• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه با هم در کنار خوشبختی | یسنا نجفوند کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Yasnahhh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 85
  • بازدیدها بازدیدها 300
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    عاشقانه - طنز - تراژدی
  • کاربران تگ شده هیچ

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #51
رفت طرف در که ببندش سریع بلند شد و از پشت لگد محکمی به کمرش زدم

با قیافه عصبی برگشت طرفم خواستم بهم حمله ور بشه

که یکی وارد میشه و با چوب میزنه به سر تیرداد که روی زمین میفته

کم کم قیافه اش برام واضحه شد نجوا بود

نجوا _ لعنتی همون اول به اینا اعتماد نداشتم .

برای بار هزارم از خدا بابت اینکه منو با نجوا آشنا کرد تشکر کردم .
.... .
من هیچ شکایتی نداشتم نمی خواستم قضیه بزرگ بشه
چون قبلا داخل همچین حادثه ای قرار گرفته بودم .

حوصله دردسر نداشتم اونا هم از خدا خواسته از بچه ها شکایت نکردن

از کلانتری امدم بیرون
نجوا امد طرفم گفت _ مطمئنی پشیمون نمیشی ؟!

_ آره خوب اونا برای همیشه قرار تو زندگی شون زجر بکشن رفیق هاشون
از دست دادن و قرار خیلی از چیزا رو ازدست بدن!

نجوا _ خوب می...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #52
هوا خیلی خنک و دلنشین بود

جاده خلوت بود

از تپه ای رفت بالا نجوا رفت دنبالش مانیا هم رفت
دریا _ حالش بد شده یعنی !

کمربندش باز کرد رفت دنبال شون منم در رو باز کردم
اصلا به دخترا دید نداشتم

سویچ در آوردم ماشین قفل کردم رفتم دنبال شون
دیدم دریا گردن مانیا گرفته

داره مثل دیونه ها تکونش میده رفتم طرف ستین

گفتم _ چرا گفتی وایسیم ؟

ستین _ نگاه طبیعت کن چقدر قشنگه !خورشید هم

داره طلوع میکنه همیشه دلم بود

داخل همچین منظره ای باشم و به طلوع خورشید نگاه کنم !

نجوا _ منم عاشق دیدن طلوع خورشیدم !

با خنده گفتم _ چه فانتزی ! [با حرص ادامه دادم] خوب می مردی مثل آدم قبلش بگی ‌.

ستین _ اونوقت نگه نمی داشتید .
خواستم چیزی بگم که با صدای دریا سکوت کردم

دریا _ مانیا شاسگولی یا خنگ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #53
(دو هفته بعد)

مانیا _ حاجی جدی جدی من باید با اختراع کننده امتحان یک دیداری داشته .

نجوا _ بشین بخون !

مانیا _ نشستم عزیزم .

_ بچه ها بیایید بریم بی....

سایه _ خفه شو باید درس بخونیم اگه می خوای خودت برو، دو دقیقه نشستیم مثل بچه آدم درس بخونیم !

با حرص گفتم _ باشه بابا چرا میرینی بهم.

ستین _ الو سلام .

برگشتم طرف ستین که داشت با تلفن حرف میزد یهو با جیغ گفت _ چیییییییی!!!

مانیا _ زهرمار زهرم ترکید !

تماس قطع کرد با هول و چشمای گشاد گفت _ مامان اینا پشت درن .

بابهت خشک مون زد و به یک آن همه سریع بلند شدیم

منم رفتم اماده بشم در رو باز کنم بچه ها هم خرت پرتایی که ریخته بودن داشتن جمع میکردن

پشت در وایسادم اروم زیر لب گفتم _ اروم باش اروم باش تو که گندی نزدی .

نفسی گرفتم و در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #54
ستین :
موقع شام بود و مثل اینکه برنامه مامان اینا تغیر کرده بود قرار شده بود فردا صبح زود برن

آروین هم انگار افسردگی گرفته بود با کسی حرف نمیزد

سایه رفته بود تا بهش دلداری بده واسه امتحان فردا خدارشکر خوب خونده بودیم

دیگه نیاز به مرور نبود
بعد شام همه گرفتن خوابیدن ما هم فردا باید زود بلند میشدیم .

بعد از رفتن شون راه افتادیم سمت دانشگاه یکم زود رفته بودیم برای همین نشستیم داخل محوطه شون

مانیا _ بچه ها باید به پسرا یک گندی بزنیم خیلی وقته افسردگی گرفتیم هیچ کاری نمیکنیم !

_ موافقم !

دریا _ یک گندی بزنیم که نیاز نباشه باهاشون رو در رو بشیم .

نجوا _ مگه میشه هر گندی بهشون بزنیم می‌فهمن ما بودیم .

دریا _ خوب موقع گند زدن رو در رو نشیم .

مانیا _ اونو که اوکیه.

سایه _ نقشه ات...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #55
سایه یک دختر بچه ای رو آورد طرف مون گفت_ اسم این سایه است مثل خودم ، قربونش برم من!

مانیا _ خدا شفا بده !

سایه _ فعلا باید تو رو شفا بده .

بچه در امد

گفت _ سایه این بچه اسمش چیه ؟!

به مانیا اشاره کرد که مانیا با حرص گفت _ اوهوی بچه منم یا تو !

دختر بچه _ خوب معلوم تو .

مانیا دستش برد بالا انگار داره پشه ای رو فراری میده سمت دختر بچه تکون داد

گفت_ سایه این بچه رو از من دور کن یالا من اعصاب ندارم.

سایه با خنده گفت _ خیلی خوب سایه عزیزم این لیاقت تو رو نداره بیا بریم اونور !

بعد رفتن سمت وسیله بازیا با خنده گفتم _ مانیا شاید ازدواج کردی بچه دار شدی اونوقت هم می خواهی ضد بچه ها باشی ؟!

مانیا _ اصلا تو چکار من داری .

_ فقط خواستم یاد آوری کنم.

مانیا _ نیاز نیست .

نجوا _ بخیال...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #56
آرتین کمی خودش جلو کشید

گفت _ فعلا نقشه ای ندارم فقط ایده ام رو میگم خب

همون دختری که امد پیش کارن چاپلوسی کرد که دخترا فالگوش ایستاده بودن

و تو مانی همون موقع گفتی فردا هر طوری که شده باید بریم اونجا

که منظورت تو قبرستون بود ولی خوب ما می تونیم

فردا اونجا نریم و بریم یک جایی دیگه چون صدرصد دخترا تعقیب مون میکنن

مانی _ اونوقت اگه تعقیب نکردن چی ؟!

آرتین _ هیچی دیگه ولی من با شناختی که از اونا دارم میدونم این کار میکنن چون خیلی فضولا!

مانی _ منم با شناختی که از اونا دارم میدونم به قدری تنبل هستن که اینکار بکنن.

سپنتا _ امتحانش میکنیم !

مانی _ آقا اوکی باشه ! اصلا گیرم تعقیب مون کردن ما مقصد مون کجاست قرار کجا بریم ؟!

رادین _ می تونیم بریم همون جای همیشگی!

آرتین _ ایول...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #57
دریا _ نمی خواد ول کن .

بعد از اینکه به کلاس دریا رسیدیم ازش جدا شدم رفتم سمت کلاس خودم

هنوز استاد نیومده بود داشتم با بچه ها حرف میزدم

اونا هم راجب دعوا می پرسیدن ما هم یک چیزی

سرهم میکردم میگفتم بهشون

استاد امد همه ساکت شدیم درس رو شروع کرد قرار شد

کل هفته آینده بریم تمرین عملی انجام بدیم

بعد از تموم شدن کلاس ها

با بچه ها رفتیم تو محوطه دانشگاه نشستیم منتظر بودیم

پسرا بیان بیرون ما هم تعقیب شون کنیم

ستین آبمیوه به دست داشت به در سالن نگاه میکرد

هرکی میدیدش فکر میکرد منتظر عشق گمشده اشِ

مانیا _ بچه ها شاید اونا زودتر از ما تعطیل شده باشن !

دریا _ هینننن مانیا راست میگه !

نجوا خیره به در وردی با هول گفت _ اوناشن دارن میان .

مانیا با هول گفت _ یک دو سه خودتان رامخفی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #58
نجوا _ میگم یک حسی بهم میگه دنبال شون نریم !

دریا _ منم همین طور .

مانیا با تعجب گفت _ چرا دارن پارک میکنن ؟!

به روبه نگاه کردم

داشتن جدی جدی پارک میکردن

دیدم یک ماشین داره میره سریع گفتم _ مانیا برو جاش .

اونم خودش انگار حواسش بود سری تکون داد و رفت جای همون ماشینه پارک کرد

دوتا ماشین از پسرا عقب تر بودیم و خیلی ضایع بود

نجوا با نیش باز گفت _ اَه عجب جایی نگه داشتی نگاه

این مغازه لباس مجلسی میفروشه

منم که باید برا عروسی لباس مجلسی بگیرم پس دارم میرم داخل این مغازه .

خواست در باز کنه که دریا بازوش گرفت

گفت _ کجا ! اوسکلی اصلا ممکنه لباس اندازه تو

نداشته باشن یا اینکه قیمت هاشون گرون باشه

بعدشم اصلا ما امدیم تعقیب پسرا ممکنه اینا برن

اونوقت ما چکار کنیم گند می خوره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #59
ابروی بالا انداختم گفتم _ چرا وقتی بی تریبت میشی لازمه .

نجوا _ ایشش.

از مغازه خارج شدیم دیدیم نه ماشین دخترا هست نه ماشین پسرا شب هم شده بود

نجوا _ عه شب شده !!!
با حرص گفتم _ از کجا فهمیدی!

اونم بدتر از خودم پرو پرو گفت _ خیلی راحت فهمیدم .
با حرص نگاش کردم

که همونطور سرش داخل گوشی بود امد طرفم

گفت _ نگاه کن دریا بهم پیام داده گفته ما رفتیم دنباله اونا !

_ خوب بگو آدرس اونجای که هستن بدن که ماهم بریم.

نجوا _ اوسکلی با این وسایل بریم بعدشم از کجا معلوم هنوز در حال تعقیب نشن و یک جا نمونده باشن بعدشم من باید برم عروسی دیرم شده .

_ تو اول زنگ بزن به دریا!

مانیا :
بعد از رفت دخترا داخل مغازه کارن و رادین برگشتن رفتن توی ماشین نشستن

سایه _ پس اینا چرا رفتن برگشتن توی ماشین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #60
با صدای سپنتا اشهد مو خوندم
سپنتا _ کی اونجاست؟!

دریا سریع تماس قطع کرد سایه به عقب علامت داد

که یعنی بدوید باید فرار کنیم

سریع بلند شدیم دویدم سمت ماشین با خوشحالی سوار ماشين شدیم

سایه روی صندلی شاگرد نشت منم پشت فرمون نفسی آسوده بیرون دادم

نزدیک بود به خاک سیاه بشینیم برگشتم به قیافه سایه نگاه کردم

که هنگ داشت به صندلی پشت نگاه میکرد

دیونه بود ریلکس برگشتم که با صندلی خالی مواجه شدم

هنگ کردم پس دریا کجاست

همزمان با سایه دهنمو باز کردم

گفتیم _ گاومون زاید!!!

از پنجره ماشین نگاه بیرون کردیم چیزی مشخص نبود اونا یک سمت دیگه بودن

برای همین هیچ چیزی مشخص نبود

با تردید گفتم _ بریم سراغش ؟!

سایه _ نه ! اون خودش اگه تونست بیرون بیاد خیلیه چه برسه ما بریم دنبالش .

یهو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا