• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان دژ در مه | ساجده کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع SAJEDEH@
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 67
  • بازدیدها بازدیدها 670
  • کاربران تگ شده هیچ

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
105
پسندها
243
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #31
با دیدن اسم روی صفحه نمایش ته دلم خالی شد.مهم نبود که من سال‌ها رزمی کار کرده بودم.مهم این بود که من رو پسر می‌دیدن و به عنوان یک پسر ارزیابی می‌شدم.
با قدم‌های آروم به سمت ریوتا رفتم.نزدیک‌تر که شد،به چشم‌هاش خیره شدم.فقط یک چیز بود؛تمرکز. نه غروری تو چشم‌هاش بود و نه عصبانیتی.یه ذهن خالی و آروم که فقط به برنده شدن فکر می‌کرد.با سوت آلین،اولین ضربه‌شو زد.حرکتم خوب بود.یه جاخالی تمیز و دقیق و بلافاصله یه ضربه به شونه سمت چپش.خوب پیش می‌رفتیم. هر دو بهم ضربه‌های پی‌درپی می‌زدیم اما هیچ‌کس نه خسته می‌شد و نه تسلیم.واقعا از مبارزه لذت می‌بردم اما اشتباه من اونجایی بود که خواستم بیشتر از توانم بجنگم.خواستم نشون بدم لیاقت بهتر بودن رو دارم.غرور سراسر وجودم رو گرفت و همین نقطه سقوطم شد.بدون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
105
پسندها
243
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #32
یک هفته از روز مبارزه گذشت.هفته‌ای که زخم نگاه بقیه بیشتر از دستم درد داشت.دکتر پادگان گفت شکستگی جدی نیست و فقط باید ده روز استراحت کنم.برای کسی که خودش رو توی این جهنم انداخته بود ، استراحت بدترین شکنجه بود.اما اونی که نمیزاشت توی این جهنم بسوزم حدیث بود.هر روز و هر لحظه کنارم بود.از برداشتن سینی غذا تا بردن کتاب‌هام توی کلاس.حتی وقتی ساکت بودم و دلم نمی‌خواست حرف بزنم،بی‌صدا کنارم می‌شست.همه می‌گفتن«چه دوست خوبی داری» و من فقط لبخند می‌زدم. نه چون نمی‌خواستم چیزی بگم،چون هرچی می‌گفتم، کم بود برای کاری که حدیث می‌کرد.
هاوش نمی‌دونم چرا اما همیشه وقتی وارد کلاس می‌شد،نگاه اولش به ما بود.حواسش بود وقتی توی کلاس می‌رفت،اول برای ما جا باز می‌کرد.وقتی امتحان کتبی داشتیم ،تا حد امکان کمکمون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
105
پسندها
243
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #33
صدای کوبیده شدن مشت‌ها به کیسه بوکس همه‌جا پخش شده بود.

ضربه‌های تند، نفس‌های بریده، دادهای کوتاه پسرها موقع ضربه زدن،دقیقاً مثل یه جنگ تمرینی وسط سالن، نه یه کلاس ساده.

عرق از پیشونی خیلیا مثل قطره‌های بارون روی زمین می‌چکید.

همه داشتن خودشون رو خسته می‌کردن و آلین و دوتا اوپکس از اون سمت سالن داد می‌زدن:

«زاویه رو درست بگیر! مشت صاف باشه! نفس بکش، نفس بکش!»

منم طبق معمول کنار حدیث بودم.اون با قدرت مشت می‌زد، مثل اینکه با هر ضربه‌اش می‌خواست انتقام دنیا رو بگیره.ولی من با این دست لعنتی که هنوز درد داشت با احتیاط می‌زدم.هر بار که مشت می‌کوبیدم، ساعدم تیر می‌کشید و چشمام ناخودآگاه می‌سوخت.

دردش بدجور یاد ایوان رو ذهنم می‌ذاشت.ایوان اون روز فقط یه جمله گفت:

«این راز پیش من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
105
پسندها
243
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #34
قدم‌هام چند لحظه نامنظم شد. هنوز نفس درست تو ریه‌هام برنگشته بود و شکمم از ضربه‌ی آلین می‌سوخت. اما بدنم جلو می‌رفت. انگار اون هل کوچیک آلین یه جور فرمان بود.صدای تمرین دوباره تو سالن پیچیده بود، ولی می‌تونستم حس کنم خیلی‌ها حواسشون به ماست.
نگاه‌ها همیشه قبل از دعوا سنگین میشن.فریت کنار دیوید ایستاده بود و با بی‌حوصله مشت می‌زد.
وقتی دید دارم می‌رم سمتش، ابروهاش رفت بالا.
یه پوزخند زد.
-چی شد؟ مربیت فرستادت پیش من؟
ایستادم جلوش. فاصله‌مون شاید یک متر هم نبود.بوی عرق و لاستیک کهنه‌ی کیسه بوکس تو هوا پخش بود.
با پوزخند گفتم:
-اون حرفی که زدی… دوباره بگو.
فریت خندید. نه یه خنده‌ی معمولی.از اون خنده‌هایی که معلومه طرف دنبال دعواست.
-کدومش؟ اون که گفتم مثل دخترایی؟
چند نفر از بچه‌ها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
105
پسندها
243
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #35
سالن کم‌کم خلوت می‌شد. صدای ضربه‌های کیسه بوکس یکی‌یکی خاموش می‌شد و فقط صدای نفس‌های خسته و کشیده چند نفر باقی مونده بود. بوی عرق و لاستیک هنوز تو هوا چسبیده بود.من کنار دیوار نشسته بودم و داشتم مچ دستم رو ماساژ می‌دادم. هر بار که انگشتام رو فشار می‌دادم، تا آرنجم تیر می‌کشید.
حدیث با خنده گفت:
-چطوری قهرمان...نه نه...باید بهت بگم بزن بهادر.
با اخم گفتم:
-اگه قهرمانم، چرا دستم داره می‌لرزه؟
حدیث خندید.
-چون قهرمان‌ها معمولاً عقل ندارن.
قبل از اینکه جواب بدم، یه سایه افتاد رو زمین جلوی پامون.سرم رو بالا گرفتم هاوش بود.همون حالت همیشگی‌.شونه‌ها صاف، نگاه آروم، انگار هیچ‌چیز تو دنیا نمی‌تونه عجله‌اش بده.چند ثانیه فقط به دستم نگاه کرد بعد بطری آبی طرفم گرفت و گفت:
-زاویه مشتت غلط بود.
چشمام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
105
پسندها
243
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #36
چند ثانیه اول فقط صدای زنگ توی سرم بود.بعد درد توی بدنم پیچید.دستم رفت سمت دماغم و گرمیشو حس کردم.قرمزی خون انگشتام رو رنگی کرد.خونی که داشت وارد دهنم می‌شد رو تف کردم و با خشم به مایکل خیره شدم.مایکل جلوتر از بقیه ایستاده بود. مشتش هنوز بالا بود.
با یه لبخند کج گفت:
-مراقب خودت باش پسر.
حدیث با حرص داد زد:
-عقلتونو از دست دادین؟!
فریت از کنارش رد شد و مستقیم اومد سمتم.
-این دفعه کسی نمیاد نجاتت بده.
قبل از اینکه حتی بلند بشم، هاوش حرکت کرد.
هیچ اخطاری نداد.فقط یه قدم جلو رفت.وقتی فریت مشت زد، هاوش خیلی ساده سرشو کمی کنار کشید. مشت از کنار صورتش رد شد و بعد مشت هاوش خورد زیر دنده‌های فریت.اونقدر سریع بود که حتی نفهمیدم چطور زد.فریت خم شد جلو و نفسش پرید.
هاوش آروم گفت:
-نمی‌تونی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
105
پسندها
243
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #37
این دستشویی پادگان دقیقاً همون جایی بود که درش رو بسته بودن و می‌گفتن غیر قابل استفاده‌س.حالا مارو مجبور کرده بودن تمیزش کنیم تا قابل استفاده بشه
ریوتا جلوی در وایستاده بود، دست به سینه، با قیافه یک ژنرال شکست‌خورده:
-بچه‌ها… این جریمه از عملیات‌های رسمی هم خطرناک‌تره.
حدیث بینی‌ش رو با دو انگشت گرفته بود.
-من هنوز وارد نشدم ولی بوش همین‌جا داره منو می‌کشه.
هارونو با جدیت گفت:
-به نظرم اول یه وصیت‌نامه گروهی بنویسیم.
با کف دستم محکم به پیشونیم زدم
-بیاین تمیز کنیم دیگه! چیکار دارین می‌کنین؟
همین موقع هاوش در رو باز کرد و دستشویی هارو برانداز کرد.
ریوتا نگاهش رو از هاوش چرخوند سمت ما
-من نمی‌خوام بمیرم.اونم بر اثر گاز شیمیایی!
هاروتو تک خنده بلندی کرد و گفت:
-اونم نه یک گاز معمولی.گار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
105
پسندها
243
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #38
نگاهی به صحنه رو‌به‌روم کردم.همگی کف دستشویی نشسته بودیم و کیک و شیرکاکائو می‌خوردیم.آلین دقیقاً به دیوار روبه‌روم تکیه داده بود.یکی از پاهاش رو دراز کرده بود و اون یکی پاش رو جمع کرده بود.قلپی از شیرکاکائوش خورد و گفت:
-بخور پسر.این اولین باریه که من کالری‌های شما رو می‌سوزونم.
هاروتو گاز دیگه‌ای از کیکش زد و گفت:
-قطعا آخریش هم نیست.
آلین لبخندی زد.با دیدن چال گونه کمرنگی که فقط یک طرف صورتش میوفتاد لبخندی زدم .آلین در جواب هاروتو گفت:
-اگه بهت بگم امشب یه ساندویچ همبرگر با سیب زمینی دادن چیکار میکنی؟
هاروتو تیکه کیکی که توی دهنش بود رو با صدا قورت داد و گفت:
-اون وقت ما بخاطر دعوای ساجد داریم کیک و شیرکاکائو می‌خوریم. اونم نه هرجایی...توی توالت.
خندیدم و گفتم:
-نامرد نباش. اینجا حتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
105
پسندها
243
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #39
حدیث با من‌من گفت:
-گفتیم که...
هاوش دستش رو بالا برد که باعث شد حدیث سکوت کنه بعد گفت:
-نه من باور کردم نه آلین.ما فقط بی‌خیال شدیم.
مکثی کرد.نگاهی به من انداخت و گفت:
-حواستون باشه دنبال دردسر نباشید.اینجا خیلی راحت دردسرهارو حذف می‌کنن.
آروم‌تر گفت:
-انقدرم دور و بر نایرا نپلکید.
از جاش بلند شد و گفت :
-حالا هم پاشید برید بخوابید فردا روز شلوغیه.
و سریع از در خارج شد.
نگاه حدیث کردم و نفسم رو محکم فوت کردم.حدیث سرش رو به دیوار تکیه زد و چشم‌هاش رو بست و گفت:
-هنوزم نمی‌دونیم داریم چه گوهی می‌خوریم.
از جام بلند شدم با چند قدم خودم رو بهش رسوندم. دستم رو گرفتم طرفش و گفتم:
-پاشو.باید بریم.
با کمک من بلند شد و گفت:
-لعنتی باید دوش هم بگیریم.وسط این دستشویی نشستیم.
خندیدم و گفتم:
-پس تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
105
پسندها
243
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #40
این اولین روزی بود که من میخواستم تیراندازی کنم.بچه‌ها بارها به کلاس تیراندازی اومده بودن ولی من بخاطر دستم معاف بودم.آلین می‌گفت تیراندازی توی تاریکی که کنسل شده بود فعلاً برگزار نمیشه و به جاش یه تیراندازی چالشی داریم.
قدم‌های نگرانم رو وارد محوطه کردم.یک سالن بزرگ که مثل بقیه جاهای پادگان سقف شیشه‌ای داشت و که گرفتگی هوا کاملا مشخص بود.
نگاهی به هدف‌ها کردم. چیز عجیبی نبود که چالشی باشه.پشت یکی از اسلحه‌ها موندم.حدیث کنارم قرار گرفت.اسلحه خودش رو برداشت و گفت:
-می‌خوای یه توضیحی بهت بدم؟
هاروتو کنار حدیث اومد و با مسخره بازی همیشگیش گفت:
-فقط سعی کن به کسی آسیب نزنی.
ابروهام رو در هم گره دادم و گفتم:
-پسر شرقی میام بین ابروهات خال هندی میکارما.
هاروتو خنده بلندی کرد و گفت:
-اول یاد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : SAJEDEH@

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا