• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه با هم در کنار خوشبختی | یسنا نجفوند کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Yasnahhh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 85
  • بازدیدها بازدیدها 300
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    عاشقانه - طنز - تراژدی
  • کاربران تگ شده هیچ

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #61
وقتی نشست با تعجب به پاکبانو و لیلا خانم نگاه کرد

که سریع گفتم _ این رفیقم اسمش ستینه.

ستین هم باهاشون سلام علیک کرد و باهم آشنا شدن

و اونا شروع کردن با ما حرف زدن ماهم باهاشون حرف میزدیم

اولین بارم بود که داشتم با یکی که خیلی ازم بزرگتر بود حرف میزدم

چون معمولا از حرف زدن با چنین افرادی خسته

میشدم و دوست داشتم هرچه سریع تر اتفاقی بیفته که بتونم از زیرش در برم

اما حالا وضع فرق می‌کرد و مشتاقانه به حرفاشون گوش میدادم

یهو دست یکی خورد روی شونه ام با تعجب برگشتم با یک خانم روبه رو شدم

گفت _ سلام عزیزم !

با تعجب گفتم _ ب ببخشید شما ؟

زنه گفت _ منم خاله نرگس .

شت خاله نرگس بود چرا نشناختمش عه راستی من که اصلا اینو ندیده بودم چرا باید میشناختمش

به احترامش از روی صندلی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #62
حالت فکر به خودش گرفت و بعد کمی مکث سری تکون داد

گفت _ برای جبران کارت باید ..... شنبه بهت میگم ، فعلا .

با حرص به رفتنش نگاه کردم الان از عمد این کارو کرد تا ذهن منو درگیر کنه

ای بری که دیگه برنگردی شنبه که میرم دانشگاه اعلامیه مرگ تو زده باشن

با عصبانیت برگشتم برم که با چهره‌ای اخمو خاله نازی مواجه شدم

قدش کوتاه بود حتی با کفش بلند هم از من کوتاه تر بود

و من از پایین نگاش میکردم

خاله نازی با عصبانیت گفت _ منو قال میذاری دختره سرتق .

همونطور که نگاش میکردم کشیده گفتم _ نه ... عه سوسک خاله سوسک بکشش.

خاله نازی _ کجاست کجاست ؟!

همونطور پیگیر بود تا سوسک رو پیدا کنم ولی من دیگه اونجا نبودم

بلکه طبقه بالا بودم با آرامش وارد سالن شدم رفتم طرف میز مون نشستم

که پاکبانو گفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #63
سایه :
تو حال نشسته بودیم و منتظر ستین و نجوا بودیم مانیا کله خر هم همش شبکه رو بالا پایین میکرد

و باعث می‌شد حواسم پرت بشه نتونم روی پازل هزار تکه ای که ستین خرید بود تمرکز کنم

دریا _ ولی ستین عجب احمقیه که پول داده این پازل رو گرفته ولی تاحالا بازش نکرده ببینه بلده درستش کنه یا نه .

_ تنبل خرخون وقت نکرده بس که درس می خونن .

مانیا همونطور که به تلویزیون نگاه میکرد
گفت _ بچه ها تو فکر اینم تغییر رشته بدم .

با حرفی که زد شاخ درآوردم دریا که شوکه
گفت _ چی !!!!

مانیا _ تجربی داروسازی هیچ کدوم از اینا علاقه من نیستن.

دریا _ زده به سرت میدونی خیلیا آرزو دارن که جای تو باشن.
مانیا از حالت دراز شدن در امد و نشست گفت _ خوب منم آرزو دارم جای خیلیا باشم .

_ یک لحظه، مانیا تو دوست داری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #64
امروز قرار بود بریم برای انجام کارهای عملی پس قرار بود حسابی خسته بشیم

....
دوساعت بود که داشتم جزوه می خوندم و می نوشتم نکته برداری میکردم

یا به استاد گوش میکردم و یا با وسیله ها دندون پزشکی کار می‌کردم

و اصلا وقت آزادی نداشتم قبلش با ستین داشتیم با عشق به وسیله ها نگاه میکردیم و باهاشون کار می‌کردم

که به نیم ساعت نرسید خسته شدم و گردنم درد گرفت

بلخره وقت استراحت امد از بچه ها شد شدم رفتم بوفه یک شیرموز و کیکی خریدم

و با دل جون خوردم و در آخر تیکه ای باقی مانده رو گذاشتم تو دهنم

و همونطور مشغول جویدن بودم رفتم سمت سطل آشغالی و پوست پاکت کیک و شیر موز ام رو پرت کردم داخلش

امدم برگردم که نگام افتاد به جلو و با دو تا چشم سبز چشم تو چشم شدم

سپنتا بود که با یک لبخند یک وری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #65
با تعجب گفتم _ چه جور کمکی؟!

کارن _ اونش رو بعدا میفهمی فعلا راه بیفت .

با یک لحن خیلی دستوری که یعنی تو هیچ مخالفتی نمی تونی بکنی و مجبوری قبول کنی گفت

با لجبازی گفتم _ اول بگو بعد میام !
کارن _ نوچ راه بیفت !

شونه ای بالا انداختم برگشتم همونطور که میرفتم

گفتم _ من که رفتم تو هم هروقت خواستی قضیه رو برام بگی زنگ بز.... آییییی چته وحشی .

....
با اخم به جلو نگاه کردم وداشتم بازوم رو ماساژ میدادم

که صدای رو مخش بلند شد ، همونطور که رانندگی میکرد
گفت _ اگه مثل آدم قبول میکردی الان سالم بودی .

چه عجب پس قبول کرد که زده ناقصم کرده ، یهو با حرفی که زد حرفمو پس گرفتم

کارن _ البته سالم هم که هستی .

سعی کردم حرفشو نشنیده بگیرم و به اجزای داخل ماشینش نگاه کنم

تا حالا سوار ماشين...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #66
از ماشین پیاده شدیم رفتیم طرف در باغ وحش که
ستین با انزجار گفت _ این همه جا چرا باغ وحش ؟

مانیا مثل همیشه با مسخرگی گفت _ آوردیمت تا به خانواده ات سر بزنی.

ستین _ بی مزه ! یکی بخنده تا این خیط نشه .

مانیا _ جوک نگفتم که بخندن حقیقت و گفتم .

ستین _ منم حقیقت و گفتم .

دریا بی حوصله زد شون کنار گفت _ بیخیال ، اگه می‌خواهید بحث کنید برید یک جای دیگه چون من نمی خوام تو باغ وحش هم آبروم بره .

وقتی وارد باغ وحش شدیم اولین چیزی که به چشمم خورد میمون ها بود

با خنده یکی زدم به ستین که صداش در امد
گفت _ چته ؟چرا محکم میزنی ؟

با ابرو به میمونی که داشت شیطنت میکرد اشاره کردم
و راه افتادم طرفش

بچه ها هم امدن که ستین با نیش باز گفت_ مانیا کجایی که نسخه دوم تو پیدا کردم .

صدای مانیا از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #67
یهو سایه امد گفت _ بچه ها بلند شید بریم خونه دریا اینا .

با تعجب برگشتیم طرفش بهش نگاه کردیم این حرف از اون بعید بود

اون هیچ وقت حوصله نداشت شبا جمع بشیم یک جا چون خواب دوست بود الان عجیب بود

دریا پوکر گفت _ دلیلش اینه کسی خونه مون نیس و مادر عزیزم گفته یا رفیق هات میان پیشت یا میری خونه نجوا اینا ‌.

نجوا سریع در امد گفت _ ما میایم پیشت اوکی !

مانیا در امد گفت _ چی چیو ما میایم پیشت من امشب برنامه خودمو دارم .

نجوا _ برا ما چس کلاس نیا آخرین باری که دریا امد خونه مون اتاقم رو به گند کشید و خواهر گوه ام گوه تر از این (به دریا اشاره کرد ) آبروم برد .

سایه _ عیب نداره مانیا فقط نمیاد خود....

پریدم وسط حرفش گفتم _ متاسفانه ما امشب قرار بریم خونه عمو اینا نمی تونم بیام ویژه است که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #68
کمی مکث کردم بعد یهو گفتم _ اَه کنجکاو شدم .

همزمان با من سایه هم همین حرفو زد که سریع برگشتیم بهم نگاه کردیم

دریا با نیش باز گفت _ اوه تلپاتی.
سایه _ خوب حالا برو داخل پیچ شون .

دریا _ اوکی !
صفحه گوشیش روشن کرد و اول وارد پیچ مانی شد

دریا _ استوری نذاشته که ، عجیبه بزار مال رادین چک کنم ...... عه چرا این گذاشته !

نگاهی به استوریش کردم که چند بیت انگلیسی نوشته بود و صفحه زمینه مشکی بود

دریا _ اینو واقعا حوصله داره معلوم نیست چی نوشته.

سایه _ عکسی ازش بگیر برا ستین بفرست تا
ترجمه اش کنه ولی نگو برا کیه .

دریا _ پفیوز اینو که خودم مون هم می تونیم بزنیم داخل گوگل ترجمه اش کنیم.

سایه _ نه می خوام ببینم واکنشش چیه !
دریا _ عجب فکری .

بعد ارسال عکس برا ستین رفت داخل پیچ سپنتا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #69
و همین باعث شد که دریا غش کنه روی زمین، یک

جوری افتاد روی زمین که صدای ترک استخوان شو به وضوح شنیدم

ولی منم جاش بودم بدتر از این غش میکردم .حالا می خواست چه غلطی کنه

آبروش رفت پیش پسرا از جمله آرتین و آبروی ما هم

رفت چون اونا با خودشون میگن ما با گوشی دریا رفتیم استوری هاشون چک کنیم

و حالا این پیامی که آرتین دیده بود اوضاع رو برای دریا بدتر میکرد

با حرص لگدی زدم به پاش گفتم _ الان وقت غش کردن نیست بلند شو این گند و جمع کن.

یهو بلند شد و بعد دوباره غش کرد
سایه با خنده امد بالا سرش گفت _ بابا شوخی کردم شما منو انقدر خر فرض کردید !

دریا با قیافه ای خیلی عصبی بلند شد
گفت _ من برا تو دارم !

منم پا پس نکشیدم رفتم جلو و با تهدید نگاش کردم بی‌شعور تا مرز سکته بردم

یهو دریا پرید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #70
کامران _ شما چرا انقدر دنبال دعوا هستید ؟! توپ که ستین انداخته، درواقع این شمایید که با ورود تون به اینجا زدید زیر قانون .

این کی اسم منو یاد گرفت نگاهی به نجوا و مانیا انداختم

که داشتن میخندیدن ولی بی صدا قشنگ بزور جلو خودشون گرفته بودن ولی داشتن به چی میخندیدن

رادین اروم و با تمسخر گفت _ عه نه بابا چرا زودتر نگفتی .

هر لحظه ممکن بود دعوا بشه که با صدای شوهر خاله نجوا کامران از رادین فاصله میگیره

شوهر خاله نجوا با تعجب گفت _ اتفاقی افتاده ؟!

کامران هول کرده گفت _ نه ، داریم والیبال بازی می‌کنیم .

یک نگاه مشکوکی بهمون انداخت بعدش به در اشاره کرد و روبه کامران گفت _ برای بار هزارم وقتی میرید و میایید در رو ببندید .

کامران _ یادمون رفت !
سری تکون داد و رفت که کامران سریع یقه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا