- تاریخ ثبتنام
- 6/8/20
- ارسالیها
- 428
- پسندها
- 2,176
- امتیازها
- 12,213
- مدالها
- 12
- نویسنده موضوع
- #11
میانِ سه جملهات، چیزی در من جوانه زد
گریهام که خوابید،
دنیا ساکت شد؛
نه از آرامش،
از خستگی.
چشمهایم میسوخت
و روحم
مثل اتاقی بود
که طوفان از آن گذشته باشد.
همان لحظه پیام آمد:
«دلم تنگت میشه.»
بعد:
«تو چطور دلت تنگ نمیشه؟»
و آخرش...
«چطور دلت میاد؟»
این سه جمله
مثل سه در، یکی پس از دیگری،
در من باز شد.
مانده بودم؛
نه توان جواب دادن داشتم،
نه توان سکوت.
نمیتوانستم بگویم دلم تنگ نمیشود،
چون میشد.
نمیتوانستم بگویم دلم تنگ میشود،
چون آن وقت باید برمیگشتم
به جایی که دیگر امن نبود.
اما همانجا،
میانِ دلتنگی و سکوت،
چیزی در من جوانه زد:
میشود کسی را دوست داشت
و باز هم دور ایستاد.
میشود دلتنگ بود
و باز هم خودت را انتخاب کرد.
شاید همین فهم
از دل همان سه جمله آمد؛
مثل...
گریهام که خوابید،
دنیا ساکت شد؛
نه از آرامش،
از خستگی.
چشمهایم میسوخت
و روحم
مثل اتاقی بود
که طوفان از آن گذشته باشد.
همان لحظه پیام آمد:
«دلم تنگت میشه.»
بعد:
«تو چطور دلت تنگ نمیشه؟»
و آخرش...
«چطور دلت میاد؟»
این سه جمله
مثل سه در، یکی پس از دیگری،
در من باز شد.
مانده بودم؛
نه توان جواب دادن داشتم،
نه توان سکوت.
نمیتوانستم بگویم دلم تنگ نمیشود،
چون میشد.
نمیتوانستم بگویم دلم تنگ میشود،
چون آن وقت باید برمیگشتم
به جایی که دیگر امن نبود.
اما همانجا،
میانِ دلتنگی و سکوت،
چیزی در من جوانه زد:
میشود کسی را دوست داشت
و باز هم دور ایستاد.
میشود دلتنگ بود
و باز هم خودت را انتخاب کرد.
شاید همین فهم
از دل همان سه جمله آمد؛
مثل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش