• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان بعد چهارم | حافظ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع حافظ
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 16
  • بازدیدها بازدیدها 925
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    ترسناک، تخیلی
  • کاربران تگ شده هیچ

حافظ

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/25
ارسالی‌ها
47
پسندها
336
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
بعد چهارم
نام نویسنده:
حافظ
ژانر رمان:
تخیلی، ترسناک، معمایی
کد: 5756
ناظر: @Viŏlet


خلاصه:
داستانی که از خوابی آغاز شد و با خوابی تمام شد! داستان مردی به نام محسن که در دوراهی خواب و بیداری گیر افتاده است؛ در دو راهی قبول واقعیت و یا غرق شدن در وهم، و زندگی که دیگر برای او معنا ندارد!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Viŏlet

پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
سطح
42
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
10,039
پسندها
45,403
امتیازها
96,873
مدال‌ها
48
  • مدیر
  • #2


https___forum.1roman.ir_attachments_700798_.webp

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Viŏlet

حافظ

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/25
ارسالی‌ها
47
پسندها
336
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
هرچیزی از یک جایی شروع میشه داستان منم از وقتی شروع شد که یک قاعده رو شکستم؛شکستن هر قاعده هم یک تاوان داره که دیر یا زود باید تاوان شو پرداخت چه از نظر روحی و یا چه از نظر جسمی اما شکستن قاعده های بزرگ تاوان بزرگی رو هم به همراه داره که ذره ذره انسان رو در باتلاق وهم،ترس و نگرانی وناامیدی غرق میکنه!
 

حافظ

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/25
ارسالی‌ها
47
پسندها
336
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #4
صدای تلویزیون تا ته بالا بود و مانع خوندنم می‌شد البته خوندنش بی فایده بود چون هیچی ازش سرم نمیشد اما از روی اجبار مجبور بودم که بخونم ، به اخبار نگاه کردم چهره پرغرور مجری اخبار، که از یک دستاورد داشت حرف میزد رو دیدم نگاهم به سمت بابا کشیده شد که با دقت به اخبار نگاه می‌کرد انگار نه انگار که همین چند ساعت پیش هم همین اخبار رو شنیده بود از بابا اجازه گرفتم و به سمت اتاقم که زیاد هم فاصله نداشت با هال رفتم از مامان خبری نبود به احتمال زیاد تا الان تو اتاقم بغلی خواب باید بوده باشه در کل خونه ما کلا ۷۰ متره که از یک هال و دو تا اتاق خواب در عقب و یک آشپزخانه در سمت راست هال درست شده به هر حال وارد اتاق شدم و روی تخت نشستم در یک تصمیمی ناگهانی به رضا، صمیمی ترین دوستم زنگ زدم تا ببینم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

حافظ

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/25
ارسالی‌ها
47
پسندها
336
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #5
- چقدر هم تو داری دل به کار میدی!
- طعنه نزن! تا همین الان مشغول بودم‌
- مشخصه!
تا چند ثانیه هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد تا این که رضا سکوت رو شکست:
- کاری نداری؟ خداحافظ.
- فردا می‌بینمت.خداحافظ!
در کل رضا آدم سرزنده و شادابی هست؛ اما سر خوابش با کسی شوخی نداره و اگه کسی برنامه خوابش رو بهم بریزه زندگی رو برای طرف تیره و تار می‌کنه.
***
با این‌که دیشب تا دیروقت مشغول مرتب کردن پرونده‌ها بودم؛ ولی به نتیجه مطلوبی نرسیدم. به جاش یک سری خواب های عجق وجق دیدم که فکر کنم تاثیر همین بیدار موندنم باشه، پس تصمیم گرفتم با همین کار نصف و نیمه برم دفتر فکر نکنم اول کاری از ما توقع حرفه‌ای بودن رو داشته باشه از اتاق بیرون زدم و وارد هال شدم برخلاف بیشتر مردم که میز غذاخوری داشتن من روی زمین کنار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حافظ

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/25
ارسالی‌ها
47
پسندها
336
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #6
با آرزوی سلامتی برای همه شما توی این روز ها بریم برای پارت جدید.
_______________________________________________
مامان زهرا صبحانه رو سریع آورد و شروع به خوردن کردیم
بابا با تعجب به دور و اطراف نگاه می‌کرد و بعد مدتی گفت:
- ژاله کجاست؟ نمی‌بینمش؟
یعنی من کشته و مرده توجه بابا به بچه‌هاش هستم. بعد دو روز تازه متوجه نبود ژاله شده!
مامان جواب داد:
- وا! یعنی نمی‌دونی بچه دو روزه رفته اردو؟ مگه یادت نمیاد رضایت‌نامه‌شو خودت امضا کردی؟

بابا درحالی‌که داشت لقمه می‌گرفت، با بی‌‌رغبتی گفت:
- چرا... یادمه!
بعد از صبحانه وارد اتاق شدم که پرونده‌ها رو جمع کنم و داخل کیفم بزارم. همه رو جمع کردم و از اتاق خارج شدم هنوز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حافظ

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/25
ارسالی‌ها
47
پسندها
336
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #7
مامان در حیاط رو برام باز کرد و من از خونه خارج شدم. فکر کردن به این‌که سر صبحی باید یاشار رو هم تحمل کنم، من رو عذاب می‌داد. تصمیم گرفتم به رضا زنگ بزنم که اگه به شرکت دیر رسیدم مشکلی پیش نیاد. زنگ زدم؛ اما به بوق دوم نرسیده، قطع کرد. پشت چراغ قرمز رسیدم. چندبار زنگ زدم و هر بار هم به بوق دوم نرسیده، قطع می‌کرد و منم لج کرده بودم و همین‌طور زنگ می‌زدم.
کلافه شدم. به اطراف نگاه کردم. این چراغ قرمز هم قصد سبز شدن نداشت. به یک‌باره چشمام توی یک نقطه خشک شد. رضا بود! که توی عابرپیاده به من نگاه می‌کرد. دستام رو براش تکون دادم؛ ولی اون هیچ واکنشی نداد و فقط نیشاشو برام باز کرد.
اعصابم خورد شد. شیشه ماشین رو پایین آوردم تا از خجالتش در بیام که در کمال تعجب دیدم پاهاش چند سانت از زمین فاصله...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حافظ

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/25
ارسالی‌ها
47
پسندها
336
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #8
به لطف مسیر دورافتاده دانشگاه یاشار، با این‌که از روزهای قبلی زودتر هم راه افتاده بودم، باز هم یک ربع دیر رسیدم. ماشینم رو تو پارکینگ پارک کردم و وارد ساختمان دو طبقه شرکت نیمه خصوصی شدم. در طبقه اول، رضا رو دیدم که مشغول انجام کاری بود و اصلاً متوجه من نشد. هنوز هم یکم ازش می‌ترسیدم که شاید اونی که دیدم واقعاً رضا بوده باشه! و تمامی این سال‌ها با یک جن دوست بودم! این افکار چرت‌وپرت رو کنار گذاشتم و با کمی استرس وارد دفتر مدیر، برای تحویل پرونده‌ها شدم.
- سلام آقای حسینی.
- سلام! از نظرت در رو برای چی ساختن؟
از سوال بی‌ربط و یک‌باره مدیر کمی جا خوردم؛ اما بعد از کمی فکر متوجه منظورش شدم و لبخند تعصنی زدم و بعد از کمی مکث گفتم:
- ببخشید! بار بعدی در می‌زنم!
- امیدوارم!
پرونده‌ها رو روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

حافظ

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/25
ارسالی‌ها
47
پسندها
336
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #9
با رضا دست دادم و کنارش نشستم. رضا هم گوشی رو خاموش کرد و کنارش گذاشت.
- کی بود؟
- به تو چه؟ شوخی کردم خالم بود.
- چی‌کار داشت؟
قبل از این‌که رضا بخواد جوابی بده، نظرم عوض شد و ماجرای صبح رو براش تعریف کردم.
- لعنتی!
- چی؟
- هیچی! این همه من آرزو می‌کردم که همچین موقعیت‌هایی برام پیش بیاد؛ آخرش برای توی یابو پیش اومد!
- ممنون!
- قابلی نداشت.
رضا دیگه حرفی نزد و سخت مشغول فکر کردن شد. بعد از چند دقیقه فکر کردن درحالی‌که من حدس می‌زنم که ذهنش به خاطر حرفی که من زدم درگیره، گفت:
- به نظرت برای قد ۱۶۰ چه سایزی از کفش مناسبه؟
چند لحظه بینمون سکوت برقرار شد و به هم خیره نگاه کردیم. واقعا نمی‌دونم چی تو فکرش گذشت که این رو گفت!
- برای چی می‌خوای؟
رضا چایی اش رو که سرد شده بود، یک نفس نوشید و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حافظ

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/25
ارسالی‌ها
47
پسندها
336
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #10
نفس عمیقی کشیدم که بتونم خودم رو کنترل کنم. رضا دستاش رو مشت کرده بود. می‌دونستم کوچکترین خندم مساوی هست با خوردن مشت از رضا!
- رضا، شوخی که نمی‌کنی؟
- این همه خندیدی که آخر اینو بهم بگی؟
رضا از جاش بلند شد. درحالی‌که نمی‌تونستم خنده‌هامو کنترل کنم، دست رضا رو گرفتم.
- بشین! حالا چرا جوش میاری؟
اَدام رو در آورد و گفت:
- مگه تو میذاری که آدم جوش نیاره؟
- ببخشید! حالا بشین.
هر دو نشستیم. بعد از کمی مکث گفتم:
- چه کسی هست حالا این خانم خوشبخت؟ اسمش چیه؟
- دخترخالمه، خانم خوشبخت.
نمی‌دونم چرا باز خندم گرفته بود. حتی فامیلیِ دخترخاله رضا هم برام خنده‌ دار بود! بعد از مطلع شدن از ماجرای رضا تا چند ساعت با هم درباره‌ش حرف زدیم و قرار شد که از این به بعد هر اتفاقی که افتاد من رو خبر کنه و البته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا