• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه خانه‌‌ی حبابی | آیدا مقدم کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع الف_مقدم
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 61
  • بازدیدها بازدیدها 627
  • کاربران تگ شده هیچ

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #51
نگاهی به حسین کرد. پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- بره اتاق و ببینه... ببینه این همه لوازم جا میشه!
نزدیک هاجر رفتم و گفتم:
- اگر آرومم بگی می‌شنوم! بعدم هرچی لوازم جا نشه می‌ذارم گوشه‌ی حیاط.
هاجر انتظار چنین جوابی نداشت. منم از جوابم جا خورده بودم؛ اما راضی بودم.
هاجر چشم‌هایش را ریز کرد و گفت:
- ماهرخ خانم شما تو برج نیومدی، اومدی که یه اتاق از ما تحویل بگیری؛ این و فراموش نکن!
کارگر‌ها لوازم را بر دوش گذاشته و وارد خانه شدند.
هاجر به دنبالشان رفت. گفت:
- لوازم برقی‌ها رو بزار تو آشپزخونه.
حامد پایش را روی زمین می‌کشید. یک دستش عصا و دست دیگرش دور گردن حسین بود. داخل حیاط رفتند. من و ماهلین هم پشتشان رفتیم. کارگرها هر کار که هاجر می‌گفت، اجرا می‌کردند. تخت را بالا بردند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #52
حامد را روی مبل گذاشتند و من به انتهای پذیرایی رفتم. حدود ده پله بالا رفتم تا به اتاقی که برای ما در نظر داشتند رسیدم. اتاق را دیدم. کوچک بود. آن‌قدر کوچک، که تخت بیشتر فضای اتاق را اِشغال کرده بود. یک دراور چوبی در سمت راست اتاق بود و سمت چپ، پنجره‌ای بزرگ به سمت حیاط داشت. وارد اتاق شدم. بوی نم زدگی می‌داد. دیوارهایش نم زده بودند. روی تخت نشستم؛ صدای قرچ و قروچش بلند شد. نگاهم به آینه‌ای که رو‌به‌رویم بود افتاد. آینه‌ای قدی که قاب چوبی داشت؛ بالای آینه شکسته بود. تحمل دیدن چهره خودم را نداشتم. موهایم زیر روسری نامرتب بود؛ زیر چشمانم گود و شلوارم خاکی بود. نگاهم را به سمت پنجره دوختم. جز کثیفی چیزی به چشم نمی‌آمد. در دلم هزار لعنت به خودم فرستادم. بخاطر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #53
حسین با دیدن من گفت:
- ماهرخ، این پولی که این‌ها میخوان الان من ندارم و...!
فهمیدم که از حالا خرجمان چند برابر هم می‌شود. حسین از همان اول به من فهماند که خرج ما به آن‌ها ربطی ندارد.
میان حرف حسین پریدم و گفتم:
- شما برید داخل من پول کارگر‌ها رو میدم.
راننده که با سیبیلش بازی می‌کرد، گفت:
- خانم از اول میومدی حل می‌کردی ان‌قدر این آقا ما رو به حرف نمی‌گرفت.
کیفم روی بقچه بود. به گوشه حیاط رفتم و از تو کیفم پول نقدی برداشتم. این آخرین پس اندازهای ما بود. راننده پول را از من گرفت و رفت. بقچه‌ها را روی هم گذاشتم و به زحمت به اتاق بردم. خیالم از حامد راحت بود. می‌دانستم حسین کنارش هست و تنها نیست. مشغول چیندن لباس‌ها در کشو شدم. بی‌مهابا شروع به گریه کردم. بی‌پدر، مادری سخت بود. گویا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #54
اشک‌هایم را به سرعت پاک کردم. دست ماهلین را گرفتم و گفتم:
- بیا یکم به من کمک کن.
ماهلین نگاهش پر از سوال بود اما حرفی نزد. لباس‌ها را با هم جمع کردیم. ماهلین کتاب‌هایش را آورد و گفت:
این‌جا کتابخونه ندارم، اینارو کجا بزارم؟
یکی از کارتن‌ها که تمیز بود را برداشتم و گفتم:
- امشب این و کاغذ رنگی می‌چسبونیم بهش، تو کتاب‌هات‌ و بزار داخلش.
ماهلین لب‌هایش را جمع کرد. چانه‌اش لرزید و گفت:
- ان‌قدر حواسمون پرت شد که نقاشی‌هام خونه جا موند.
ماهلین را روی پایم نشاندم. بغلش کردم و گفتم:
- تو برام باز نقاشی بکش، من این‌جا می‌زنم به دیوار. بوسه‌ای روی پیشانی‌اش نشاندم و گفتم:
- این‌بار نقاشی‌هایی که کشیدی رو می‌بریم خونمون.
ماهلین به سرعت لبخند روی لب‌هایش نشست. لباس‌هایش را عوض کرد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #55
هاجر زیر سفره‌ای را از کشو در آورد و گفت:
- ماهرخ این و از من نشنیده بگیر اما کار و بار حسین آن‌چنان خوب نیست؛ تو خرج ماهم مونده، بهتره تو دنبال کار باشی.
سری تکان دادم و گفتم:
- هاجر مطمئن باشین من خرجی رو دست شما نمی‌ذارم فقط یه مدت، تا زمانی که پولی دستم بیاد یه سقف میخوام، همین!
زیر سفره‌ای را از هاجر گرفتم و مشغول چیندن سفره شدم. حرف‌های هاجر برایم تلخ بود؛ شاید هم حق داشت. آن شب بعد از خوردن شام ظرف‌ها را شستم و همراه حسین، حامد را به اتاق بردیم. ماهلین هنوز پایین بود. حامد به زور چند کلامی حرف زد و گفت:
- ماهرخ... این روزها... آرزوی مرگ می‌کنم.
دستم را روی دهانش گذاشتم و گفتم:
- توبه کن، این چه حرفیه؟ تو هرچی باشی سایه ات بالای سرِ ما باشه.
حامد دستم را گرفت و گفت:
- می‌خواستم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #56
صبح زود با صدای هاجر از خواب پریدم. حنانه جیغ می‌کشید و هاجر داد می‌زد. لباس آستین بلندی به تن کردم و شالم را روی سر انداختم.
ماهلین به دنبالم پایین آمد.
هاجر با دیدن من گفت:
- ماهرخ این حیاط و آب و جارو بکش تا من صبحانه آماده می‌کنم.
ماهلین پیش حنانه رفت و مشغول تماشای کارتون شدند. به سمت حیاط رفتم. جارو خاک انداز را دست گرفتم و حیاطی که معلوم بود چند ماهی تمیز نشده را، تمیز کردم.
بعد از خوردن صبحانه به هاجر گفتم:
- بیرون یه کاری دارم ماهلین و نمی‌تونم ببرم. هاجر لقمه در دهانش گیر کرد. سرفه‌ای کرد و گفت:
- پس بگو بار از دوشم برنداشته شد که هیچ، یه باری‌هم بهم اضافه شد.
نزدیکش رفتم و گفتم:
- واقعا نمی‌تونم ببرمش.
هاجر چشمی نازک کرد و گفت:
- یه امروز باشه!
به اتاق رفتم؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : الف_مقدم
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Ala.Rigi

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #57
فقط بوق می‌خورد. بیش از سه بار به او زنگ زدم و جوابی نگرفتم. به خیابان اصلی رسیدم. بی‌هدف قدم می‌زدم.
پیش خودم فکر می‌کردم، کدام یک از این آدم ها مثل من هستند؟ مثل من این‌طور در بدبختی دست و پا می‌زنند؟
از طرفی می‌خواستم از حمید شکایت کنم و از طرفی دستم به جایی بند نبود.آن روز تا ظهر در خیابان‌ها قدم زدم. قبل از این که وارد خانه بشوم با حمید تماس گرفتم؛ اما بازهم نتیجه‌ای حاصل نشد. زنگ در را زدم و حنانه در را باز کرد. ماهلین هم به دنبالش آمد و گفت:
- خیلی بدی که تنهام گذاشتی.
لپ سفیدش را میان انگشتانم گرفتم و گفتم:
- نیازِ که این روزها هوای من و داشته باشی.
هرسه به پذیرایی رفتیم. بچه‌ها باهم بازی می‌کردند. هاجر بیرون رفته بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : الف_مقدم
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] Ala.Rigi

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #58
حسین گفت:
- به کسی نگو، اما حمید امروز بهم زنگ زد.
دست و پایم را گم کردم. زبانم بند آمده بود.
گفت:
- میگه الان همه پول و نمی‌تونه بده اما تا حدی می‌تونه ساپورت کنه.
پوزخندی زدم و گفتم:
- حسین آقا چرا یه جوری حرف می‌زنی انگار حمید داره پول به گدا میده؟
حسین نزدیک‌تر آمد و گفت:
- ماهرخ من میگم فکراتو بکن؛ شکایت که نمیشه بکنی و اگر بکنی حمید لج می‌کنه، بعدم چقدر اینجا می‌خوای بمونی؟
ته دلم خالی شد. ما تازه یک روز بود که آمده بودیم و از حالا منتظر رفتن ما بودند. آخر حرفی که در دهانم قرقره می‌کردم به زبان آوردم و گفتم:
- حسین آقا، این‌جا خونه پدری حامد هرچی که باشه...
حسین دستی به سرش کشید؛ حرفم را قطع کرد و گفت:
- ماهرخ، ما قبلا تکلیف این خونه‌رو معلوم کردیم و چون من اون‌موقع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] Ala.Rigi

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #59
به پذیرایی رفتم و آن شب غذا به زور از گلویم پایین رفت. از آن روز تا یک هفته من پرستار بچه‌ها بودم. از جهتی نگهداری حامد هم به اندازه خودش سخت بود. جلسات فیزیوتراپی هم آن‌قدر گران بود که فقط یک جلسه رفتیم؛ آن هم به کمک و لطف امیر بود. طی یک هفته رفتار‌های حسین هم تغییر کرده بود. سرسنگین شده بود. هاجر همچنان گوشه کنایه می‌زد؛ اما چون به قول خودش به وظایفم عمل می‌کردم و خانه‌اش را تمیز می‌کردم و مراقب بچه‌هایش بودم زیاد به پر و پایم نمی‌پیچید.تا اینکه کم‌کم هاجر رفتار‌هایی از خودش نشان داد که فهمیدم باید دنبال کار بروم. نباید بیشتر از این دست روی دست می‌گذاشتم. حامد هم به علت این که فیزیوتراپی نمی‌رفت، تغییری نکرده بود. آن روز صبح قصد داشتم دنبال کار بگردم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] Ala.Rigi

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #60
- برای مصرف آب خونه خودم باید به تو جواب پس بدم؟
حسین که تازه به خانه آمده بود گفت:
چخبره هاجر؟ صدات تا سره کوچه میاد!
مچ دستم را رها کرد. آن‌قدر محکم فشار داد بود که جای چهار انگشتش دور مچم بود. هاجر چادرش را دور کمر بسته و دو دستش را به کمر زد. به سمت حسین رفت و گفت:
- ببین منو... دیگه صبرم داره تموم میشه؛ اگر بخواد این وضع باشه، یا جای منِ یا جای داداش مفت خورت.
ماهلین کنارم آمد. زیر لب گفت:
- دعوات شده؟
نگاهش کردم و حرفی نزدم. نمی‌توانستم حرفی بزنم. به حسین نگاه کردم. شرمنده نبود. بیشتر از این که برای حرف هاجر شرمنده باشد، شرمنده بود که چرا برادرش آن‌جاست.
هاجر با صدای بلندی گفت:
- چطور اون‌موقع که دلش برج خواست وقتی نظرتو دادی بهت احترام نذاشت؟ الان که آواره شدن عزیز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : الف_مقدم

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا