• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان دست سوم | زهرا صالحی(تابان) نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Taban_Art
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 5
  • بازدیدها بازدیدها 129
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    ترسناك رازآلود
  • کاربران تگ شده هیچ

Taban_Art

نویسنده افتخاری
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
18/8/20
ارسالی‌ها
1,660
پسندها
18,009
امتیازها
43,073
مدال‌ها
40
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
دست سوم
نام نویسنده:
زهرا صالحی(تابان)
ژانر رمان:
ترسناک
کد رمان: ۵۷۷۳
ناظر: @Viŏlet


خلاصه:
آن‌ها…آن‌ ناشناخته‌ها تنها سرنخ‌هایی هستند. نخ‌هایی نازک که اگر دنبالشان کنی، تو را از سرای وهم‌آلودت به دنیای بیداری رهنمون می‌شوند.‌
اما هرچه بیش‌تر سعی در نادیده گرفتنشان داری، بیش‌تر در تو رسوخ می‌کنند. آن‌ها از تاریکی تغذیه می‌کنند و با هر تلاش تو برای ماندن در خواب، قوی‌تر می‌شوند. گویی تقدیر تو، گره خوردن با این وهم و کابوس است.
حالا، در این تاریکی مطلق، آیا جرأت داری به این نخ‌های نامرئی چنگ بزنی و حقیقت پنهان در پس این کابوس را کشف کنی؟ یا تسلیم خواهی شد و برای همیشه در این دنیای وهم‌آلود گم خواهی شد؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Taban_Art

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,757
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • مدیر
  • #2
695148

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Taban_Art

نویسنده افتخاری
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
18/8/20
ارسالی‌ها
1,660
پسندها
18,009
امتیازها
43,073
مدال‌ها
40
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:

نور لرزان و زردِ آباژور کوچک کنار میز، تنها نقطه‌ی گرمی بود که در این ظهر سردِ پاییزی، می‌توانست تلاشی مذبوحانه برای شکستنِ سکوت سنگینِ اتاق باشد. اتاقی که طراحی‌اش، با دیوارهای کرم روشن و قفسه‌هایی پر از کتاب‌های جلد چرمی که حتی یک بار هم ورق نخورده بودند، قرار بود «آرامش» را القا کند؛ اما در عوض، بوی کهنگیِ کاغذ و عطر ملایم و زننده‌ی اسطوخودوس که حتماً برای «آرام‌سازی» فضا استفاده شده بود، فقط سنگینیِ تنهایی‌ام را چند برابر می‌کرد.
روی صندلی چرمیِ بزرگی نشسته بودم که از همان ابتدا در برابر بدن خمیده‌ام، کم آورده بود. مطمئن نبودم شاید بیمار سابق که این‌جا نشسته بود هم حال من را داشت. دست‌هایم را روی زانوهایم قفل کرده بودم، انگار که این تنها لنگرگاهِ فیزیکی‌ام در میانه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Taban_Art

Taban_Art

نویسنده افتخاری
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
18/8/20
ارسالی‌ها
1,660
پسندها
18,009
امتیازها
43,073
مدال‌ها
40
  • نویسنده موضوع
  • #4
شمرده‌شمرده گفت:
- هر بار که برای جلسه‌ی هفتم میای...صورتت با دفعه‌ی قبل فرق می‌کنه. منم همین‌طور! انگار نسخه‌ی قبلیمون هر بار یه تیکه از خودش رو این‌جا، جا می‌ذاره.
حرفش اول مثل صدای دورافتاده‌ی رادیویی بود که روی موج مرده گم شده. نمی‌فهمیدم یعنی چه؟! «نسخه؟ جا گذاشتن؟»
دلم فرو ریخت. انگار مغزم یک لحظه ایستاد.
- منظور…یعنی…چی دارین می‌گین؟!
دکتر آرام سرش را جلو آورد. چانه‌اش سایه‌ی بلندی روی گردنش انداخته بود و چشم‌هایش…نه، چشم نبودند. چیزی پشت مردمک‌هایش موج می‌زد؛ چیزی شبیه تصویر من اما کج‌وکوله و تار، مثل کسی که از پشت شیشه‌ی بخار گرفته نگاهت کند. لبخندی زد که روی صورتش نمی‌نشست؛ لبخندی که انگار مال خودش نبود.
- دلت می‌خواد بدونی چرا خودکارت هر بار می‌افته؟
به دست‌هایم نگاه کردم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Taban_Art

Taban_Art

نویسنده افتخاری
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
18/8/20
ارسالی‌ها
1,660
پسندها
18,009
امتیازها
43,073
مدال‌ها
40
  • نویسنده موضوع
  • #5
به نام خدا


********

آنچه خواهید خواند، نه شرحی از واقعیت، که پژواکی تاریک از کابوسی است که در ژرفای خیال متولد شده است. داستانی که تار و پودش نه از جنس حقیقت، که از نخ‌های لرزان وهم و جنون بافته شده و در عالم واقع، جایی برای رخنه و رخ دادن ندارد.

********​
یک مشت خاکِ سرد مثل داغیِ روی قلبم، توی دستم زندانی شده بود. خاک نرمی که برای من در آن لحظه به قدر یک صخره‌ی بزرگ سنگینی داشت. انگشت‌هایم را که مشت کرده بودم، مدام به آن فاصله‌ی زیاد خیره می‌شدم. فاصله‌ی بلندای قبر مخوف! فاصله‌ای که تا چند ساعت پیش، فقط یک خطِ مبهم در افق بود، اما حالا…حالا تمامِ دنیایم بود. نقطه‌ای سیاه و دوردست، که آخرین تصویرِ از مادرم را، جان می‌داد تا برای آخرین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Taban_Art

Taban_Art

نویسنده افتخاری
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
18/8/20
ارسالی‌ها
1,660
پسندها
18,009
امتیازها
43,073
مدال‌ها
40
  • نویسنده موضوع
  • #6
به یاد دارم توی ایام بچگی، ایامی که هنوز تلخیِ گسِ اشک زیر زبانم، طعمی ناشناخته به حساب می‌آمد. آن زمان، همدمی داشتم، دوستی که قصه‌های قبرستان را برایم تعریف می‌کرد. اطلاعاتی که او داشت، واقعا عجیب بود؛ مدتی بعد فهمیدم که پدرش در یک قبرستان گورکن است و گاهی در مرده‌شورخانه کار می‌کند. بعضی اوقات چیزهایی را که دیده و در قبرستان شنیده بود، در جمع خوانواده تعریف می‌کرد و دوستم هم می‌آمد و به من می‌گفت تا به‌قول خودش من را بترساند که البته موفق هم می‌شد. دوستم قصه‌هایی برایم تعریف می‌کرد که پدرش از نزدیک دیده بود و قسم می‌خورد حقیقت دارد؛ به قول عمه راضیه حاضر بود دست روی قرآن بگذارد. قصه‌هایی که حتی فکر کردن به آن‌ها هم کافی بود تا شب‌ها خواب از چشم آدم بپرانند و تا خود صبح به سقف خیره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Taban_Art
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Madhklf

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا