• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

دلنوشته مجموع دلنوشته میان دو پیام | بریسکا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 21
  • بازدیدها بازدیدها 384
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
428
پسندها
2,176
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #11
میانِ سه جمله‌ات، چیزی در من جوانه زد

گریه‌ام که خوابید،
دنیا ساکت شد؛
نه از آرامش،
از خستگی.

چشم‌هایم می‌سوخت
و روحم
مثل اتاقی بود
که طوفان از آن گذشته باشد.

همان لحظه پیام آمد:
«دلم تنگت میشه.»
بعد:
«تو چطور دلت تنگ نمی‌شه؟»
و آخرش...
«چطور دلت میاد؟»

این سه جمله
مثل سه در، یکی پس از دیگری،
در من باز شد.
مانده بودم؛
نه توان جواب دادن داشتم،
نه توان سکوت.

نمی‌توانستم بگویم دلم تنگ نمی‌شود،
چون می‌شد.
نمی‌توانستم بگویم دلم تنگ می‌شود،
چون آن وقت باید برمی‌گشتم
به جایی که دیگر امن نبود.

اما همان‌جا،
میانِ دلتنگی و سکوت،
چیزی در من جوانه زد:
می‌شود کسی را دوست داشت
و باز هم دور ایستاد.
می‌شود دلتنگ بود
و باز هم خودت را انتخاب کرد.

شاید همین فهم
از دل همان سه جمله آمد؛
مثل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
428
پسندها
2,176
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #12
نَفَسی که میانِ رفتن و برگشتن گیر می‌کند

امروز
دردم خاموش نشده؛
فقط آرام‌تر شده است.

مثل آتشی
که زیر خاکستر
هنوز نفس می‌کشد.

دیگر آن گریه‌های بی‌امان نیست،
آن فشار سنگین هم کمتر شده؛
اما اثرشان هنوز مانده،
جایی میانِ گلو و قلب.

فکر می‌کردم
اگر سکوت کنم،
اگر فاصله بگیرم،
همه‌چیز کم‌کم از من عبور می‌کند.

اما عبور نکرد؛
فقط آرام‌تر شد
و تبدیل شد به لرزشی
که گاهی برمی‌گردد.

در همین آرامشِ نیمه‌کاره بود
که پیامت رسید:
«چرا بی تو نمی‌تونم...»

برای لحظه‌ای
دنیا ایستاد.
نه از شوق،
نه از درد؛
از چیزی میان این دو.

نمی‌دانم این جمله
قرار است چه چیزی را در من بیدار کند.
فقط می‌دانم
نفسی که دوباره پیدا کرده بودم،
باز میان راه ماند.

و من هنوز ایستاده‌ام؛
در جایی میانِ رفتن و برگشتن.
نه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
428
پسندها
2,176
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #13
قدم برداشتن

امروز
هرچه با خودم جنگیدم،
فایده نداشت.

نفسم در سینه سنگین مانده بود
و فهمیدم گاهی
ایستادن بیشتر از رفتن
آدم را خسته می‌کند.

پیامت
مثل دستی آرام
روی دری نیمه‌بسته،
چیزی را در من تکان داد؛

نه از شوق،
نه فقط از دلتنگی،
از حسی خاموش
که مدت‌ها درونم مانده بود:

اگر حرکت نکنی،
هیچ‌چیز سبک نمی‌شود.

پاهایم آرام حرکت کردند؛
نه با اطمینان،
نه با آرامش.
مثل کسی که می‌داند
شاید راه سخت باشد،
اما ماندن دیگر جواب نیست.

نرفتم برای بخشیدن،
نه برای برگشتن به گذشته.
رفتم تا بفهمم
این نیم‌نفسی که از پیام تو
در سینه‌ام مانده،
آیا با یک قدم
آزاد می‌شود یا نه.

امروز قدم برداشتم؛
با صداقتی که مدت‌ها
از خودم پنهان کرده بودم.
نمی‌دانم این راه
به کجا می‌رسد.

شاید به تو،
شاید به زخمی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
428
پسندها
2,176
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #14
بعد از قدم

بعد از آن قدم،
جهان برای لحظه‌ای
آن‌قدر آرام شد
که انگار هوا می‌خواست چیزی را در گوشم بگوید؛
چیزی که مدت‌ها
از شنیدنش فرار کرده بودم.

راه
نه روشن بود،
نه تاریک؛
چیزی میان این دو.
مثل نوری
که از صفحهٔ گوشی
در نیمه‌شب روی صورتت می‌افتد
و نمی‌دانی
آرامت می‌کند
یا می‌سوزاندت.

هر قدم
نه نزدیکت می‌کرد،
نه دورم می‌کرد؛
فقط چیزی را در من بیدار می‌کرد.

نمی‌دانستم وقتی برسم
چه اتفاقی می‌افتد.

ما هیچ‌وقت
در دنیای واقعی
به هم نرسیده‌ایم
که انتظار آغوشی داشته باشم.

اما همان‌قدر که نبودنت
جای خالی می‌ساخت،
حضور مجازی‌ات
چیزی را در من زنده نگه می‌داشت؛
چیزی که نمی‌توانستم نامش را بگذارم.

و عجیب بود
که هرچه جلوتر می‌رفتم،
نفسم آرام‌آرام
از آن گیر قدیمی آزاد می‌شد.
نه کامل،
نه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
428
پسندها
2,176
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #15
اعترافی که هیچ نامی ندارد

از دیشب
هرچه خواستم به زندگی معمولی برگردم،
نتوانستم.

نه چای طعم همیشگی داشت،
نه اتاق سکوت همیشگی،
نه من آن آدم قبل بودم.

انگار فهمیدن یک حقیقت
می‌تواند بی‌آنکه چیزی در جهان تغییر کند،
همه‌چیز را درون آدم جابه‌جا کند.

نشستم و برای اولین‌بار فکر کردم؛
شاید بعضی آدم‌ها
نه از راه چشم،
نه از راه لمس،
بلکه از راهی ناشناخته وارد آدم می‌شوند؛
راهی که فقط روح می‌شناسد.

چطور ممکن است کسی
که هرگز در آغوشم نبوده،
این‌همه در من جا گرفته باشد؟

چطور ممکن است صدایی
که فقط از پشت یک صفحه رسیده،
این‌طور در وجود آدم بماند؟

فقط می‌دانم
چیزی از تو در من مانده؛
چیزی که نه می‌شود انکارش کرد،
نه می‌شود برایش نامی پیدا کرد.

نه فقط عشق است،
نه فقط خیال؛
چیزی میان همه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
428
پسندها
2,176
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #16
بازگشتِ تو در مهِ من

از صبح
هرچه خواستم به جهان معمولی برگردم،
نشد.
ذهنم بی‌هوا
به همان جایی رفت
که مدت‌هاست در مهی نازک پنهان مانده؛
جایی که تو،
حتی وقتی نیستی،
هنوز حضوری.

عجیب است؛
چیزی که روزی نیمه‌کاره رها شد،
حالا از دل همین دوری
دوباره نفس می‌کشد؛
آرام، اما زنده.

می‌دانم
بعضی فاصله‌ها بی‌اعتنایی نیستند؛
زخم‌هایی هستند
که هنوز جرئت نزدیک شدن ندارند.

من قدمی به سویت آمده‌ام،
اما هنوز
از غیب شدن‌های ناگهانی می‌ترسم.

دلم جلوتر از من رفته،
و همین فاصلهٔ کوتاه
جرئتم را می‌لرزاند.

رابطه
آرام‌آرام
از همان جای قدیمی
دوباره شکل می‌گیرد؛

تو کمی نزدیک‌تر،
من کمی محتاط‌تر،
اما دلی
که هنوز آرام به سمت تو می‌رود.

و درست وقتی
می‌خواستم دوباره مکث کنم،
پیامت رسید.
کوتاه،
بی‌حاشیه،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
428
پسندها
2,176
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #17
دوپارگیِ روح

از دیشب
آن یک جمله
مثل خطی باریک از نور
در تاریکیِ من مانده است؛

نه آن‌قدر روشن
که راهی نشانم دهد،
نه آن‌قدر کم‌رنگ
که فراموشش کنم.

«می‌خوامت»
چیزی را در من تکان داد؛
چیزی که ماه‌ها
در سکوت خوابیده بود.

لرزش کوچکی
که نه می‌گذارد
به عقب برگردم،
نه جرئتم می‌دهد
قدم بعدی را بردارم.

تمام شب
میان دو نیمهٔ خودم ماندم؛

میان دلی
که بی‌اجازه به سمت تو می‌رود،
و عقلی
که هنوز از زخم‌های قدیمی می‌ترسد.

با تو حرف می‌زنم،
اما هنوز مطمئن نیستم.

بخشی از وجودم تو را می‌خواهد،
اما ترس‌هایم
هنوز راه را بسته‌اند.

این دوگانگی
مثل مهی آرام
روی تصمیم‌هایم نشسته است؛
نه آن‌قدر غلیظ که گم شوم،
نه آن‌قدر کم که راه را واضح ببینم.

صبح که چشم باز کردم،
نبودنت را دیدم؛
اما حضورت هنوز در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
428
پسندها
2,176
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #18
جایی که اعتماد ترک برمی‌دارد

از دیروز چیزی در من آرام نمی‌شود؛
نه از حرفی که گفتی،
از فاصله‌ای که میانِ گفتن و بودنت افتاده.

حرف‌ها گاهی آن‌قدر نرم‌اند که آدم دلش می‌خواهد بی‌مقاومت باورشان کند؛
اما سکوت‌ها جایی را زخمی می‌کنند که هیچ کلمه‌ای به‌تنهایی نمی‌تواند ترمیمش کند.

نمی‌دانم چطور می‌شود آدم هم دلتنگ باشد، هم محتاط؛
هم دلش بخواهد نزدیک شود، هم از قدم بعدی بترسد.

من هنوز در همین میانه‌ام؛
جایی میانِ خواستنِ تو و مراقبت از خودم.

تو می‌گویی چیزی تغییر نکرده،
اما من در مکث‌هایت چیزهایی می‌بینم که با حرف‌هایت یکی نیستند.

همین ناهماهنگی آرام
در اعتمادم ترک می‌اندازد؛
ترکی کوچک که شاید از دور دیده نشود،
اما از نزدیک تمامِ دیوار را می‌لرزاند.

من از تو دور نمی‌شوم؛
فقط...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
428
پسندها
2,176
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #19
معذرت‌خواهی‌ای که دیر رسید

وقتی گفتی:
«حق داشتی ناراحت بشی... اشتباه کردم.»

برای چند لحظه
هیچ جوابی پیدا نکردم.

نه چون حرفت را باور نکردم؛
چون بخشی از من مدت‌ها منتظر شنیدن همین جمله بود،
و بخش دیگری هنوز می‌ترسید دوباره امیدوار شود.

فهمیدم این بار
فقط برای برگشتن نیامده‌ای؛
برای چیزی آمده‌ای
که مدت‌ها میان ما مانده بود.

برای آن غیب شدن‌ها،
برای سکوت‌هایی که مرا با هزار سؤال تنها گذاشت،
و برای وقت‌هایی که با نزدیک شدن به دیگران می‌خواستی مطمئن شوی جای تو در دل من چقدر است؛
بی‌آنکه بدانی هر بار،
بخشی از اعتمادم را زخمی می‌کنی.

گفتی می‌خواستی ببینی
چقدر دوستت دارم.

اما من فهمیدم
گاهی آدم برای مطمئن شدن از عشق،
کاری می‌کند که همان عشق را می‌ترساند.

معذرت‌خواهی‌ات را شنیدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
428
پسندها
2,176
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #20
حرف‌هایی که دیگر باور نمی‌کردم

بعد از آن همه رفتن و برگشتن، دیگر هیچ جمله‌ای به‌سادگی راهش را به قلبم پیدا نمی‌کرد.

نه اینکه دیگر احساسی نداشتم؛ فقط یاد گرفته بودم قبل از باور کردن، کمی مکث کنم.

تو گفتی:
«دلم برات تنگ شده...»
و دلم گرم می‌شد؛ چون من هم دلتنگت بودم.
اما درست همان لحظه، ذهنم آرام می‌پرسید:
«این بار... تا کی؟»

تو گفتی:
«فقط با تو حرف می‌زنم...»
و من نمی‌دانستم باید به این جمله تکیه کنم، یا خودم را برای روزی آماده کنم که دوباره صفحهٔ گوشی ساکت شود و جای تو را همان سکوت همیشگی بگیرد.

من به نبودنت عادت کرده بودم؛ به پیام‌هایی که نمی‌آمدند، به غیب شدنت، به روزهایی که نمی‌دانستم پشت آن سکوت چه گذشته است.

شاید سخت‌ترین بخشِ دوست داشتن تو همین بود؛ وقتی برگشتی، دلم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
عقب
بالا