- تاریخ ثبتنام
- 10/3/24
- ارسالیها
- 343
- پسندها
- 1,773
- امتیازها
- 10,133
- مدالها
- 10
- نویسنده موضوع
- #21
وقتی سوار ماشین پدرم شدم، او لام تا کام حرف نزد. حتی سوالی هم نپرسید. فقط رانندگی میکرد و هر از چندگاهی، نگاه کوتاهی بهصورت بیروحم می انداخت، گویی میخواست مطمئن شود که هنوز نفس میکشم. سکوت سنگینی فضای ماشین را در بر گرفته بود. پس از چند دقیقه، دیگر نتوانستم تحمل کنم و با صدایی از بغض میلرزید، زمزمه کردم:
- ببخشید، بابایی... .
پدرم نیمنگاهی بهم انداخت و بعد بلافاصله توجهش را دوباره بهجادهی روبهرویش داد:
- چرا؟ احیاناً کسی که باید عذرخواهی کند، کوروش نیست؟ تو که کار اشتباه نکردهای.
حرفهایش باعث میشد بغضم بیشتر شود:
- الان مردم حتماً فکر میکنند یک ایرادی داشتهام که کوروش اینکار را کرده.
پدرم بدون حتی لحظهای مکث، گفت:
- مردم غلط میکنند.
بعد کمی مکث کرد، شاید فقط چند...
- ببخشید، بابایی... .
پدرم نیمنگاهی بهم انداخت و بعد بلافاصله توجهش را دوباره بهجادهی روبهرویش داد:
- چرا؟ احیاناً کسی که باید عذرخواهی کند، کوروش نیست؟ تو که کار اشتباه نکردهای.
حرفهایش باعث میشد بغضم بیشتر شود:
- الان مردم حتماً فکر میکنند یک ایرادی داشتهام که کوروش اینکار را کرده.
پدرم بدون حتی لحظهای مکث، گفت:
- مردم غلط میکنند.
بعد کمی مکث کرد، شاید فقط چند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.