنم رابطه زیاد صمیمی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #39
با هم از اتاق خارج شدیم رفتیم سمت پله ها که صدای نجوا پشت سرمون امد
گفت _ ظهر بخیر
بعد یهو امد وسطمون دستاش انداخت دور شونه هامون
دریا _ خفه ام کردی ول کن .

_ نجوا ول کن .
نجوا _ باشه .

از مون جدا شد بعد یهو محکم سرهامون کوبید بهم
با درد همزمان گفتیم _ آیییییی !

میخواستم بیفتم دنبالش که سریع از پله ها رفت پایین
با خنده گفت _ شوخی بود .
بعد رفت

دریا _ دیونه است بقرآن .

شونه ای بالا انداختم گفتم _ بابا این عقلش کمه عادیه .

از پله ها رفتم پایین وارد آشپزخونه شدم
یوسف تیرداد نگین آنا اونجا بودن

نجوا هم رفت نشست روی صندلی

آنا _ بچه‌ها عصر می خوایم بریم دریا همه با هم
نجوا روبه تیرداد گفت _ بی زحمت اون شکر رو میدی بیاد .

تیرداد همونطور که داشت صبحونه می خورد شکر سُر داد طرفش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #40
رسیدیم به دریا مانیا کفشاش در آورد
رفت داخل آب

بچه ها هم کفشاشون رو در آوردن رفتن توی آب
مانیا امد طرفم

که دو قدم رفتم عقب که با تعجب نگاه کرد

_ بهت اعتماد نیست الان خیسم میکنی ..خواهش میکنم دور وایسا .
مانیا با بهت گفت _ نمی خوای بیایی توی آب ؟
_ نوچ .

مانیا _ اوسکل .... خب حالا بیا گوشیم رو بگیر ازم عکس بگیر.

گوشیش رو گرفتم چند تا عکس ازش گرفتم بعد بهش دادم

بعد مثل این مونگل ها رفت توی آب واقعا هم مونگل بود

هرکی مشغول انجام یک کاری بود

همین طوری داشتم نگاه مردم میکردم که نگام روی آنا متوقف شد
نشسته بود داشت سلفی می‌گرفت

رفتم طرفش که با تعجب بهم نگاه کرد

باید از زیر زبونش میکشیدم که پسرا چه نسبتی باهاش دارن
رفتم کنارش نشستم که چشمام گرد شد

انتظار نداشت که کنارش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا