• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه سایه‌های شیشه‌ای | ریحانا۲۰ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ریحانا۲۰
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 41
  • بازدیدها بازدیدها 97
  • کاربران تگ شده هیچ

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #1
داستانک: سایه‌های شیشه‌ای
نویسنده: ریحانا۲۰
ژانر: جنایی، معمایی

کد داستان کوتاه: 628
ناظر: @Mers~

خلاصه:
در شهری که آینه‌ها حقیقت را نمی‌بینند، بلکه دروغ را منعکس می‌کنند. هر انعکاس می‌تواند نشانه‌ای باشد از رازی که نباید فاش شود. داستان درباره‌ی نوری است که در شیشه گرفتار شده و سایه‌هایی که جان می‌گیرند. آماده‌ی ورود به دنیایی هستی که در آن، مرز بین واقعیت و بازتاب محو می‌شود؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : ریحانا۲۰

Viŏlet

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
سطح
42
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
10,373
پسندها
42,189
امتیازها
96,873
مدال‌ها
47
  • مدیر
  • #2
1000069770.webp

والقلم و مایسطرون"
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ داستان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین **♡ تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه ♡**

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Viŏlet

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #3
پروند‌ی شمار‌ی ۷۳۱ مهر محرمانه خورد و به قفسه بایگانی فراموش‌شدگان منتقل شد. سه سال از آن شب گذشت؛ شبی که باران، ردپاها را از پیاده‌رو مقابل گالری انعکاس شست. مأمور کارآگاه سابق، الیا وارطانیان، هنوز هم با شنیدن صدای تگرگ، دست‌هایش می‌لرزید. جسد روی زمین موزائیک کارگاه شیشه‌گری پیدا شد، در حالی که صورتش آن‌جا که پوست داشت، با هزاران تراشه‌ی ریز شیشه پوشیده شده بود، گویی نقابی از الماس بود. اما عجیب‌تر از مرگ، ناپدید شدن شیشه‌ی آیینه‌ی دست‌ساز مرکز سالن بود؛ آیینه‌ای که طبق شهادت‌ها، آخرین بار قربانی در آن نگاه کرده بود. تحقیقات به بن‌بست رسید. تنها سرنخ، یک کلمه بود که با انگشت خون آلود روی زمین نوشته شده بود: «بازتاب». حالا، سه سال بعد، باران دیگری می‌آید و پیامی در صندوق ایمیل قدیمی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #4
همکارش، کارآگاه جوانی به نام نیلوفر، پس از بسته شدن پرونده، استعفا داد و ناپدید شد. الیا به قاب عکس روی میز کنار تخت نگاه کرد. تصویری از تیم قدیم در کنار گالری. نیلوفر با آن نگاه تیزبینش به دوربین خیره شده بود و فرهمند دستش را روی شانه‌ی الیا گذاشته بود. پشت سر آن‌ها، ویترین گالری، انعکاس محوی از یک مرد قدبلند را نشان می‌داد که کلاه به سر داشت.
هرگز نتوانسته بودند هویت او را پیدا کنند. موبایل دوباره ویبره خورد. این بار یک تصویر بود: عکسی از داخل گالری انعکاس، که ظاهراً همین لحظه گرفته شده. در مرکز قاب، همان آیینه‌ی گمشده قرار داشت، اما این بار سطح آن کاملاً کدر و تیره بود. روی شیشه، با رنگی که شبیه زنگار بود، عدد «۷» نوشته شده بود. زیر عکس نوشته بود:
-‌ زمان در حال اتمام است. به بازتاب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Anoosh.

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #5
سالن اصلی تقریباً خالی بود. جای آیینه‌ی بزرگ خالی بود، اما روی دیوار، اثر واضحی از قاب آن باقی مانده بود. لیان چراغ قوه‌اش را روشن کرد. کف زمین، لایه‌ای از گرد و غبار بود، اما ردپاهایی تازه؛ ردپاهایی از کفش مردانه‌ی بزرگ و یک ردپای کوچک‌تر زنانه به سمت اتاق پشتی می‌رفت. ناگهان، صدایی از طبقه بالا به گوش رسید. صدای کشیده شدن یک جسم سنگین. الیا به آرامی از پلکان مارپیچ بالا رفت. در اتاق مدیریت، کامپیوتر قدیمی روشن بود و روی صفحه‌سفر یک ویدیو در حال پخش بود. تصویری از خودش که همین الان از در ورودی وارد می‌شد. دوربین‌های مخفی. کسی او را می‌دید. صدای پشت سرش او را به وحشت انداخت:
-‌ همیشه عادت داشتی دیر سر قرار برسی، الیا.
وقتی برگشت، فقط سایه‌ی یک نفر را روی دیوار دید که سریع عقب کشیده شد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Anoosh.

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #6
تحقیقات نشان داده بود او یک تاجر معمولی است. آیا رازی داشت؟ لیان به کامپیوتر نگاه کرد. فایل ویدیویی دیگری در پوشه‌ای به نام بازتاب‌ها بود. با کلیک روی آن، تصویری از آقای بهروز دید که در همین اتاق، مشغول بسته بندی یک شیء کوچک و درخشان در پنبه بود. شیء شبیه یک جواهر یا یک قطعه شیشه‌ی رنگی خاص بود. سپس مردی با کلاه وارد کادر شد. همان مرد مرموز عکس قدیمی. گفت‌وگویی صورت گرفت، بهروز مضطرب به نظر می‌رسید و شیء را پنهان می‌کرد. مرد کلاه‌دار پیش می‌آمد و تصویر قطع می‌شد. لیان هارد کامپیوتر را درآورد. شاید اطلاعات بیشتری داشته باشد. هنگام خروج از اتاق، چیزی برق زد. در گوشه‌ی تاریک راهرو، تکه آیینه‌ی کوچکی روی دیوار نصب شده بود. وقتی لیان به آن نگاه کرد، انعکاس خودش را دید، اما با چند ثانیه تأخیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Anoosh.

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #7
کارگاه، قلمرویی از خاطرات منجمد در شیشه بود. ابزارها هنوز روی میز کار به هم ریخته بودند، گویی تحقیقات پلیس نیمه‌کاره رها شده بود. لیان به نقطه‌ی علامت‌گذاری شده روی زمین نگاه کرد. جایی که جسد پیدا شد. سقف کارگاه، پنجره‌های شیشه‌رنگی داشت. نور ماه از میان آن‌ها عبور می‌کرد و نقش‌های عجیبی روی زمین می‌انداخت. یادداشت گفته بود «از شیشه بپرس». لیان به یکی از پنجره‌های شیشه‌رنگی نگاه کرد؛ طرح یک مارپیچ. زاویه‌ی دید را عوض کرد. از پشت شیشه‌های رنگی، نوشته‌هایی تقریباً محو دیده می‌شد؛ گویی با قلم الماس روی شیشه حکاکی شده بود. لیان چراغ قوه را به پنجره گرفت. نوشته می‌گفت:
-‌ او شاهد بود. او سکوت را خرید.
او کیست؟ لیان تمام پنجره‌ها را بررسی کرد. هر کدام یک جمله داشت:
-‌ درخشش دروغین است، حقیقت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Anoosh.

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #8
یک آیینه تصویر مرد را چندین بار منعکس می‌کرد، طوری که بی‌نهایت نسخه از او ایجاد می‌شد. این یک کلک سینمایی نبود؛ شیشه این تصویر را در خود نگه داشته بود، مانند یک فیلم. صدای پله‌ها دوباره شنیده شد. این بار صداها نزدیک‌تر بودند. یکی سبک و چابک، دیگری سنگین. لیان به سرعت پشت یک قفسه‌ی فلزی پر از شیشه‌های خام پنهان شد. دو نفر وارد کارگاه شدند. یکی از آن‌ها با صدایی که از شنیدنش خون در رگ‌های لیان یخ زد گفت:
-‌ مطمئنی اینجا است؟ باید آن شیشه را قبل از او پیدا کنیم.
لیان نفسش را در سینه حبس کرد. دو سایه در نور مهتابی که از پنجره‌های شیشه‌رنگی می‌تابید، کشیده شدند. اولی، همان زن با قد متوسط و موهای جمع شده بود. حتی در تاریکی، حالت ایستادنش آشنا بود: نیلوفر. اما چهره‌اش سخت و بی‌احساس به نظر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Anoosh.

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #9
لیان ضربان قلبش را در گلو احساس کرد. دستش به طور تصادفی به یک قطعه‌ی شیشه‌ای نیمه‌تراش خورده روی قفسه برخورد کرد. صدای بهم خوردن خفیفی ایجاد شد.
-‌ آنجاست!
مرد با قدم‌های سنگین به سمت قفسه حرکت کرد. لیان فرصتی نداشت. یک کانال تخلیه‌ی هوا در دیوار پشت سرش دید. دریچه‌ی آن کوچک بود، اما شاید... . لحظه‌ای پیش از آن که مرد به قفسه برسد، خودش را به داخل کانال تاریک پرتاب کرد. صدای پارچه‌ی کاپشنش به گوش رسید. نفس‌نفس‌زنان در تاریکی مطلق خزید. صدای نیلوفر را از پشت سر شنید که با عصبانیت می‌گفت:
-‌ بگردید! هر سانتی‌متر اینجا را بگرد! او چیزی را با خودش برده.
لیان به جلو می‌خزید. کانال به کجا ختم می‌شد؟ ناگهان، کف فلزی زیر دستش تمام شد و او به سمت پایین سر خورد. سرخوردن در یک لوله‌ی فلزی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Anoosh.

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #10
نگاهش به دفترهای روی میز افتاد. بالاترین دفتر، یک دفتر طراحی با جلد چرمی بود. صفحه‌های آن پر از طرح‌های دقیق آیینه‌ها و محاسبات فیزیکی پیچیده بود. در ورق آخر، یک نمودار کشیده شده بود با عنوان «تأثیر میدان نوری پایدار بر روی سیلیکای دگرگون‌شده.» پایین صفحه، با خطی لرزان نوشته شده بود:
-‌ آن‌ها می‌خواهند از آن برای دیدن آنچه نباید ببینند، استفاده کنند. من گناهکارم. باید نابودش کنم.
لیان برگه را کند. پشت آن، یک عکس پولاروید قدیمی چسبانده شده بود: تصویر بهروز در کنار یک مرد میان‌سال خوش‌پوش و متبسم. مرد، دکتر پرویز مرادن بود، یکی از اساتید شناخته شده‌ی فیزیک نوری دانشگاه! زیر عکس نوشته: «شریک پروژه بازتاب، ۱۳۸۵.» لیان عکس را برداشت. پشت آن، آدرس یک مکان نوشته شده بود: «کارخانه‌ی شیشه‌گری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Anoosh.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 10)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا