• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان دژ در مه | ساجده کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع SAJEDEH@
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 70
  • بازدیدها بازدیدها 717
  • کاربران تگ شده هیچ

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
109
پسندها
272
امتیازها
1,153
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #11
با دردی توی کمرم چشمام رو باز کردم.خواب بودم یا بیهوش؟ نمی‌دونم، فقط میدونستم که کمرم می‌خواد از وسط نصف بشه.نگاه اطراف کردم.دقیقا همونجایی که زمین خورده بودم بیدار شدم.یعنی هیچکس زحمت تکون دادن من رو به خودش نداده بود ؟ به بقیه چشم دوختم.یه عده دراز کشیده بودن.یه عده سر پا صحبت میكردن.هر کس مشغول کاری بود و هیچکس متوجه من نبود.نامردا من نجاتتون داده بودم.حداقل میومدید ببینید چرا اینجا ولو شدم.با چشمام دنبال حدیث گشتم.خیلی سریع پیداش کردم .قاطی یه جمعیتی سرپا مونده بود و داشت با یک نفر بحث می‌کرد.اون شخص پشتش بهم بود و چهره‌شو نمی‌دیدم.با تکیه به دستم از جام بلند شدم.صورتم از درد جمع شد و برای چند ثانیه نفسم تو سینه‌م حبس شد.انرژی خودم رو جمع کردم و با چند قدم خودم رو بهشون رسوندم.با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
109
پسندها
272
امتیازها
1,153
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #12
کنار بچه ها قدم برمیداشتیم و دنبال کلاسمون بودیم.دستم رو دور گردن حدیث انداختم و گفتم :
-خب بگو ببینم عشقم.چه خبر ؟ چرا وسط معرکه بودی؟
چپ چپ نگاه هاوش کرد و گفت :
-تقصیر اون جاسوس بدردنخوره.داشت می‌گفت وقتشو گرفتم که از حال رفتم.
نگاه هاوش کردم.دستاشو کرده بود توی جیبش و ریلکس قدم می‌زد.چشمامو ریز کردم و گفتم :
-حاضرم سر گردنت شرط ببندم که این قبلا تمام این راه هارو رفته!
حدیث دستم رو از دور گردنش برداشت و گفت :
-جون من راست میگی ؟ یعنی شوخی نمیکنی؟
شکلکی براش درآوردم و گفتم :
-زهرمار.عشقت داره برات تحلیل می‌کنه .
صورتش رو جمع کرد و با حرص گفت :
-عشقم عشقم نکن. یکی می‌شنوه فکر می‌کنه واقعا بین ما چیزیه.
صدای طناز نزاشت جواب بدم :
-اینجاست.نوشته گروه ۱
نگاه اون در کردم. یه در آهنی طوسی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
109
پسندها
272
امتیازها
1,153
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #13
عیدتون مبارک باشه:heart-suit:


صدای طناز آروم، با تعجب زیر لب پیچید:
– عجب صدایی!
بی‌اراده کف دستمو کوبیدم روی پیشونیم و صاف‌تر نشستم. نگاهم به مربی جدید افتاد.احتمالاً توی لباسش یه چوب جاساز کرده بودن، چون از بس راست و استوار راه می‌رفت، انگار ستون فقراتش با زاویه‌ی حساب‌شده طراحی شده بود. از صد فرسخی معلوم بود نظامیه.
تکیه داد به میز فلزی‌اش، دست‌ها رو روی سینه گذاشت و، بعد از چند ثانیه سکوت گفت:
-من؟ آلیِن.
دوباره خیره‌مون شد؛ جوری که حس کردم مغزم خالی نیست، انگار خودش هم اونجا قدم می‌زد و هر فکری که از سرم رد می‌شد رو می‌شنید.
آلین با صدایی آروم ولی نافذ گفت:
– بهتره قبل از هر چیزی بدونید کجا اومدید!
شروع کرد به قدم زدن بین ردیف صندلی‌ها،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
109
پسندها
272
امتیازها
1,153
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #14
میز رو دور زد و پشت سرمون قدم برداشت.هربار که پوتینش روی زمین کوبیده می‌شد عضلات گردنم از ترس می‌گرفت.صداش شبیه ناقوس مرگ بود.صداش اومد:
-هر کس دلیلی برای حضور داره.این به خودتون مربوطه اما در کل همه‌ی شما در راه هدف دژ هستید.
صدای ضعیف مایکل اومد.انگار که خیلی سعی کرده صداش نلرزه:
-هدف دژ چیه؟
آلین جواب داد:
-خودتون می‌فهمید.البته..شایدم نه.بستگی به خودتون داره.
اومد جلومون.یکی از پاهاشو کمی بالا آورد و گوشه‌ای از میز دقیقا جلوی ریوتا نشست.نگاهمون کرد و گفت:
-خودتون رو معرفی کنید.ریوتا که نفر اول بود برای معرفی خودش بلند شد.آروم به حدیث کوبیدم و گفتم:
-الان یعنی رسما جاسوس شدیم؟
با آرنج به پهلوم کوبید و با پوزخند گفت:
-جاسوس که هیچی.مگه نمی‌بینی که سایه ها از گلوله قوی‌تر هستند؟ الان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
109
پسندها
272
امتیازها
1,153
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #15
پشت سرش از در خارج شدیم.گوشه‌ای از راهرو ایستاده بود؛ انگار منتظر بود نگاه ما بهش برسه.دیوید بدون توجه به اینکه آلین صداشو می‌شنوه گفت :
-طبق معمول خودمون باید سالن رو پیدا کنیم.
بدون اینکه جوابش رو بدیم راه افتادیم.دنیز با صدای آروم پرسید:
-یعنی هیچکس یادش نمیاد ؟
طناز اوم کشیده‌ای گفت و متفکرانه گفت :
-بنظرم کنار سالن اجتماعات بود.همون‌جایی که میخواستن مارو تبدیل به مجسمه‌های یخی بکنن.
همه به حرف مسخرش خندیدیم و مسیرمون رو به سالن اجتماعات تغییر دادیم.حدیث خم شد سمتم و آروم گفت :
-اون دوتا رو داشته باش!
تنها دوتایی که میتونستن جالب باشن فقط آلین و هاوش بود.سریع چرخیدم سمتشون.هاوش دستاشو کرده بود توی جیبش و با سر پایین پشت سرمون میومد.گهگاهی زیر چشمی به آلین نگاه می‌کرد که از کنار دیوار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
109
پسندها
272
امتیازها
1,153
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #16
نیم‌نگاهی به نیالا انداختم.چند متر اون‌طرف‌تر روی زمین نشسته بود، پشتش چسبیده به دیوار سرد بتنی. سرشو تکیه داده بود عقب، چشم‌هاش نیمه‌باز، و قفسه‌ی سینه‌ش تند و بریده بالا پایین می‌رفت؛ انگار هوا کم آورده باشه. دستش مشت شده بود و محکم روی دلش فشار می‌داد، جوری که بند انگشت‌هاش سفید شده بود.
چند قدم اون‌طرف‌تر نیکی رو دیدم که تلوتلوخوران از اون صحنه دور می‌شد. قدم‌هاش نامطمئن بود، انگار زمین زیر پاش نرم شده باشه. با حدیث به سمتش راه افتادیم.
چند سانت بین لب‌هاش فاصله افتاده بود، نفس‌هاش کوتاه و تند بیرون می‌اومد. چشم‌هاش رو بیشتر از حد معمول باز کرده بود و حتی پلک هم نمی‌زد؛ یه نگاه خالی، خشک، انگار هنوز همون صحنه جلو چشمش یخ زده باشه.خم شدم و دستشو گرفتم.
یخ کرده بود.نه از اون سردی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
109
پسندها
272
امتیازها
1,153
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #17
تقریباً سه روز از اون ماجرا گذشته بود.

بعداً فهمیدم چی شده بود. اون روز نوبت آزمون نیکی بوده، ولی یه پسر سمج اصرار کرده اول خودش دیوارنوردی رو امتحان کنه. آلین هم خیلی خشک گفته بوده:

«نیکی صبر کن. اول اون.»

نیکی کنار دیوار وایساده بوده و منتظر. اون پسر هم شروع کرده بالا رفتن.

چند متر بیشتر بالا نرفته بوده که پاش روی یکی از لبه‌ها لیز می‌خوره.فقط یه لحظه.یه لحظه کوتاه…و بعد سقوط.
صاف با صورت.درست جلوی پای نیکی.بعد از اون، نیکی تقریباً دو روز کامل با کسی حرف نزد. هر چی صداش می‌زدیم فقط سر تکون می‌داد. انگار هنوز مغزش همون‌جا پای اون دیوار گیر کرده بود.تا اینکه هاروتو شروع کرد به مسخره‌بازی.اول صدای ما رو تقلید کرد.
بعد راه رفتن آلین رو مسخره کرد.بعد هم شروع کرد داستان‌های عجیب تعریف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
109
پسندها
272
امتیازها
1,153
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #18
الیز لیوان آبمیوه‌شو با دو دست گرفت و انگار که بخواد گرمش کنه، انگشتاشو دورش حلقه کرد. یه جرعه کوچیک خورد، بعد ابروهاشو بالا انداخت و گفت:

ـ یعنی واقعا نمی‌دونید چرا آلین مربی جدیدالورودها شده؟

حدیث شونه‌هاشو بالا انداخت، انگار که موضوع اصلا براش مهم نیست. با بی‌خیالی گفت:

ـ نه. ما اصلا اون رو نمی‌شناسیم.

نیالا که از اول مکالمه نصفه خم شده بود روی میز، با هیجان آرنج‌هاشو کوبید روی سطح فلزی میز. چشماش برق می‌زد.

ـ اون بهترین وارن تو کل تاریخ این دژه! فقط هم ارشدهایی که امتیازشون خیلی بالاست رو مربیگری می‌کنه. سال‌بالایی‌ها آرزوشونه بتونن پنج دقیقه با آلین حرف بزنن.

حدیث کم‌کم چشماش رو ریز کرد. اون نگاه معروفش که یعنی «یه چیزی این وسط بو می‌ده». کمی جلوتر خم شد، انگار بخواد راز مهمی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
109
پسندها
272
امتیازها
1,153
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #19
عمیقاً خوشحال میشم اگر راجع‌به دژ باهم حرف بزنیم :)
گفتمان آزاد رمان دژ در مه


چشم‌هامو روی هم فشار دادم، انگار که اینطوری می‌تونم صحنه‌ی پیش روم رو نبینم. کابین دستشویی سرد بود و بوی خفیف مواد شوینده می‌اومد. فکر نمی‌کردم انقدر زود، اینقدر تابلو، گند بزنیم!یهو ترس مثل یه موج سرد از نوک انگشتای پام تا فرق سرم دوید. چرخیدم سمت حدیث. اون دیگه بی‌خیال، روی فرنگی نشسته بود و انگار داشت برای رو‌به‌رو شدن با نایرا آماده می‌شد. چشم‌هاش یه برق خاص داشت؛ ترکیبی از اضطراب و یه جور کنجکاوی سمّی.
یهو انگار یه لامپ روشن شد توی مغزم. همون لحظه، یه لبخند بزرگ و یه کم دیوونه‌وار روی لبم نشست. بی‌سروصدا،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
109
پسندها
272
امتیازها
1,153
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #20
چند دقیقه قبل از شروع تمرین، همه آماده ایستاده بودیم.
لباس‌های کاملاً مشکی تنمون بود؛ پارچه‌های ضخیم و سردی که زیر نور کم‌رمق راهروها مات به نظر می‌رسید. هیچ‌کس اجازه نداشت رنگ دیگه‌ای بپوشه.حتی بند کفش‌ها هم سیاه بود. انگار قرار بود امشب تبدیل بشیم به سایه‌هایی که توی تاریکی گم می‌شن.
فریت که بالاخره دستش خوب شده بود و دیگه آویزون گردنش نبود، با چشمای نیمه‌باز غر زد:
- امیدوارم دلیل قانع‌کننده‌ای برای اینکه ساعت دو نصفه‌شب بیدارمون کردن داشته باشن.
نگین خمیازه بلندی کشید. صدای تق مفصل گردنش توی سکوت اتاق پیچید.
-چیشد که فکر کردی اونا باید برای تو دلیل بیارن؟
فریت اخم کرد و سرش رو چرخوند سمت هاوش.
-جاسوس! بگو چه خبره. تو قطعا می‌دونی.
هاوش فقط یه شونه بالا انداخت. مثل همیشه هیچ‌چیز از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : SAJEDEH@

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا