• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان از این‌جا تا هیچ‌جا | ویدا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع vida1
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 36
  • بازدیدها بازدیدها 364
  • کاربران تگ شده هیچ

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
343
پسندها
1,773
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #21
وقتی سوار ماشین پدرم شدم، او لام تا کام حرف نزد. حتی سوالی هم نپرسید. فقط رانندگی می‌کرد و هر از چندگاهی، نگاه کوتاهی به‌صورت بی‌روحم می انداخت، گویی می‌خواست مطمئن شود که هنوز نفس می‌کشم. سکوت سنگینی فضای ماشین را در بر گرفته بود. پس از چند دقیقه‌، دیگر نتوانستم تحمل کنم و با صدایی از بغض می‌لرزید، زمزمه کردم:
- ببخشید، بابایی... .
پدرم نیم‌نگاهی بهم انداخت و بعد بلافاصله توجهش را دوباره به‌جاده‌‌ی روبه‌رویش داد:
- چرا؟ احیاناً کسی که باید عذرخواهی کند، کوروش نیست؟ تو که کار اشتباه نکرده‌ای.
حرف‌هایش باعث می‌شد بغضم بیشتر شود:
- الان مردم حتماً فکر می‌کنند یک ایرادی داشته‌ام که کوروش این‌کار را کرده.
پدرم بدون حتی لحظه‌ای مکث، گفت:
- مردم غلط می‌کنند.
بعد کمی مکث کرد، شاید فقط چند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
343
پسندها
1,773
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #22
وقتی به خانه‌مان رسیدیم، پدرم جلوی در ترمز کرد. صدای ترمز مثل نفسِ بریده‌ای در سکوت خیابان پیچید. لحظه‌ای دستش را روی فرمان نگه داشت، انگار می‌خواست چیزی بگوید که گفتنش سخت بود. بعد با لحنی آرام‌تر از قبل؛ اما همچنان سنگین و بی‌انعطاف، گفت:
- پیاده شو.
دلم نمی‌خواست پیاده شوم. انگار صندلی ماشین پناه آخرم بود. می‌دانستم مادرم آن‌جا، پشت در، نشسته و منتظر است تا فقط وارد شوم تا شروع کند. با همان غرغرهای بی‌ملاحظه، بی‌وقفه و بی‌رحم. پدرم دوباره گفت، این‌بار کمی بلندتر، گویی مطمئن نبود شنیده‌ام:
- پیاده شو.
سری تکان دادم. در را باز کردم و پا به‌بیرون گذاشتم. هوا سرد نبود؛ اما تنم لرزید. هر قدمی که از ماشین دور می‌شدم، دنباله‌ی لباس عروسم بیشتر روی زمین کشیده می‌شد، خاکی‌تر می‌شد، و من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
343
پسندها
1,773
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #23
«فصل دوم»
«کوروش»
مشغول انجام دادن کارهای به‌ظاهر مهمم هستم. نمی‌دانم دارم خودم را مشغول نشان می‌دهم تا نفس سوال پیچم نکند یا دارم سعی می‌کنم خودم را قانع کنم که به دیدار ایران نرفتن، کار اشتباهی نبوده است. هرچقدر بیشتر به صفحه‌ی لپ‌تاپ چشم می‌دوزم ذهنم بیشتر به‌سمت ایران می‌رود. باز هم او را منتظر گذاشتم. باز هم تنهایش گذاشتم. نفس که تا به‌حالا سرش داخل کتابش بود، بدون این‌که حتی نگاهش را از روی نوشته‌های کتاب بگیرد، می‌گوید:
- ایران بیچاره منتظرت بود. اشتباه کردی سر قرار نرفتی.
نفس خواهر بزرگترم است. او همیشه واقعیت را می‌کوباند به صورت آدم، حتی اگر خودت نخواهی واقعیت را ببینی. سال‌هاست که به این نتیجه رسیده‌ام که نفس، تنها فرد در این جهان هستی است که همیشه نیمه‌ی پر لیوان را طوری نگاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
343
پسندها
1,773
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #24
نگاهم را بالأخره از روی لپ‌تاپم می‌گیرم. با صدایی خشک، کمی بلندتر از آن‌چه که باید، می‌گویم:
- لازم نیست به من یادآوری کنی که چه‌کار کرده‌ام.
لحنم تندتر از آن‌که می‌خواستم شد. تقریباً طوری که انگار می‌خواهم با او دعوا کنم، آن هم فقط بخاطر یک جمله. نفس بی‌آن‌که تعجب کند، ابرویی بالا می‌اندازد و زمزمه می‌کند:
- بازهم داری دست پیش می‌گیری که پس نیفتی. این اخلاق‌هایت کم‌کم دارند روی اعصابم راه می‌روند.
نفس حساس است. از همان موقعی که عزیزترین فرد زندگی‌اش را از دست داد، حساس شد. حساس روی همه‌چیز. کوچک‌ترین چیزهایی می‌توانست او را از کوره در ببرد. او نمی‌تواند چیزی که به آن علاقه ندارد را بیشتر از چند ثانیه تحمل کند، درست مثل همین بحث. از نظر نفس تمام این‌ها مسخره هستند‌. چیزی که برای من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
343
پسندها
1,773
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #25
***

امروز برخلاف تمام صبح‌های دیگر، وقتی پلک‌هایم را با بی‌میلی از هم جدا کردم، صدای قاشق درون فنجان، زودتر از صدای نفس کشیدن خودم به گوشم رسید. نفس بیدار بود. عجیب بود. او این هفته شیفت عصر داروخانه را داشت، معمولاً تا حوالی ظهر در خواب شیرینش غرق می‌شد و حتی صدای آلارم گوشی‌اش هم نمی‌توانست بیدارش کند؛ اما حالا، با موهایی که هنوز از خواب کمی پریشان بودند و چشمانی که با عجله به دنبال چیزی درون آشپزخانه می‌گشتند، داشت با عجله‌ای غیرعادی چایش را سر می‌کشید:
- کمی دیر بیدار نشده‌ای؟
سری به نشانه‌ی منفی تکان می‌دهم. با صدایی که هنوز بخاطر خواب گرفته است، می‌گویم:
- جایی می‌خواهی بروی؟ انگار عجله داری.
نفس لحظه‌ای مکث می‌کند. نگاهی به سرتاپای خودش می‌اندازد، انگار می‌خواهد مطمئن شود که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
343
پسندها
1,773
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #26
نفس چند ثانیه به‌من خیره می‌ماند. نمی‌توانم بفهمم دارد در فکرش چه می‌گذرد. مثل همیشه. نفس آدمی است که نمی‌شود فهمید می‌خواهد چه بگوید یا چه‌کار کند. این ویژگی‌اش از بچگی برایم ترسناک بود. نگاهش را از چهره‌ام می‌گیرد و بدون لحظه‌ای مکث، به‌سمت در می‌رود؛ اما قبل از این‌که حتی در را باز کند، با لحنی شوخ‌طبع می‌گوید:
- پیغامی برای ایران عزیزت نداری؟
می‌خواهم حرفی بزنم؛ اما پشیمان می‌شود. واقعاً پیش خودم چه فکر کردم که می‌خواستم چیزی بگویم؟ اگر خیلی دلم می‌خواست حرف‌هایی که تمام این سال‌ها در گلویم گیر کرده است را به ایران بگویم، باید خودم به دیدنش می‌رفتم. نفس پوزخندی می‌زند:
- سلامت را به او می‌رسانم؛ اما قول نمی‌دهم از شنیدن نامت چندان خوشحال شود.
اگر خوشحال نشود هم حق دارد. هرکس دیگری هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
343
پسندها
1,773
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #27
امروز سرکار نرفتم. نتوانستم. فقط توانستم بنشینم روی مبل و مانند بیچاره‌ها منتظر بازگشت نفس بمانم. تا شاید، فقط شاید بفهمم ایران چه‌کارش داشته است. به من ربطی ندارد؛ ولی راستش را بخواهید، نمی‌توانم دخالت نکنم. دلم می‌خواهد بدانم در فکر ایران چه می‌گذرد. به چه چیزی فکر می‌کند و حتی چه مشکلی دارد. خودم هم باورم نمی‌شود که توانستم تمام روزم را روی یک مبل بنشینم، آن هم وقتی داشتم به جزئیات صورت فردی فکر می‌کردم که سال‌ها پیش باید فراموشش می‌کردم. فراموش کردن؟ حالا که فکرش را می‌کنم، من تمام زندگی‌ام در یک کلمه خلاصه شده بود. در یک اسم: ایران. عادت داشتم کنار ایران بنشینم و ساعت‌ها فقط به او خیره بمانم. دروغ چرا، گاهی اوقات به خودم می‌آمدم و می‌دیدم حتی مشغول شمردن تارهای مژه‌اش شده‌ام. عجیب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
343
پسندها
1,773
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #28
نفس لیوان را روی سینک می‌گذارد و برخورد شیشه‌ی لیوان با سینک، صدای «تق» آرامی ایجاد می‌کند. صدایش نه آن‌قدر بلند است که کسی را بترساند و نه آن‌قدر آرام که کسی متوجهش نشود، فقط هست. زمان هنوز درحال حرکت است و دنیا هنوز تمام نشده است؛ اما من حتی پلک هم نمی‌زنم. گویی مغزم قفل شده است و نمی‌تواند چیزی را که شنیده است، باور کند. من نامزد ایران باشم؟ یعنی چه؟ یعنی دوباره می‌توانم کنارش باشم؟ با او حرف بزنم یا... نه کوروش. نه. این فکرها را از سرت بیرون کن. ایران امکان ندارد حتی برای لحظه‌ای، تو را کنار خودش بخواهد. نه آن‌طور که قبلاً می‌خواست‌. الان حتی اگر بخواهد کنارش باشم هم فقط به‌خاطر خودش و مادرش است. به‌علاوه، اصلاً معلوم نیست پدرش تا کی درگیر کارش است و نمی‌تواند به تهران برگردد. یعنی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
343
پسندها
1,773
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #29
نفس گوشی را پشت گوشش می‌گذارد. چند ثانیه سکوت، بعد لبخندی گرم روی لبش می‌نشیند، از آن لبخندهایی که مخصوص تماس‌های آشناست. با لحنی نرم و صمیمی می‌گوید:
- سلام ایران جان. چطوری؟
من چند بار آرام روی شانه‌اش می‌زنم، انگار دارم از خواب بیدارش می‌کنم، و زمزمه‌وار می‌گویم:
- بگذار روی آیفون.
نفس نگاهی شیطنت‌آمیز به من می‌اندازد، لبخندی تمسخرآمیز گوشه‌ی لبش می‌لغزد، و گوشی را از گوشش دور می‌کند. صدای آیفون فعال می‌شود، و بلافاصله صدای گرفته‌ی ایران در فضا می‌پیچد، صدایی که انگار از ته یک روز خسته بیرون آمده است:
- بد نیستم. ما که تازه همدیگر را دیده‌ایم، چیزی شده؟
نفس کمی مکث می‌کند، انگار دنبال جمله‌ای می‌گردد که نه خیلی جدی باشد، نه خیلی بی‌اهمیت:
- می‌شود یکدیگر را ببینیم؟
ایران سکوت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
343
پسندها
1,773
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #30
صبح با صدای فریاد بلند و پرانرژی نفس از خواب می‌پرم. انگار کسی با پتک به در مغزم کوبیده باشد. چشمانم هنوز تار هستند؛ اما می‌توانم صدای نفس را واضح بشنوم که فریاد می‌زند:
- ایران قبول کرد ببینتت. بلند شو! کوروش؟
چند ثانیه با چشمان ریز شده به دور و برم نگاه می‌کنم و بعد، با صدایی گرفته می‌گویم:
- آن‌وقت برای کی قرار گذاشتی؟ می‌دانی دیگر، امروز شیفت شب دارم.
نفس می‌خندد و با لحنی بی‌تفاوت می‌گوید:
- چون می‌دانستم از ساعت هشت دیگر وقت نداری، گذاشتم ایران بگوید کی یک‌دیگر را ببینید. حالا زودتر بلند شو، دیر می‌شود.
با شنیدن حرفش، چشمانم ناگهان درشت می‌شوند:
- برای چه دیر می‌شود؟
صدایم بیشتر شبیه به التماس است تا به سؤال. نفس شانه‌ای بالا می‌اندازد و طوری که انگار هیچ‌چیز این قرار به او ربطی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : vida1

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا